تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
چفته و كوتاه را پل گويند و دوداله « 1 » نيز گويند و خواهد آمد . « 21 » مثال اين معنى مولوى گويد : بيت
طفليست سخن كردن مرديست خمش كردن « 2 » * تو رستم چالاكى نه كودك « 3 » چاليكى

چكميزك

- [ به وزن شبخيزك « 4 » ] مرض سلس البول كه قطره قطره بول بچكد .

چلپك

- [ بفتح جيم « 5 » و باى فارسى ] نانيست كه ميان روغن پزند و چواك نيز به اين معنى است . مثال اول بسحاق اطعمه گويد : بيت
روز اجل كفن بدرم همچو نان پهن * از بهر وصل چلپك و حلواى شب غريب
مثال دوم هم او « 22 » گويد : بيت
عدس و باقلى و سير و پنير و زيتون * در پىاش نان چواك است و مقيل « 6 » به مبار
و در تحفة السعادة چولاك و چولك « 23 » نيز به اين معنى آمده .

چمك

- [ بفتح جيم و ميم ] پيش دستى و افزونى باشد « 24 » . مثالش « 7 » عميد گويد : بيت
پايگه سخنورى يافتم از قبول تو * بل زازل بعون تو دست مراست اين چمك

چرخ‌ريسك

- [ بفتح جيم ] حيوانيست مانند ملخ و از ملخ كوچكتر و بشب « 8 » آواز كند و او را چراسك نيز گويند « 25 » .

چيچك

- [ جيم دوم نيز فارسى به وزن زيرك ] « 26 » همان چچك مرقوم بمعنى گل . شاعر گويد : شعر « 9 »
شتر را مغيلان به از چيچك است * بنزديك خر كاه بهتر ز در
و آبلهء اطفال را نيز چيچك گويند .

چغوك

- [ بضم جيم و غين ] گنجشك باشد و « 10 » چغك [ بحذف واو ] نيز آمده « 27 »

چرمك

- مصغر چرم . و نيز با دريسهء دوك باشد . ايضا منه « 28 » .

چشمك

- مصغر چشم و نيز نام گياهى است كه آن را اضراس الكلب خوانند به عربى و بمعنى عينك و بمعنى اشارهء به چشم نيز آمده و نام دانهء سياه به مقدار عدسى و از عدس كوچكتر « 11 » نيز باشد كه آن را خرد سايند و در چشم كشند و چشام نيز گويند . بمعنى عينك تاج الدين على صابر گويد : بيت
ز چشمك چاره كرده چشم خود را * نمىبيند تميز نيك و بد را
هامش
( 1 ) « ب » « ن » دودواله . ( 2 ) « ب » : بودن . ( 3 ) بجز « ب » : مردى . ( 4 ) « س » سنجيزك . ( 5 ) اين دو كلمه در « س » مكرر است . ( 6 ) « ب » : مقبل . ( 7 ) كلمه از « ب » است . ( 8 ) « س » « الف » : شب . ( 9 ) كلمه از « ن » است . ( 10 ) واو از « ب » است . ( 11 ) بجز « ب » : به مقدار عدس . ( 21 ) عرب دوداله و پل را قله و چفته را مقلاة گويد . ( 22 ) يعنى : بسحاق اطعمه . ( 23 ) اين دو ضبط در برهان نيست . ( 24 ) در برهان معنى فرهى و شأن و شوكت و قوت و قدرت نيز دارد . ( 25 ) در برهانست كه نام پرنده‌اى نيز هست ببزرگى گنجشك كه در خراسان آن را چرخ ريسو گويند . ( 26 ) اين ضبط در برهان نيست . ( 27 ) در برهانست كه پرنده‌اى نيز باشد آبى مشهور بسرخاب . ( 28 ) يعنى از كجا ؟ و كدام كتاب ( ؟ ) در برهان نيز اين به اين معنى نيست فقط چرمك به وزن اردك معنى لغز و چيستان دارد كه ظاهرا مصحف چربك است .