نرمهء بينى و سستى « 1 » باشد . كذا فى المؤيد و در فرهنگ [ بباى فارسى و آخر شين معجمه « 21 » ] آمده .
برگس
- [ به راى مهمله . به وزن هر كس ] بمعنى نعوذ باللّه باشد . « 22 » مثالش رودكى گويد :
بيت
گر چه نامردم است آن ناكس * بشود سير ازو دلم برگس
باذغيس
- [ به سكون ذال معجمه و كسر غين معجمه ] ناحيهايست مشتمل بر قراى بسيار از اعمال هرات و مروالرود و قصبهء آن بون و بامئين « 2 » باشد كه دو بلدهاند قريب به يكديگر و گفتهاند اصل آن بادخيز بوده يعنى محل هبوب رياح . مثالش سوزنى گويد :
شعر
سموم مرگ چون غيشه « 23 » كند خشك * اگر پيش شمال باذغيسم
برناس
- [ به راى مهمله و نون . به وزن الماس ] يعنى غافل و نادان . مثالش ناصر خسرو گويد :
شعر
نامهها پيش تو همىآيد « 3 » * هم ز بيدار دل هم از برناس
و فرناس نيز به اين معنى است .
بيناس
- [ بعد از ياء نون به وزن شيراز ] بمعنى دريچه باشد و [ باضافهء كاف « 24 » ] نيز آمده ، و خواهد آمد .
بلس
- [ بضم باء و لام ] عدس باشد .
بلتيس
- [ بتاى قرشت . به وزن بلقيس ] نام داروئى است . كذا فى الفرهنگ .
بخسلوس « 4 »
- [ به خاء و سين مهمله و لام .
به وزن اشكبوس ] نام آن پادشاهى است كه عذرا را بقهر برد . مثالش حكيم سنائى فرمايد :
بيت
حال اصحاب كهف و دقيانوس * قصهء بخسلوس « 4 » و شهر فسوس
برس
- [ به وزن ترس ] مهار باشد در نسخهء ميرزا . و در سامى فى الاسامى بمعنى چوبى « 5 » باشد كه در بينى شتر كنند مثالش « 6 » حكيم انورى گويد :
شعر
چون گسستى مهار و ببريدى * زود بينى ببينى اندر برس
بالوس
- [ بلام . به وزن سالوس ] كافور مغشوش « 7 » را گويند و [ بشين معجمه « 25 » ] نيز آمده و در فرهنگ لوس را بمعنى غشى آورده كه بكافور مخلوط سازند « 8 » پس برين تقدير اين لغت مركب باشد و اين بيت حكيم « 9 » كسائى را شاهد آورده :
بيت
كافور تو بالوس بود مشك تو با ناك * بالوس تو كافور كنى دايم مغشوش « 7 »
و اين ضعيف را اندك تأملى درين معنى و مثالش هست .
برنيس
- [ به راى مهمله و نون . به وزن برجيس ] نوعى از بلوطست .
بسناس « 10 »
- [ به وزن نسناس ] نام استاد دهريان باشد « 26 »
هامش
( 1 ) « س » : سپستى .
( 2 ) « ب » : لون و ياسين ؛ « س » « ن » . بون و ياسين . ( متن از معجم البلدانست ) .
( 3 ) « س » : مىآيد .
( 4 ) « س » : بخلسوس .
( 5 ) « س » : خوبى .
( 6 ) اين كلمه در « س » نيست از « ب » و « ن » است .
( 7 ) « س » : معشوق .
( 8 ) « س » : بس .
( 9 ) اين كلمه از « ب » است و در « س » نيست .
( 10 ) « س » : بسباس .
( 21 ) يعنى : پخش .
( 22 ) رجوع به برگست شود .
( 23 ) غيشه ، بيشه ، جنگل ، نيستان . ( برهان ) .
( 24 ) يعنى :
بيناسك .
( 25 ) يعنى : بالوش .
( 26 ) ظاهرا : بليناس .