تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
نرمهء بينى و سستى « 1 » باشد . كذا فى المؤيد و در فرهنگ [ بباى فارسى و آخر شين معجمه « 21 » ] آمده .

برگس

- [ به راى مهمله . به وزن هر كس ] بمعنى نعوذ باللّه باشد . « 22 » مثالش رودكى گويد : بيت
گر چه نامردم است آن ناكس * بشود سير ازو دلم برگس

باذغيس

- [ به سكون ذال معجمه و كسر غين معجمه ] ناحيه‌ايست مشتمل بر قراى بسيار از اعمال هرات و مروالرود و قصبهء آن بون و بامئين « 2 » باشد كه دو بلده‌اند قريب به يكديگر و گفته‌اند اصل آن بادخيز بوده يعنى محل هبوب رياح . مثالش سوزنى گويد : شعر
سموم مرگ چون غيشه « 23 » كند خشك * اگر پيش شمال باذغيسم

برناس

- [ به راى مهمله و نون . به وزن الماس ] يعنى غافل و نادان . مثالش ناصر خسرو گويد : شعر
نامه‌ها پيش تو همىآيد « 3 » * هم ز بيدار دل هم از برناس
و فرناس نيز به اين معنى است .

بيناس

- [ بعد از ياء نون به وزن شيراز ] بمعنى دريچه باشد و [ باضافهء كاف « 24 » ] نيز آمده ، و خواهد آمد .

بلس

- [ بضم باء و لام ] عدس باشد .

بلتيس

- [ بتاى قرشت . به وزن بلقيس ] نام داروئى است . كذا فى الفرهنگ .

بخسلوس « 4 »

- [ به خاء و سين مهمله و لام . به وزن اشكبوس ] نام آن پادشاهى است كه عذرا را بقهر برد . مثالش حكيم سنائى فرمايد : بيت
حال اصحاب كهف و دقيانوس * قصهء بخسلوس « 4 » و شهر فسوس

برس

- [ به وزن ترس ] مهار باشد در نسخهء ميرزا . و در سامى فى الاسامى بمعنى چوبى « 5 » باشد كه در بينى شتر كنند مثالش « 6 » حكيم انورى گويد : شعر
چون گسستى مهار و ببريدى * زود بينى ببينى اندر برس

بالوس

- [ بلام . به وزن سالوس ] كافور مغشوش « 7 » را گويند و [ بشين معجمه « 25 » ] نيز آمده و در فرهنگ لوس را بمعنى غشى آورده كه بكافور مخلوط سازند « 8 » پس برين تقدير اين لغت مركب باشد و اين بيت حكيم « 9 » كسائى را شاهد آورده : بيت
كافور تو بالوس بود مشك تو با ناك * بالوس تو كافور كنى دايم مغشوش « 7 »
و اين ضعيف را اندك تأملى درين معنى و مثالش هست .

برنيس

- [ به راى مهمله و نون . به وزن برجيس ] نوعى از بلوطست .

بسناس « 10 »

- [ به وزن نسناس ] نام استاد دهريان باشد « 26 »
هامش
( 1 ) « س » : سپستى . ( 2 ) « ب » : لون و ياسين ؛ « س » « ن » . بون و ياسين . ( متن از معجم البلدانست ) . ( 3 ) « س » : مىآيد . ( 4 ) « س » : بخلسوس . ( 5 ) « س » : خوبى . ( 6 ) اين كلمه در « س » نيست از « ب » و « ن » است . ( 7 ) « س » : معشوق . ( 8 ) « س » : بس . ( 9 ) اين كلمه از « ب » است و در « س » نيست . ( 10 ) « س » : بسباس . ( 21 ) يعنى : پخش . ( 22 ) رجوع به برگست شود . ( 23 ) غيشه ، بيشه ، جنگل ، نيستان . ( برهان ) . ( 24 ) يعنى : بيناسك . ( 25 ) يعنى : بالوش . ( 26 ) ظاهرا : بليناس .