تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
و معنى قسطا و لوقا در محل خود خواهد آمد « 21 » .

جيسنگ

- [ بفتح جيم و سكون باء و نون و كسر سين مهمله « 1 » ] نام راى گجرات كه در هند اول او پادشاهى كرد . مثالش نظامى گويد : بيت
بدان دو سنبل هندو « 2 » چو جيسنگ * كه برچين زد بتركى لشكر زنگ

جيزجنگ

- [ به زاى معجمه و جيم تازى . به وزن تيزچنگ ] چرمينهء زنان باشد و بجاى [ زاى معجمه راى مهمله « 22 » ] نيز به نظر رسيده و در يكى از نسخ به [ جيمين فارسيتين « 23 » ] آمده .

جنگ

- [ بضم جيم ] كشتى كلان باشد در نسخهء نيازى « 24 » .

جلنگ

- [ بكسر جيم و لام ] نوعى از قماش ابريشمى كه بازر و بىزر بافند و شلوار و كلاه و امثال آن كنند و ديگر بمعنى صداى زنگ و زنجير و مثل اينها نيز آمده . مثال اين معنى شيخ محيى عراقى گويد : شعر
آنجا كه بچرخست مه از ضرب تلنگ * آتش زند از شوق در آن راه شلنگ
رفتيم و رسيديم و گرفتيم بچنگ * آن حلقه كه صور ازوست يك صوت چلنگ « 3 »
و بمعنى بنهء خربزه و هندوانه و بمعنى ملخ « 4 » آبى نيز آورده . كذا فى الفرهنگ .

مع اللام

جليل

- [ بعد از جيم لام . به وزن سهيل ] جل اسب و پرده باشد « 25 » . مثالش حكيم فردوسى گويد : بيت
برفتند پوشيده رويان خيل * عمارى يكى در ميان جليل

جال

- دام باشد كه به عربى فخ گويند . مثالش مسعود سعد گويد : بيت
همچو ماهيست خسته گشته بشست * همچو مرغيست بسته گشته بجال
و درخت اراك را كه از چوب او مسواك سازند نيز جال گويند .

جل

- [ بفتح جيم ] مرغكيست خوش آواز . شاه طاهر گويد : بيت
خوش بود دايرهء دامن صحرا كه « 5 » در آن * پر زنان همچو جلاجل بفغان آيد جل

جامغول

- [ به سكون ميم و ضم غين ] بمعنى حرامزاده باشد در فرهنگ . مولوى مثنوى گويد : بيت « 6 »
همچنان كان جامغول حيله‌دان * گفت مىجويم كسى از مصريان
هامش
( 1 ) « س » « الف » : شين ؛ « ن » : سين . ( متن از « ب » است ) . ( 2 ) « س » : هندوو . ( 3 ) « س » چلنگ . ( 4 ) « س » : تلخ . ( 5 ) « ب » دايره‌وا . . . ؛ « س » : . . . صحراك . ( 6 ) كلمه در « س » نيست . ( 21 ) قسطا نام حكيمى است فرزند لوقا . ( 22 ) يعنى : جيرجنگ . ( 23 ) يعنى : چيزچنگ . ( 24 ) در برهان شترى كه هنوز او را به زير بار نكشيده باشند و بياض بزرگ و نوعى از قعار و بفتح اول بمعنى جدال و قتال است . ( 25 ) در برهان نام كسى كه گربهء بسيار نگهدارى مىكرده نيز آمده است .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 357 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )