خركوف
- در فرهنگ بوم بزرگ باشد . مثالش امير قاسم انوارى گويد :
بيت
عاشق كه سمندر نبود خر كوفست * صوفى كه قلندر نبود موقوفست
زاهد كه نه پارسا بود نامردست * رندى كه نه شاهديش باشد بوفست « 1 »
مع القاف
خفچاق
- [ با سوم فارسى « 2 » ] نام بيابانى - و اصلى است مر تركان « 3 » را كه ايشان را خفچاقان نيز گويند . مثالش حكيم خاقانى گويد :
شعر
ز بسكه ريخت از اين پيش خون خفچاقان * بهندوى گهرى چون پرند چين براق
عجب مدار كه از روح ناميه پس ازين * بجاى سبزه ز گل بردمد سر خفچاق
و ايشان منسوب بحسن باشند چنان كه « 4 » مؤيد اين معنى شهاب الدين محمد بن رشيد گويد :
باد صبا ز كلهء فيروزگون باغ * چندين هزار لعبت خفچاق مىكشد
گلها شدند گويى « 5 » در لعب جفت و طاق * كاين جفت مىنمايد و آن طاق مىكشد
خفرق
- [ به فاء و راى مهمله به وزن احمق ] بمعنى زشت و بدخوى و نگونبخت آمده « 21 » . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
ازين خفرقى ، موى كاليدهاى * بدى سر كه بر روى ماليدهاى
هر سه معنى از اين بيت مستنبط مىشود . كذا فى تحفة السعادة .
مع الكاف
خبك
- خفه كردن باشد « 22 » . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
بعهد عدل تو دزدان معذب خفهاند * خنك كسى كه بود ايمن از عذاب خبك
خباك
- چار ديوار سرگشاده كه شبانان گوسفندان در آن كنند . مثالش استاد دقيقى گويد :
بيت
خدنگش بيشه بر شيران كند تنگ * كمندش دشت بر گوران خباكا
و در نسخهء حسين وفائى بمعنى حظيره و مسجد نيز آمده و [ به باى فارسى « 23 » ] آمده در « 6 » فرهنگ .
هامش
( 1 ) اصل : يوفست . ( متن تصحيح قياسيست ) و بوف نيز معنى كوف دارد يعنى جغد .
( 2 ) « ب » :
بفاء و جيم فارسى به وزن اخلاق .
( 3 ) « ب » بيابانيست و نام طايفهاى از تركان .
( 4 ) اصل . چنانچه .
( 5 ) « س » « الف » گوى . ( متن از « ب » است ) .
( 6 ) « س » « الف » : و در . ( متن از « ب » است ) .
( 21 ) اين لغت در برهان نيست .
( 22 ) در برهانست كه : خفه و خفه كردن است و بمعنى گلو گرفتن نيز هست .
( 23 ) يعنى : خپاك .