و بمعنى پيراهن نيز آورده . امير خسرو مؤيد اين معنى گويد :
بيت
قباى چرخ زربفت و مرصع * ستام و زين زرين و ملمع
هم او گويد « 21 » :
بيت
بسكه هر سو شد قباى چرخ در عالم فراخ * همچو چرخ اطلس اطراف همه عالم گرفت
و بمعنى حركت دورى نيز آمده ، گويند فلان چرخ مىزند . مثال اين معنى مولوى معنوى گويد :
بيت
سر فرو كن يكدمى از بام چرخ * تا زنم من چرخها در پاى چرخ
و بمعنى چرخى كه زنان « 1 » ريسمان بدان ريسند نيز آمده . شاعر گويد :
بيت
يا چو مردان چرخ گردان زير پاى همت آر * يا زن آسا چرخ گردان ، چند ازين نر مادهاى *
« 1 » و نيز چرخ جولاهان كه كلاوه بر آن و بر ماسوره پيچند . مثال اين معنى حكيم خاقانى گويد :
شعر
بدفهء جد و ماشوره و كلاوه و چرخ * بآبگير و بمشتوت و ميخكوب « 2 » و طناب *
و در سامى فى الاسامى بمعنى آن موضع كه در آن انگور ريزند و بعد از آن بيفشارند تا شيرهء آن گيرند و به عربى معصر گويند . نيز آمده « 3 » [ بميم و عين و صاد مهملتين . به وزن جعفر ] .
چخ
- [ بفتح ] همان جخ مرقوم « 4 » [ بجيم تازى ] « 22 » .
مثالش شهنامه :
شعر « 5 »
سپاهست يكسر همه كوه و شخ * تو با پيل و با پيلبانان مچخ
چيخ
- [ به وزن بيخ ] آنكه آب از چشمش « 6 » هميشه رود و مژگانش ريخته باشد . مثالش امير خسرو گويد :
بيت
چيخ كه شد غمزه زنى ساز او * كور بود هر كه كشد ناز او
و چنخ نيز آمده كه [ بجاى ياء نون ] باشد .
چماخ
- [ بميم . به وزن فراخ ] بمعنى بلند و بلندى هر چيز باشد كذا فى تحفة السعادة « 23 » .
چمچاخ
- [ بكسر جيم ] اول در فرهنگ بمعنى خميده و منحنى آورده و به اين بيت استاد فرخى تمسك نموده :
بيت
زرد و چمچاخ كردم از غم عشق * دو رخ لعل فام و قامت راست
و حكيم سوزنى نيز گويد « 7 » :
بيت
كشيده قامت و گلروى و مشكبوى ويست * خلمده بينى و چمچاخ و گنده فوز منم
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) « س » : و بميخكوب .
( 3 ) دو كلمه در « س » نيست .
( 4 ) در « غ » آمده : كوشيدن بجلدى .
( 5 ) كلمه از « ن » است .
( 6 ) كلمه در « س » نيست .
( 7 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است .
( 21 ) يعنى : امير خسرو .
( 22 ) يعنى جنگجوى و ستيزه كار . و در برهانست كه چخ غلاف كارد و شمشير و امثال آن را گويند و بمعنى صوت و جنگ و تعدى و بر روى كسى جستن و بمعنى كوشش و كوشيدن بجلدى و بمعنى چرك وريم .
نيز هست .
( 23 ) اين لغت در برهان نيست .