نام لشكرى باشد و در مؤيد الفضلاء مسطورست كه كلاهما [ بشين معجمه « 21 » ] سرلشكرى است - و در ادات الفضلا نام سرى از سران لشكر باشد و بشين معجمه « 22 » نيز آمده .
بليناس
- نام حكيمى كه جليس و انيس اسكندر بود و او را بليناس جادو نيز گويند .
مع الشين
بااوش
- [ بضم همزه . به وزن چاوش « 1 » ] خيار « 2 » بزرگ باشد كه به جهت تخم بگذارند و خوشهء انگور را نيز گويند . كذا فى الشرفنامه .
برينش « 3 »
- [ بضم باء و كسر راى مهمله و نون و سكون ياء ] براندن شكم و بريدن آن باشد در نسخهء ميرزا . در شرح « 4 » سامى بمعنى آنكه گوئى شكمش را « 5 » از غايت درد مىبرند آمده و بمعنى بريدن مطلق نيز آمده . مثال اين معنى شيخ نظامى گويد :
بيت
دلى بايد انديشه را تيز و تند * برينش نيايد ز شمشير « 6 » كند
بشولش
- [ بشين معجمه و لام ، به وزن پژوهش ] يعنى برهم زدگى و پريشانى . مثالش شيخ عطار فرمايد :
بيت
صبح اگر كشتى نفس را در دهان * كى رسيدى اين بشولش در جهان
و بمعنى كارگذارى و بينندگى « 7 » و دانندگى نيز آمده .
بادكش
- [ به وزن و معنى بادزن ] باشد و به عربى مروحة [ بكسر اول و فتح سوم و چهارم گويند .
بدخش
- [ بفتح باء و دال مهمله ] گوهر نفيس كانى كه معدن آن كوههاى مشرق است و رنگ سرخ دارد . كذا فى المؤيد . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت
صبح ستاره نما خنجر تست اندران * گاه درخش جهان گاه بدخش مذاب
مذاب
، [ بميم و ذال معجمه به وزن لعاب ] بمعنى گداخته باشد .
براش
- [ به راى مهمله به وزن خراش ] در نسخهء ميرزا بمعنى پاشيدن و فرو نشاندن باشد و در فرهنگ بمعنى خراش كه غراش « 23 » نيز گويند آمده .
با نقش
- [ به سكون نون و كسر قاف ] بن باشد كه شور و بريان كنند و خورند و ون نيز گويند و به عربى حبة الخضراء گويند .
بوفروش « 8 »
- عطار را گويند . كذا فى الادات . مثالش ابن يمين گويد :
شعر
در چين « 9 » سر زلف تو در بوى فروشى * دم جز بخطا مىنزند نافهء آهو
و اثير اومانى نيز گويد :
شعر
خلوق خلق تو عطار حلقهاى كه در آن * يكى ز بوى فروشان نسيم باد صباست
بدست باش
- يعنى آگاه باش . و تقصير مكن . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد :
هامش
( 1 ) « س » « ب » : جاوش . ( متن از « ن » است ) .
( 2 ) « س » : چنار .
( 3 ) « س » : برينس ؛ « ب » : بربنش .
( 4 ) « س » : سرخ .
( 5 ) « س » : شكمش ؛ « ب » كلمه را ندارد .
( 6 ) « س » : و شمشير .
( 7 ) « س » : بيشندگى .
( 8 ) « س » :
بوخروش .
( 9 ) « س » : حين ؛ « ب » « ن » : جين . ( متن تصحيح قياسى است ) .
( 21 ) يعنى : برنوش و برونوش .
( 22 ) يعنى : برنوش .
( 23 ) غراش ، زخمى كه از خراشيدگى بهم رسيده باشد . خراش ( برهان ) .