و در فرهنگ بمعنى گوشت ترنج باشد بفتح باء .
اسپست
- [ بكسر همزه و باى فارسى ] يونجه باشد كه چاروا خورد . مثالش بسحق گويد :
شعر
نخوردى يك شكم اسپست هرگز * چراگاهت بود صحراى پرخار .
آرست
- [ بفتح راء مهمله ] دو معنى دارد :
اول بمعنى توانست باشد ؛ دوم مخفف آراست .
انبست
- [ بنون و باى موحده و سين مهمله به وزن در بست ] بمعنى غليظ باشد .
باب الالف مع الثاء « 1 »
اغريرث
- [ بكسر ] نام برادر افراسياب تركست كه جهت موافقت با ايرانيان بردست برادر كشته شد .
مع الجيم النازى
آگنج « 2 »
- [ به وزن نارنج ] امعاى گوسپند كه به گوشت و دنبه آكنده باشند و آن را جرغند و جگرآكند و زونج « 3 » نيز گويند و به عربى عصيب خوانند . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
اگر خواهى كه نبود در جهانت * بدل در ، غم بتن در زحمت و رنج « 4 »
خورى بر خوان گيتى هر چه خواهى * ابا و قليه و حلوا و آگنج
و بمعنى پر و مملو نيز آمده . مثال اين معنى سيف اسفرنگى گويد :
شعر
چون لنگ خر مرده و را مغز پر آفت * چون درهء ناشسته و را روى گه آگنج
و دره بفتح دال و راى شكنبهء بابند ، و در دال مع الهاء مىآيد .
ابلوج
- [ به وزن محلوج ] بمعنى قسمى از حلوا باشد . « 5 » مثالش احمد اطعمه گويد :
شعر
آورده نظم و نثر توكان هست قوت روح * ابلوج قند را بشمار مكرران
و در فرهنگ [ بمد ] « 21 » بمعنى قند باشد و به اين بيت پوربهاى جامى « 6 » تمسك نموده :
شعر
تا آبلوج همچو تبر زد نشد بطعم * تا چون نبات نيست بپيش نظر شكر ،
بادا نهاده در دهن دولتت مقيم * دست نشاط و عيش بفتح و ظفر شكر
ارغج « 7 »
- [ بفتح همزه و كسر غين ] عشقه باشد در فرهنگ . مثالش شاعر گويد :
شعر
نهال قدمن از عشق زرد شد آرى * درخت خشك شود چون بر او « 8 » تند ارغج
و بزاى معجمه نيز آمده « 22 » .
اوگنج « 9 »
- [ بفتح همزه و كاف فارسى ] در فرهنگ بمعنى پشيمانى باشد .
اونج « 9 » - [ بضم همزه و فتح واو ] مؤانست و الفت باشد .
اسپانج « 9 »
- [ بكسر همزه و فتح نون ] اسفناج باشد . مثال مولوى معنوى فرمايد :
شعر
اسپانج خويشم دان ، با ترش پز و شيرين * با هر دو شوم پخته چون با تو بپيوستم
و به [ خاء ] اصحست . « 23 » اما [ بجيم ] شهرت يافته .
هامش
( 1 ) اين باب و لغت و شرح آن كلا از « الف 2 » است .
( 2 ) « س » آلنج ( در همه جا ) .
( 3 ) بجز « ن » :
رونج [ به راء مهمله ] و آن نيز به همين معنى است .
( 4 ) اين بيت از حاشيهء « الف 2 » است .
( 5 ) « ن » قسمى از حلويات .
( 6 ) كلمهء جامى از « ن » است .
( 7 ) اين لغت در برهان قاطع ازغچ ضبط شده است .
( 8 ) « س » : آن .
( 9 ) اين لغت از « س » است .
( 21 ) يعنى : آبلوج .
( 22 ) يعنى : ازغچ .
( 23 ) يعنى : اسپانخ ( اما اين صورت در برهان قاطع نيست ) .