گذارند تا آب به راه ديگر برود . مثالش استاد رودكى فرمايد :
بيت
آب هر چه كمترك نيرو كند * بندروغ سست و بوده « 1 » بفكند
بريغ
- [ براى مهمله . به وزن دريغ ] در نسخهء وفائى خوشهء انگور باشد .
بشترغ
- [ بفتح باء و سكون شين معجمه و ضم تاى قرشت ] اسپرك باشد كذا فى المؤيد .
بزغ
- [ بفتح با و زاى هوز ] وزغ باشد و غوك « 2 » نيز گويند و [ به سكون زاء ] در نسخهء حليمى شاخى باشد كه نشانده باشند و هنوز سبز نشده باشد يا دانه كه كشته باشند و هنوز ندميده باشد .
برغ
- [ بفتح باء و سكون راى مهمله ] يعنى گوى بزرگ كه در آن آب جمع شود « 3 » و سر برغ يعنى آنجا كه آب از جوى يا از چشمه در برغ رود .
بزداغ
- [ به زاى معجمه و دال مهمله به وزن گستاخ ] . و [ بفتح باء ] نيز به نظر رسيده ، در نسخهء ميرزا مصقله باشد كه به آن زنگ زدايند . مثالش منصور شيرازى گويد :
شعر « 4 »
دهد ضيابمه آئينهء رخت كان را * بود ز خاطر شاه فلك شاه محل بزداغ
مع الفاء
برچاف « 5 »
- [ به جيم فارسى . به وزن بسحاق ] نام غلهاى باشد كه بتازى جلبان « 6 » گويند [ به وزن سلطان ] . كذا فى الفرهنگ .
بوف
- [ بضم باء ] نام مرغى كه كوف و بوم نيز گويند . مثالش ابن يمين گويد :
بيت
تو باز سدره نشينى فلك نشيمن تست * چرا چو بوف كنى آشيان بويرانه
برف
- [ بفتح باء ] آنچه در شدت سرما بارد كه به عربى ثلج گويند . مثالش خلاق المعانى گويد :
بيت
هرگز كسى نداد بدينسان نشان برف * گوئى كه لقمهايست جهان در دهان برف
مع الفاف
بيست و يك و شاق « 7 »
- يعنى بيست و يك صورت شمالى از جملهء چهل و هشت صورت فلك هشتم كه آن را فلك البروج خوانند . مثالش حكيم خاقانى فرمايد :
شعر
با بيست و يك و شاق ز سقلاب ترك وار * بر راه دى كمين بمفاجا برافكند
بوسحاق و بواسحاق
- طائفهاىاند .
و گفتهاند در نيشابور چند كان پيروزه هست يكى را كان بسحاق گويند و پيروزهء بواسحاقى « 8 » منسوبست به آن . مثالش خواجه حافظ فرمايد بطريق ايهام « 21 » :
شعر
راستى خاتم پيروزهء « 9 » بواسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود
بشبق
- [ بشين معجمه و باى موحده . به وزن خندق ] قريهايست از قراى مرو . و گاهست كه بشبه نيز گويند .
هامش
( 1 ) اصل : سست گشته . ( متن از استاد دهخداست ) .
( 2 ) « س » : غوك را .
( 3 ) نسخهء « ب » افزوده : و بند نيز گويند :
( 4 ) اين كلمه از « ن » است .
( 5 ) اصل : در هر سه نسخه برجاف .
( 6 ) « س » : حليان ؛ « ن » : جليان . ( متن از « ب » است ) .
( 7 ) اين لغت فقط در « ن » هست .
( 8 ) « ن » : فيروزهء . . . ؛ « س » : بيروزه بو اسحاق .
( 9 ) « ن » : فيروزه ؛ « ب » « ش » : بيزوزه .
( 21 ) اين لغت و شرح آن و كان پيروزهء بسحاق همگى مجعول و ناشى از در نيافتن مراد حافظ در شعر فوقست كه اشارت صريح به زود گذرى دولت و حكومت شيخ ابو اسحاق اينجو امير فارس كه ممدوح حافظ است دارد .