و بمعنى قصد نيز آمده .
الفنج
- [ به وزن فرسنگ ] اندوختن باشد و نيز اسم فاعل از اندوختن باشد يعنى اندازنده و گرد كننده . مثال هر دو معنى ابو شكور گويد :
شعر
ز الفنج دانش دلش گنج بود * جهان ديدهء دانش الفنج بود
و بمعنى امر باندوختن نيز آمده « 1 » چنان كه حكيم سنائى فرمايد :
شعر
با قناعت كش ار كشى غم و رنج * ور نه بگذر ز عقل و عشق الفنج
و ميلفنج نهى است چنان كه شاعر گويد :
شعر
ميلفنج دشمن كه دشمن يكى * فراوان و دوست از هزار اندكى
ايزغنج
- [ بكسر همزه و سكون ياء حطى و زاء تازى و ضم غين ] جوال باشد . كذا فى التحفه .
اسفرنج
- و اسفرنگ نيز گويند .
قريه ايست از قراى سغد سمرقند .
انج
- [ به وزن رنج ] بمعنى گرداگرد روى باشد « 2 » - و بيرون كشيدن باشد در نسخهء ميرزا و كذا فى الفرهنگ .
الج
- [ بلام به وزن سرج ] پر غرور باشد .
كذا فى التحفه « 3 » .
آماج
- بمعنى خاكيست كه جمع كنند و نشانهء تير بر آن نصب كنند . و نيز آلتى باشد كه برزيگران زمين را به آن كنند . « 4 » بهر دو معنى شاعر گويد :
شعر
بر كند تير تو هر خاكى كه در آماجگاه « 5 » * برزگر بركنده پندارى بآماج و كلند « 6 »
كلند كلنگ باشد . و « 7 » در فرهنگ بمعنى نشانهء تير باشد و آماجگاه جائى بود كه نشانه را گذارند . و نيز بمعنى يك حصه از بيست و چهار حصهء فرسنگ باشد چه فرسنگى سه ميل است و ميلى مسافت دو ندا ، كه فرسنگى شش ندا باشد و ندائى چهار آماج كه فرسنگى بيست و چهار آماج بود و اين بيت شيخ نظامى را شاهد آورده :
شعر
ستاده قيصر و خاقان و فغفور * يك آماج از بساط بارگه دور
آرنج
- بندگاه ساعد و بازو و آرج نيز به اين معنى آمده در نسخهء ميرزا « 8 » . مثالش امير خسرو گويد :
شعر
ز بهر سنگ ملمع كه آيدت در دست * بسا كسان كه شكستى بسنگشان آرنج
و [ بقصر « 9 » ] نيز آمده « 21 » چنان كه شمس فخرى گويد :
شعر
چه غم مملكت را كه در دفع ظلم * شكستست شاه آستين تا ارنج
ارج
- [ به وزن سرج ] . بمعنى قدر و قيمت و اعتبار باشد . مثالش شمس الدين كوتوالى « 10 » فرمايد :
شعر
دل اگر نيست پسند تو به من باز فرست * جان ندارد بر تو ارج بتن باز فرست
و بمعنى بركنده نيز آمده در بعض نسخ و اين بيت سوزنى مؤيد اين قولست :
هامش
( 1 ) در « ن » از اين پس فقط جملهء « شاعر فرمايد » آمده و آنگاه شعر بعد را كه در متن ما شاهد كلمهء ميلفنج است آورده .
( 2 ) كلمهء باشد از « س » است .
( 3 ) « الف 2 » ( در حاشيه ) افزدده : اوج - نقطهء ملاقات دو سطح محدب بر دو فلك از افلاك جزئيه سبعهء سياره را گويند .
( 4 ) « ن » : و نيز نام آلتى كه به آن زمين را شيار كننده .
( 5 ) بجز « الف 2 » : . . تو هر گه خاك در آماجگاه .
( 6 ) « ن » : ز آماج كلند ؛ « س » : . . . آماج كلند .
( متن از « الف » و « ط » است ) .
( 7 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است .
( 8 ) « الف 2 » : ميرزا ابراهيم .
( 9 ) « س » : و بمعنى تقصير . ( متن از « ن » است ) .
( 10 ) « ن » : شمس كوترابى فخرى .
( 21 ) يعنى : ارنج .