و حكيم قطران نيز فرمايد « 1 » :
شعر
بهمت چون فلك عالى به صورت همچو مه رخشا * فلك چون او بود برگست و مه چون او بود حاشا
بلفخت
- [ به لام و فاء به وزن برهخت ] يعنى بيندوخت و گرد كرد . مثالش استاد رودكى فرمايد :
شعر
خود خور و خود « 2 » ده كجا نبود پشيمان * هر كه بخورد و بداد از آنچه كه بلفخت
بدست
- [ بفتح باء و دال و سكون سين ] وجب باشد كه به عربى شبر گويند . و [ بكسر باء و دال ] نيز به نظر رسيده . مثالش شيخ سعدى فرمايد در هزل « 3 » :
بيت
بدستى را كه در مشتى نگنجد * چو انگشتى فرو برده بخاتم
بيدخت
- [ به وزن مىپخت ] زهره باشد كه او را ناهيد نيز گويند .
بيلفت
- [ بكسر باء و سكون ياء و فاء و ضم لام ] نيز زهره باشد .
برگاشت
- [ به وزن برداشت ] يعنى بر گردانيد « 4 » . مثالش « 5 » فردوسى گويد :
شعر
عنان را به پيچيد و برگاشت اسب * بيامد بكردار آذرگشسب
بيست
- معروف « 21 » و ديگر مختصر بايست يعنى توقف كن . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
بيت
دگر مركب عقل را پويه نيست * عنانش بگيرد تحير كه بيست
و مولوى رومى نيز گويد :
شعر
صد هزاران گرگ را اين مكر نيست * عاقبت رسوا شود اين گرگ بيست
بهشت
- « 6 » [ بكسر تين ] معروف « 21 » . و بمعنى بگذاشت نيز باشد . مثال « 7 » هر دو معنى شيخ سعدى فرمايد :
شعر
قيامت كسى باشد اندر بهشت * كه معنى طلب كرد و دعوى بهشت
بيات
- « 6 » نام يكى از بيست و چار شعبهء موسيقى و نيز نام طايفهاى از تركان .
بايست
- [ بكسر ياى حطى ] بمعنى حاجت و ضرورى باشد . مثالش ابو المثل گويد :
بيت
گفت من پاسخ تو بازدهم * آنچه بايست تست ساز دهم
بالشت
- بمعنى بالش باشد كه در زير سر « 8 » نهند . مثالش عماد الدين گويد :
بيت
در چشم محققان چه زيبا و چه زشت * سر منزل عاشقان چه دوزخ چه بهشت
پوشيدن بيدلان چه اطلس چه پلاس * زير سر خستگان « 9 » چه بالشت و چه خشت
برغست
- [ به راء و سين مهملتين و غين معجمه به وزن بر بست ] در تحفه و معيار جمالى گياهيست كه به چهار پايان « 10 » دهند و بيشتر خورش خر بود و گل زرد دارد « 11 » و بعضى گويند گياهى است كه
هامش
( 1 ) اين شاهد در « ن » نيامده است و در « ب » بيت فوق را بنام قطران و بيت ذيل را بنام شمس فخرى آورده است .
( 2 ) « ب » « ن » « الف » : خور ( متن از « س » است ) .
( 3 ) اين كلمه در « س » نيست .
( 4 ) « س » « الف » :
برگردانيده .
( 5 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است .
( 6 ) اين لغت در « ب » و « ن » نيست و « الف » در حاشيه آورده است .
( 7 ) « س » : مثالش .
( 8 ) « الف » : سكر ؛ در « س » نيز سكر بوده است و كاف آن را تراشيدهاند .
( 9 ) « الف » « س » : عاشقان .
( متن از « ب » است ) .
( 10 ) « ب » : چهار پايان را .
( 11 ) از اينجا تا علامت ستاره در « ن » نيست و « الف » در حاشيه آورده است .
( 21 ) يعنى : شمارهء بعد از نوزده .