حلوائيست « 21 » . مثال احمد اطمعمه گويد :
شعر « 1 »
تخم ريحان اين ترك بر دست * از دلم غصهء خط دلبر
ترياك
- يعنى پازهر « 2 » . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
بيت
درد از جهت تو عين داروست * زهر از قبل تو محض ترياك
و حكيم انورى نيز فرمايد :
بيت
زهر آسيب زمانه نكند هيچ اثر * هر كجا خدمت درگاه تو ترياك شود
و درين ايام افيون را ترياك گويند به جهت آنكه افيون هم دافع زهرهاست « 3 » .
تپاك « 4 »
- [ بباى فارسى ] همان تا پاك يعنى تپيدن و اضطراب . مثالش فخر گرگانى گويد :
شعر
بيا ساقى آن شيرهء جان بيار * همان حاصل عمر دهقان بيار
همان خون جوشيده از بار تاك * كه از تن برد رنج و از جان تپاك « 4 »
تفتيك
- [ بفاء به وزن نزديك ] در فرهنگ بمعنى موى نرمى كه در ته موى بز مىباشد و بتازى و بر گويند آمده .
تهك
- [ بفتح تا و ها ] برهنه و عريان باشد گويند تهى و تهك بر طريق اتباع . و در فرهنگ بمعنى خاك نيز باشد .
تابوك
- [ بضم باء ] مخارجهء عمارت باشد در نسخهء ميرزا . مثالش فرالاوى گويد :
بيت
هوشم ز ذوق « 5 » لطف سخنهاى جان فزات * از حجرهء دلم سوى تابوك گوش شد
و ديگر [ در يكى ] از نسخ بمعنى كنارهء عمارت باشد كه به جهت حفظ از باران سازند .
تاوك و تاول
- هر دو [ بفتح واو ] گاو و خر جوانه باشد .
تردك
- [ به را و دال مهملتين . به وزن مردك ] كرم گندم خوار باشد . كذا فى الادات و [ به زاى معجمه « 22 » ] نيز به نظر رسيده .
تزتك
- [ به زاى معجمه و تاى قرشت ] در نسخهء ميرزا تفك دهن باشد و هيچ اشعار بحركتش نكرده . و در فرهنگ [ به وزن اردك « 23 » ] آورده .
تلك
- [ به وزن سلك ] لوبيا باشد و [ بفتح تا ] زرورق « 6 » باشد و طلق معرب آنست و بمعنى اول « 24 » در فرهنگ بضم آورده . و نيز نام قماشى است كه در هند مىباشد . مثالش حكيم اسدى گويد :
بيت
هم از مخمل و هم طرايف ز هند * هم از شاره و تلك و خود و پرند
و [ بفتح تا ] بمعنى تلخ آمده . و در فرهنگ
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » است .
( 2 ) « ب » : دافع زهر .
( 3 ) « ب » : سمومست .
( 4 ) « س » : تباك .
( 5 ) « س » :
دوق .
( 6 ) « س » : زورق .
( 21 ) در برهان بمعانى : خندق و نام رودى نزديك در بند ( ظ : مصحف پرك . حاشيهء برهان ) و دختر بكر و دوشيزه . آواى رعد و آوايى كه از شكستن و تركيدن چيزى خيزد و مصغرتر ، مقابل خشك . و نام قصبهاى از مضافات آذربيجان نيز آمده است .
( 22 ) يعنى : تزدك .
( 23 ) در برهان نيز چنين است و تفك دهن چوبى باشد ميان خالى بدرازى نيزه كه با گلولهء گل و زور نفس گنجشك و امثال آن بدان زنند .
( 24 ) يعنى بمعنى لوبيا .