آكج
« 21 » [ به وزن آمد ] چوبى كه بر سر آن قلابى سخت كرده باشند و به آن يخ در يخدان اندازند و باشد كه به آن حرب نيز كنند . مثالش شمس فخرى گويد : « 1 »
شعر
كشتى مه از ساحل مغرب بكشد باز * حكمش ز سر قدرت بىزحمت آكج
« 2 » و بعضى گفتهاند كه قلابيست كه در روز كارزار حريف را بجانب خود كشند چنان كه حكيم عنصرى فرمايد :
شعر
بجستند تاراج و زشتيش را * بآكج كشيدند كشتيش را
آخشيج
- « 3 » [ بمد الف و سكون خاء معجمه ] ضد و مخالف باشد چنان كه ابو شكور گويد :
شعر
كجا گوهر [ ى ] خيره شد زين چهار * يكى آخشيجش بر آن بر گمار
و چهار طبع را بواسطهء ضديت آخشيجان گويند مثالش شيخ اوحدى فرمايد « 4 » :
شعر
اين چهار آخشيج را بدرست * چون پديد آمد امتزاجى رست
و حكيم انورى نيز فرمايد :
شعر
تا سه فرزند آخشيجان را * چار مادر چنان كه نه پدرست
ناگزير زمانه باد بقات * تا ز چار و نه و سه ناگزرست « 22 »
و در بعض نسخ اخشج [ بفتح همزه و حذف ياء ] نيز آمده چنان كه اخسيكتى فرمايد :
شعر
زهى يگانهء دوران كه هفت طارم را * ز شش جهات و ز چار اخشجان تويى مقصود .
اكخج
- [ بفتح همزه و كسر خاى معجمه « 5 » ] جلاب باشد . كذا فى التحفه . و بمد الف و فتح كاف و سكون خاء « 23 » نيز به نظر رسيده .
اولنج
- [ بضم همزه و كسر لام و سكون نون ] چوب خوشهء انگور باشد « 6 » در وقتى كه انگور آن را گرفته باشند و آن را به عربى عمشوش « 24 » گويند . بضم عين مهمله و شين معجمه و سكون ميم و واو .
اسرنج
- [ بكسر همزه ] سرنج باشد و آن را سليقون « 25 » نيز گويند .
آهنج
- [ به وزن نارنج ] اسم فاعل از كشيدن باشد يعنى كشنده « 7 » مثالش شيخ نظامى گويد :
شعر
شه عالم آهنج گيتى نورد * در آن خاك يك ماه كرد آبخورد
و بمعنى امر بكشيدن نيز آمده . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
شها گر بس قوى باشد حسودت * بشفشاهنج « 26 » تدبيرش بر آهنج
و در ادات الفضلاء بمعنى انداختن نيز آمده « 8 » و از اين بيت فخر الدين گرگانى معنى كشيدن ظاهر مىشود كه :
شعر
چو تير از پر نخواهد تافتن سر * پديد آيد در آهنج كمانور
هامش
( 1 ) « ن » : هم او فرمايد ( يعنى پوربهاى جامى ) .
( 2 ) از اينجا تا پايان مطلب از « الف 2 » است .
( 3 ) « الف 2 » : آخشيج : و آخشج .
( 4 ) جملهء اخير و شاهد آن از « س » است و « الف 2 » بجاى آن بيت ذيل را در حاشيه آورده : آخشيجان گنبد دوار مردگانند زندگانى خوار .
( 5 ) « الف 2 » « ط » : اكخج . . . و كسر حاى حطى ( و اين موافق ضبط برهان قاطع نيز هست ) .
( 6 ) كلمهء چوب در « س » نيست .
( 7 ) « الف 2 » بركشيدن و انداختن و اندازنده و انداز باشد .
( 8 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است .
( 21 ) در برهان قاطع : آكنج ( بعد از كاف نون ) ضبط شده است .
( 22 ) يعنى چار مادر و نه پدر و سه فرزند آخشيجان .
( 23 ) يعنى : آكخج . ( در برهان قاطع با حاى حطى آمده است ) .
( 24 ) عمشوش ، خوشه كه بعضى ميوه از آن خورده باشند . ( منتهى الارب ) .
( 25 ) سليقون ، بلغت رومى سرنج و آن رنگى است كه نقاشان به كار برند .
( 26 ) شفشاهنج ، حديده .