تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢

مع الغين

ثاغ

- هيزم كوهى باشد كه آتش آن را اگر ضبط كنند مدتى بماند . مثالش خلاق المعانى فرمايد : بيت
دارم « 1 » اسبى كش « 2 » استخوان در پوست * هست چون در جوال هيزم تاغ
و آن را توغ نيز گويند « 21 » مثالش استاد منجيك فرمايد : بيت
گويى همچون فلان شدم نه همانا * هرگز چون عودكى تواند شد توغ
[ و نيز شاعر گويد ] : بيت
از آتشهات در فروغند * فارغ از صدق وز دروغند « 4 »
و در تحفه تزغ [ بفتح تا و سكون زاى معجمه ] نيز به اين معنى است و در فرهنگ تاغ را بمعنى تخم مرغ نيز آورده و گفته كه نام قلعه‌يى نيز باشد در « 5 » سيستان .

ثفاغ

- [ بعد از تاء فاء « 6 » به وزن چراغ ] قدحى باشد كه از آن شراب خورند . « 22 » مثالش كسائى فرمايد : بيت
دل شاد دار و پند كسائى نگاهدار * يك چشم زو جدا مشو از رطل وز تفاغ « 7 »

تيغ

- شعاع مهر و ماه باشد . مثالش هم او فرمايد « 23 » : بيت
نرم نرمك ز پس پرده بچاكر نگريد « 8 » * گفتى از ميغ همى تيغ زند گوشهء « 9 » ماه
و بمعنى شمشير و سر كوه نيز آمده . مثالش حكيم فردوسى فرمايد : بيت
بيفتاد و بيژن جدا گشت از وى * سوى تيغ با تيغ ينهاد روى
و بمعنى مويهاى تيز نيز آمده چنان كه شيخ نظامى فرمايد در تعريف هديه سريرى در خدمت سكندر : بيت
سمور سيه رو به سرخ تيغ * همان قاقم و قندز بىدريغ
و بر خارهاى تيز نيز اطلاق كنند .

تغتغ

- [ بضم هر دو تا و سكون غين معجمه ] در نسخهء وفائى قفيز بزرگ را گويند كه هر يك از از آن چهار خروار غله گيرد اما در مؤيد [ بفتح هر دو تا ] آمده « 24 » . مثالش ابو العباس گويد : بيت
اى مير ترا گندم دشتى است به صد ديه * در تغتغكى چند به تو هستم انباز

مع الفاء

تلاتوف

- [ بفتح تاى اول و ضم دوم و بعد از تاء لام ] كسيست كه خود را چركين و پليد دارد تا مردم از و نفرت كنند . مثالش شمس فخرى گويد :
هامش
( 1 ) « س » : درم . ( 2 ) « س » : كس . ( متن از « ب » است ) . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 4 ) از حاشيهء « س » . ( 5 ) « س » : كه در . ( 6 ) « ش » : فاتا . ( متن از « ب » است ) . ( 7 ) « س » : تفاع . ( 8 ) اصل : گويد . ( 9 ) در مجموعه‌هاى حاوى اشعار كسايى : زهره . ( 21 ) در برهان نام قلعنى از سيستان و بمعنى تخم مرغ نيز هست . ( 22 ) در برهان آمده كه نفاغ نيز به اين معنى است . ( 23 ) يعنى : كسائى . ( 24 ) در برهان : پيمانه كه چهار خروار غله گيرد يا يك خروار و نان تنك و گويد : تغتخ و تغنغ نيز به اين معنى است .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 302 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )