تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
و در فرهنگ بمعنى گوشت ترنج باشد بفتح باء .

اسپست

- [ بكسر همزه و باى فارسى ] يونجه باشد كه چاروا خورد . مثالش بسحق گويد : شعر
نخوردى يك شكم اسپست هرگز * چراگاهت بود صحراى پرخار .

آرست

- [ بفتح راء مهمله ] دو معنى دارد : اول بمعنى توانست باشد ؛ دوم مخفف آراست .

انبست

- [ بنون و باى موحده و سين مهمله به وزن در بست ] بمعنى غليظ باشد .

باب الالف مع الثاء « 1 »

اغريرث

- [ بكسر ] نام برادر افراسياب تركست كه جهت موافقت با ايرانيان بردست برادر كشته شد .

مع الجيم النازى

آگنج « 2 »

- [ به وزن نارنج ] امعاى گوسپند كه به گوشت و دنبه آكنده باشند و آن را جرغند و جگرآكند و زونج « 3 » نيز گويند و به عربى عصيب خوانند . مثالش شمس فخرى گويد : شعر
اگر خواهى كه نبود در جهانت * بدل در ، غم بتن در زحمت و رنج « 4 »
خورى بر خوان گيتى هر چه خواهى * ابا و قليه و حلوا و آگنج
و بمعنى پر و مملو نيز آمده . مثال اين معنى سيف اسفرنگى گويد : شعر
چون لنگ خر مرده و را مغز پر آفت * چون درهء ناشسته و را روى گه آگنج
و دره بفتح دال و راى شكنبهء بابند ، و در دال مع الهاء مىآيد .

ابلوج

- [ به وزن محلوج ] بمعنى قسمى از حلوا باشد . « 5 » مثالش احمد اطعمه گويد : شعر
آورده نظم و نثر توكان هست قوت روح * ابلوج قند را بشمار مكرران
و در فرهنگ [ بمد ] « 21 » بمعنى قند باشد و به اين بيت پوربهاى جامى « 6 » تمسك نموده : شعر
تا آبلوج همچو تبر زد نشد بطعم * تا چون نبات نيست بپيش نظر شكر ،
بادا نهاده در دهن دولتت مقيم * دست نشاط و عيش بفتح و ظفر شكر

ارغج « 7 »

- [ بفتح همزه و كسر غين ] عشقه باشد در فرهنگ . مثالش شاعر گويد : شعر
نهال قدمن از عشق زرد شد آرى * درخت خشك شود چون بر او « 8 » تند ارغج
و بزاى معجمه نيز آمده « 22 » .

اوگنج « 9 »

- [ بفتح همزه و كاف فارسى ] در فرهنگ بمعنى پشيمانى باشد . اونج « 9 » - [ بضم همزه و فتح واو ] مؤانست و الفت باشد .

اسپانج « 9 »

- [ بكسر همزه و فتح نون ] اسفناج باشد . مثال مولوى معنوى فرمايد : شعر
اسپانج خويشم دان ، با ترش پز و شيرين * با هر دو شوم پخته چون با تو بپيوستم
و به [ خاء ] اصحست . « 23 » اما [ بجيم ] شهرت يافته .
هامش
( 1 ) اين باب و لغت و شرح آن كلا از « الف 2 » است . ( 2 ) « س » آلنج ( در همه جا ) . ( 3 ) بجز « ن » : رونج [ به راء مهمله ] و آن نيز به همين معنى است . ( 4 ) اين بيت از حاشيهء « الف 2 » است . ( 5 ) « ن » قسمى از حلويات . ( 6 ) كلمهء جامى از « ن » است . ( 7 ) اين لغت در برهان قاطع ازغچ ضبط شده است . ( 8 ) « س » : آن . ( 9 ) اين لغت از « س » است . ( 21 ) يعنى : آبلوج . ( 22 ) يعنى : ازغچ . ( 23 ) يعنى : اسپانخ ( اما اين صورت در برهان قاطع نيست ) .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 21 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )