مع الجيم التازى
بيمارغنج
- [ بفتح غين « 1 » معجمه و سكون و نون ] بمعنى بيمارناك باشد و دردمند . مثالش استاد رودكى فرمايد :
شعر
چو گشت آن پريروى بيمارغنج * ببريد دل زين سراى سپنج
بفج
- [ بفتح باء و سكون فاء ] كف دهان و خيو باشد كه از دهان مردم « 2 » در وقت تكلم پاشيده شود و در اكثر نسخ به اين معنى است ، اما شمس فخرى گويد كسى است كه وقت تكلم آب از دهانش پاشيده شود و گفته :
شعر
بتك مىرفت و آب از ديده مىريخت * چنان كاب از دهان « 3 » وقت سخن بفج
بروج
- [ به راى مهمله به وزن منهج ] يكى از اعظم بنادر گجراتست كه نيل و لك از آن آرند و مراد از لك رنگى باشد بغايت سرخ كه بسياهى زند و رنگرزان و نقاشان به كار برند .
بج
- [ بفتح باء ] اندرون دهان باشد .
مثالش شمس فخرى فرمايد :
شعر
بىمدحت تو هر كه دهان را بگشايد * دندانش كند چرخ برون يك بيك ازبج
كذا فى التحفه « 4 » و در فرهنگ [ بضم باء و آخر جيم فارسى « 21 » ] به اين معنى آمده و بمعنى موى پيش سر نيز آورده . اما در سامى فى الاسامى بمعنى گوشت روى باشد نزديك كنارهء لب و بمعنى پالايش آب و زهاب نيز آمده و در فرهنگ [ بفتح با ] پالايش آب و شراب و امثال آن و [ بضم باء ] بز باشد و بكسر باء برنج .
بسپايج
- [ بفتح با و ياى حطى و باى دوم فارسى ] گياهى است بر هيأت هزار پا برنگ روناس ، چون بشكنند درونش زرد بود .
بوغنج و بوشنج
- « 5 » دو قصبهاند نزديك هرات .
بزغنج
- [ بضم باء و غين معجمه و سكون زاء معجمه ] پستهء بىمغز كه پوست را به آن دباغت كنند و بزغند نيز گويند . درخت پسته يك سال پسته دهد و سالى بزغنج . مثالش « 6 » شيخ آذرى فرمايد :
شعر
فندق و پسته خنجك « 22 » و بزغنج * باهليك « 23 » و مركب « 24 » و نارنج
از اين بيت [ بفتح غين ] ظاهر مىشود چه با نارنج قافيه كرده اما در جميع نسخ [ بضم غين ] آمده .
بلماج
- [ بضم باء ] نوعى از كاچى « 7 » باشد كه رقيق و بىگوشت بپزند . مثالش بسحاق اطعمه گويد « 8 » :
بيت
عاقل نگردد مايل به بلماج * تا قليه بيند بر روى تتماج
برمج
- [ براى مهمله و ميم به وزن منهج ] لامسه باشد كه به جهت تميز نرمى و درشتى و غيرهما كنند .
بنانج
- [ بفتح باء و نون و سكون الف و نون دوم ] دو زن كه يك شوهر داشته باشند و [ هر ] يك دگرى را بنانج خواند . مثالش شمس فخرى گويد :
هامش
( 1 ) « س » : عين .
( 2 ) « ن » « ب » : مردم رود ؛ در « الف » روى رود خط كشيده شده .
( 3 ) « س » : آب دهان .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « ن » « ب » : فوشنج .
( 6 ) كلمهء مثالش از « ب » است .
( 7 ) « س » « الف » : كاجى .
( 8 ) « س » « الف » : بسحاق گويد ؛ « ن » : بسحاق فرمايد . ( متن از « ب » است ) .
( 21 ) يعنى : بچ .
( 22 ) خنجك ( بفتح اول ) ، سياه دانه . غله . و بضم اول ، درمنه ، و بكسر اول ، ون كوهى ، حبة الخضراء ( برهان )
( 23 ) هليك ، به زبان زند و پازند زردآلو و قيسى است . ( برهان ) .
( 24 ) مركب بمعنى پرتقال است و جمع آن مركبات مصطلح امروزيست .