تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
باشد . مثالش حكيم انورى فرمايد : بيت
گردون كه پى و هم مهندس نه سپردش * انديشهء تأييد ترا پى سپر آمد
و در فرهنگ بمعنى چيزى « 1 » كه در زير پا كوفته و فرسوده شده باشد آورده و بمعنى فاعل از اين معنى نيز آورده يعنى رونده و پايمال كننده .

پاكار و پايكار

- آنكه مستراح را جاروب كند . كذا فى الشرفنامه . مثالش فردوسى گويد : بيت
به دو گفت بهرام رو پايكار « 2 » * بياور كه سرگين كند بر كنار
و در فرهنگ بمعنى شخصى نيز آمده كه در شهرها و قريه‌ها خانه‌هاى مردم را بمحصلان و ارباب طلب ديوانى نمايد . و بمعنى مطلق خدمتكار نيز به نظر رسيده . مثالش حكيم اسدى فرمايد : بيت
گرفته خورشها همه كوه و دشت * كشان پايكار آبدستان و طشت

پاى و پر « 3 »

- طاقت و قدرت باشد . مثالش شهنامه : بيت
ستودان همى سازدش زال زر * ندارد همى جنگ را پاى و پر
و ستودان ، بمعنى گورستان باشد .

پيكر « 4 »

- قالب و كالبد از هر چه « 5 » باشد و آن را تنديسه نيز گويند . مثالش مسعود سعد فرمايد : بيت
بيار آن باد پاى كوه پيكر * زمين كوب و ره انجام و تكاور « 6 »

پرنداور

- [ بفتح باء و راى مهمله و واو و سكون نون ] شمشير جوهردار باشد . مثالش شمس فخرى گويد : شعر
كوه چون پرنيان شود چون يافت * قوت دست او پرنداور
و استاد دقيقى نيز گويد : بيت
بينداخت تيغ پرنداورش * همى خواست كز تن ببرد سرش
كذا فى التحفه و « 7 » بخاطر مىرسد كه چون پرند [ بكسرتين ] جوهر شمشير است ، پرنداور [ بكسرتين ] باشد .

پيكار « 8 »

- جنگ باشد . مثالش شيخ سعدى فرمايد : شعر
به پيكار « 8 » دشمن دليران فرست * هزبران بناورد شيران فرست

پذيرفتگار و پذرفتگار

- [ بكسر ] قبول كننده باشد . مثال اول سراج الدين راجى گويد : شعر
پذيرفتگار سخنهاى نغز * بود آنكه او را از هوشست مغز
مثال دوم شيخ نظامى فرمايد : بيت
چو روشن گشت بر شاپور كارش * به صد سوگند شد پذيرفتگارش
پذيرفتار و پذرفتار نيز گويند .

پنجر « 9 »

- [ به وزن خنجر ] قفس باشد در نسخهء ميرزا « 21 » .

پرخاشخر

- يعنى جنگ‌آور و شجاع . مثالش حكيم فردوسى فرمايد :
هامش
( 1 ) « س » : جيزى . ( 2 ) « س » : پايكاه . ( 3 ) « ب » : پاوپر . ( 4 ) « س » : بيكر . ( 5 ) « س » : هر جه . ( 6 ) « ب » : دلاور . ( 7 ) در اصل واو نيست . ( 8 ) « س » : بيكار . ( 9 ) « س » : بيخير . ( 21 ) در برهان بمعنى مخفف پنجره هم آمده است .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 226 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )