شعر
بظل هماى همايون جاهت * دو بازوى زاغ سيه ارج كردم
و در فرهنگ نام مرغى نيز باشد كه پر او را در بالش نهند و قو نيز گويند .
اولنج
- [ به وزن اورنگ ] سپستان باشد و در فرهنگ بمعنى سگ انگور آورده و اورنج [ براى مهمله ] نيز به اين معنى آورده . و او رنج بمعنى ارضه « 21 » نيز باشد « 1 »
اماج
- [ بضم همزه ] همان آماج مرقوم بمعنى اول و دوم « 22 » و اوماج [ باضافهء واو ] نيز به نظر رسيده . و نام آشى آردينه نيز باشد . « 2 » مثال معنى اول « 23 » سراج الدين راجى گويد :
شعر
اماج خانه شده سينه عاشقان ترا * ز بس كه تير نگاهت نشسته تا سو فار
مثال معنى دوم « 24 » حكيم سوزنى گويد :
شعر
همچو يكى گاو سروزن شده * جسته ز يوغ « 25 » و ز اماج و ستنج « 26 »
مثال معنى سوم احمد اطمعه گويد :
شعر
اماج پير تو گوئى نوان « 27 » شد * چو آمد بر درش بر ناى روغن
اسفنج
- [ بفتح همزه و فاء و سكون سين مهمله و نون ] ابر مرده باشد يعنى دارويى كه چون در آب اندازند همهء آب را بخورد و برچيند و ابر نيز گويند . كذا فى المؤيد . مثالش سيف اسفرنگى « 3 » فرمايد :
شعر
چون زنده گيا زندهء مرده است به صورت * با آنكه تنش مردهء زنده است چو اسفنج
مع الجم الفارسى
ايچ
- [ به وزن و معنى هيچ ] باشد . مثالش حكيم سنائى گويد :
شعر
علم با تو نگويد ايچ سخن * زانكه داند تويى نه مرد و نه زن .
مع الخاء
اخنوخ
نام حضرت ادريس عليه السلام .
مثالش حكيم اسدى گويد :
شعر
كجا نامش اخنوخ خوانى همى * دگر نامش ادريس دانى همى .
استاخ
- [ به وزن و معنى گستاخ ] باشد و بستاخ نيز گويند . مثالش حكيم سوزنى گويد :
شعر
بدين زمان بكش استاخى مرا و بدان * مرا سخاى تو كر دست بيش ازين استاخ
و اوستاخ نيز گويند . مثالش مولوى معنوى گويد :
شعر
روى صحرا هست هموار و « 4 » فراخ * هر قدم داميست ، كم ران اوستاخ « 5 »
انجوخ
- [ به وزن انبوه ] چينى كه بر روى و شكم « 6 » افتد از پيرى يا سبب ديگر و آن را انجوغ نيز گويند . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
سپهر گفت چو بخت شهنشهم فيروز * شنيد عقل ، به دو گفت هان مگو اى شوخ
كه بخت شاه جوانست و چهرهاش شاداب * گرفته روى تو از غايت كبر انجوخ
هامش
( 1 ) در حاشيهء « الف 2 » آمده : اوكنج - به وزن سوگند ، سگنگور و سنكيستان ( ؟ ) و به عربى آن را سيستان ( ؟ ) گويند .
( 2 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » : است
( 3 ) « س » : سيف الدين ( متن از « ن » است ) .
( 4 ) « ن » : همواره .
( 5 ) « الف 2 » ( در حاشيه ) : كردم استاخيى كه بود مرا - ديو بازيچهاى نمود مرا .
( 6 ) بجز « الف 2 » : روى شكم .
( 21 ) ارضه ، بيد كه در جامهء پشمينه افتد .
( 22 ) يعنى بمعنى خاكى گرد كرده كه نشانه بر آن نهند و آلت شيار زمين .
( 23 ) يعنى : نشانه .
( 24 ) يعنى آلت شيار زمين
( 25 ) يوغ ، بمعنى چوبيست كه بر گردن گاو نهند هنگام شيار كردن .
( 26 ) ستنج ، يعنى چوبى كه غلطكها در زير آن استوار كنند و بر روى غلهاى كه دانهء آن از كاه جدا نشده باشد گردانند تا دانه از كاه جدا شود ( جنجل ) .
( 27 ) ظاهرا : جوان . در كلمهء گوئى نير ترديد دارم .