شعر
نگار و صورت آن بت به هند و چين ندهم * شكست خامهء مانى و رندهء آزر
نگار آزر و مانى غلام صورت اوست * زمن بدين كه بگفتم گر آزرى آزر
اما بمعنى اول « 21 » فرس نيست نمىدانم سريانيست يا عبرى .
الغنجار
- « 1 » [ بغين معجمه و جيم تازى به وزن برخوردار ] نام ميوهايست شبيه بزردآلو كه طعم آن ميخوش باشد . مثالش مختارى گويد :
شعر
چو پير گشتى بيدار گشتىاى نادان * ترش بود پس هفتاد لاشك الغنجار
آغار
- دو معنى دارد . اول فرو شدن نم باشد به زمين مثالش حكيم عنصرى گويد :
شعر
عقيق رنگ شدست اين زمين ز بس كز خون * به روى دشت و بيابان فرو شدست آغار « 2 »
دوم دو چيز را گويند كه به يكديگر سرشته شده باشد از خون يا آب « 3 » . كذا فى نسخة الوفائى و در يكى از نسخ بمعنى زمين نم ديده آمده و در نسخهء حليمى بمعنى سرشتن و فاعل آن نيز آمده .
ايوار
- [ به وزن ديوار ] در فرهنگ بمعنى وقت عصر و شبگير ، بمعنى صبح باشد . مثالش بندار رازى گويد :
شعر
تو كه شبگير بر بوران نهى زين * به آنان كى رسى كايوار رانند
آبكار
- « 1 » بمعنى سقا باشد . چنان كه امير خسرو در نعت فرمايد :
شعر
در تتق بارگهش گاه بار * مائده كش عيسى و خضر آبكار
و هم او « 22 » فرمايد :
شعر
ابر را گفتم كه چندين دور امساكت چه بود * گفت كز بهر ركاب شه بدم در انتظار
كان زمان كايدشه عالم بدار الملك خويش * گوهر خود را كنم در راه ميمونش نثار
تا در افشانى من در شهر هر كو بنگرد * دست شه خواند مرا بارى نه ابر آبكار
و در فرهنگ بمعنى شرابخوار و شراب فروش نيز باشد .
استور
- « 1 » [ بضم همزه ] اسب و استر را گومند . مثالش مولوى معنوى فرمايد :
شعر
تا چند اين استور تن كان ( ؟ ) كاه و جو خواهد ز من * بر چرخ راه كهكشان از بهر او پر كاه شد
آمار
- [ بمد الف ] در تحفه و رسالهء حسين وفائى بمعنى استقصا و تتبع و حساب باشد و آمارگير يعنى محاسب و در شرفنامه آمار و آوار و اماره و آواره حساب باشد - اما شمس فخرى * آمار را بمعنى مرض استسقا آورده و گفته :
شعر
حسود جاه تو بىآب در تموز فتن * مباد جز به بيابان فتادهء آمار « 4 »
و اين خلاف جميع مؤلفانست و غالبا درين لغت شمس فخرى را سهوى واقع شده .
آور
- [ به وزن باور ] يقين باشد . مثالش هم او « 23 » گويد :
شعر
بندهء او بود فلك بيشك * چاكر او بود جهانآور
و بمعنى آسمان هفتم نيز آمده . مثالش بوشعيب گويد :
هامش
( 1 ) اين لغت از « س » است .
( 2 ) صورت متن اين بيت از لغتنامهء اسدى است ، در « س » و « ط » چنين است :
عقيقوار بود اين زمين ز بس كز خون - به روى دشت و بيابان فزون شده است آغار . و در « ن » عقيقوار بود اين زمين ز بسكه درو - به روى دشت و بيابان فرو شدست آغار .
( 3 ) « ن » : يا از آب .
( 4 ) « ن » : فتاده و آمار .
( 21 ) يعنى : پدر ابراهيم .
( 22 ) يعنى : امير خسرو .
( 23 ) يعنى : شمس فخرى .