شعر
كاشان و اوزگند و سمرقند پيش ازين * بو دست گنج خانهء چندين تكين و خان
ابيورد
- شهريست معروف از خراسان در ميان سرخس و نسا و گويند كه كاوس زمينى باقطاع باوردبن جودر ز مقرر ساخت و باورد مذكور اين شهر را بنا كرد در آن زمين و بنام خود كرد .
اندر خورد
- لايق و زيبا و آن را از در و خورا و درخور و شايان « 1 » و در خورد « 2 » وز در و شايسته و فراخور نيز گويند . مثالش ركن الدين بكرانى گويد :
شعر
نيست هر كس در محبت مرد او * نيست اندر خورد هر دل درد او
آفند
- [ به وزن آكند ] جنگ و خصومت باشد . مثالش شهنامه :
شعر
دلير و جهانسوز و پرخاشخر * ندارد جز آفند كار دگر
و حكيم سوزنى نيز فرمايد :
شعر
آورد پيامى كه نبايد كه خورى مى * مستك شوى و عربده آغازى و آفند
آزمند
- [ به زاى معجمه به وزن باربند ] بمعنى حريص و صاحب آز باشد . مثالش هم او « 21 » فرمايد : « 3 »
شعر
حاسد و بدخواه جاه او بمرگست آزمند * گر درين حسرت بميرد باك نبود ، گو بمير
اوگند
- [ بكاف فارسى به وزن و معنى افكند ] باشد . اوژند نيز گويند .
ارغند
- [ به وزن فرزند ] دلير و خصم افكن باشد .
آژند
- [ بزاء فارسى به وزن آكند ] گلى كه بر روى خشت پهن كنند و خشت ديگر بر آن نهند و نيز گل ته آب باشد . و [ بالف مقصوره ] « 22 » نيز آمده .
آوند
- [ به وزن آكند ] كوزهء آب باشد . و نيز بمعنى برهان آمده . حكيم فردوسى گويد :
شعر
چنين گفت با پهلوان زال زر * چو آوند خواهى بتيغم نگر
و در مؤيد الفضلا بمعنى ساير اوانى و ظروف آمده . مثالش شاعر گويد :
شعر
شود هر سفالى « 4 » كه آوند مى * بر ما بود بهتر از تاج كى
« 5 » و در فرهنگ بمعنى تخت و مسند و شطرنج نيز آمده كذا فى المؤيد . و بمعنى ريسمان كه از آن رخت و انگور و غيرهما آويزند نيز آورده و به اين بيت سوزنى متمسك شده :
شعر
بر بستر غم خفت حسود تو چنان زار * كش تن شود از بار گز آگند « 23 » شكسته
وز دار عنا گشت حسود تو نگونسار * چون خوشهء انگور برآوند شكسته
آبخورد
- « 6 » بمعنى نصيب و قسمت باشد چنان كه حكيم خاقانى فرمايد :
شعر
جان شد اينجا چه خاك بيزد تن * كابخوردش ز خاكدان برخاست
و ديگر بمعنى جوى و رود كه مردم و حيوانات آب خورند نيز آمده كه به عربى عطن گويند . مثال اين معنى شيخ نظامى فرمايد :
شعر
شه عالم آهنج گيتى نورد * در آن خاك يك ماه كرد آبخورد
و صاحب فرهنگ بمعنى توقف نمودن و مقام كردن نيز آورده و همين بيت مرقوم را مثال آورده و به اين بيت اين معنى انسب است اما در هيچ نسخهيى
هامش
( 1 ) چهار لغت اخير از « الف 2 » است .
( 2 ) « س » : درخور .
( 3 ) « س » : همى او . . . ( متن از « ن » است و « الف 2 » افزوده : كه به وزن سمند باشد ) .
( 4 ) « س » : سنائى .
( 5 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است .
( 6 ) اين لغت از « س » است .
( 21 ) يعنى : سوزنى .
( 22 ) يعنى : اژند .
( 23 ) گزآگند و قزآگند و كژآگند ، يعنى خفتان .