تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
بيت
نفس تو تازيان و در منزل * تازه گلهاى ارجعى رويان « 1 »
و در مؤيد الفضلا بمعنى قصد كنان آمده و نيز جمع تازى باشد . چنان كه شاعر گويد : بيت
اگر سود و سرمايه كردم زيان * ببخشا به پيغمبر تازيان
و در بعضى نسخ تازنان به نظر رسيده كه بجاى [ ياى حطى نون ] باشد .

تفسيدن

- [ بفاء و سين مهمله . به وزن ترسيدن ] يعنى گرم شدن و تبسيدن نيز گويند .

تنجيدن

- [ به وزن رنجيدن ] يعنى پيچيدن و فراهم فشردن .

تالان

- بمعنى غارت باشد « 21 » مثالش بسحاق گويد : بيت
همى برد بريان به تالان دلير * بنوعى كه بره برد نره شير

تنپيدن « 2 »

- [ حرف سوم باى فارسى « 3 » ] « 22 » جنبيدن و لرزيدن ، و در كمين كردن باشد در نسخهء ميرزا . و در مؤيد بمعنى جنبيدن و لرزيدن و از جاى بر جستن باشد و بمعنى كمين كردن نيامده .

تربن

- [ بفتح تا و سكون راى مهمله و ضم باى موحده ] زمين سخت باشد كذا فى الادات .

ترخون

- بمعنى سبزه‌ايست معروف و گويند سپند را در سركهء تند بياغارند مدتى تا طبع وى بگردد و بعد از آن بكارند ترخون برويد و [ بجاى واو الف ] نيز به نظر رسيده و معرب آن طرخون « 4 » است « 23 » . و بمعنى بىباك و خونى نيز آمده و اين بيت خواجوى كرمانى مؤيد اين معنى است كه : بيت
تو ترخان و ترخون ز جور تو خواجو * دل از خون چو خانى و رخ زر خانى « 5 »

تن

- يعنى بدن . و نيز تننده را گويند كه اسم فاعل باشد از تنيدن . مثال هر دو معنى ناصر خسرو گويد : بيت
تن چراى گور خواهد شد بتن تا كى چرى * جانت عريانست تو بر گرد تن كرباس تن
و بمعنى امر به تنيدن نيز آمده « 24 » . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد : بيت
از قناعت جامه‌اى كن بر بدن * و آن تنه بر گرد تن چون پيله « 6 » تن

تبرزين

- [ بفتح ] تبرى باشد كه بر پهلوى زين بسته باشند و به اين اعتبار تبرزين مىگفته‌اند . مولانا هاتفى گويد :
هامش
( 1 ) « س » : گويان . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 2 ) « س » : تپيدن ( متن از « ن » است ) . ( 3 ) اصل : باى دوم . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 4 ) « س » : خون . ( 5 ) « س » : چون خانى و رخ از خوانى « ب » ، « ن » ندارد ( متن از ديوان خواجو است ) . ( 6 ) « س » : بيله . ( 21 ) اين لغت در برهان نيست و در جهانگيرى هم . ( 22 ) رجوع به لغت تنبيدن در صفحهء قبل شود . ( 23 ) در برهان معنى چوب بقم و دوائى كه عاقر قرحا گويند نيز دارد . ( 24 ) در برهان معنى : جسم و معنى خاموش نيز دارد .