تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
باشند و كوچ بلوچ « 21 » نيز گويند و در نسخهء ميرزا علامتى است كه بر سر تيزى طاق و ايوان نصب كنند . و نيز پاره گوشتى كه بر ختنه گاه زنان رويد . و در مؤيد نام ولايتى از ايران زمين و در ادات الفضلاء بمعنى پاره « 1 » گوشتى كه بر سر خروس رسته باشد نيز آمده . و مثال « 2 » معنى اول مجدهمگر گويد : بيت
با برگ و چارپاى چنين هر كه بيندم * گويد وزير نيست لكورست « 22 » يا بلوچ

مع الخاء

برخ

- [ به وزن چرخ ] بهره و حصه باشد . و ماهى را نيز گويند . و [ بضم ] شبنم باشد . كذا فى الادات . مثال معنى اول را شاعر گويد : بيت
برخى از عمر گرامى صرف كرد * تا ز باغ آرزو بشكفت ورد
و « 3 » در فرهنگ بمعنى زمين پستى « 4 » كه آب باران در آن جمع شود و تالاب نيز گويند آمده .

بستاخ

- به وزن و معنى همان استاخ كه مرقوم شد . و در فرهنگ بيستاخ بزيادهء ياء « 5 » نيز آورده و به اين بيت امير خسرو متمسك شده « 6 » : شعر
بسيار شد اين سخن فراخى * ز اندازه گذشت بيستاخى

بيدخ

- [ بياى حطى و دال مهمله به وزن بيدر ] اسب تندو جنگى باشد .

بلخ

- اوانى شراب چون صراحى و قرابه و نيز شهرى معروف « 7 » كه برامكه از آنجا بودند و مفتوح العنوة « 8 » است « 23 » و جيحون به دوازده « 9 » فرسنگى او گذرد و آن را قبة الاسلام نيز گويند . مثال معنى اول حكيم سوزنى گويد : بيت
بهاى ياسمن و چكريم « 24 » فرست امروز * كه دو ستيم دو بلخ شراب داد ايوار

مع الدال

بشاورد

- [ بضم باء و فتح واو و سكون راء ] زمين پشته پشته باشد .

بيند

- [ بكسر باء و فتح ياء و سكون نون ] بمعنى هستند باشد . مثالش حكيم انورى گويد : شعر
چه بزرگى بود در آن نه بيند * هم درين آشيان و مأوا جاى

بناوند

- [ بكسر باء و فتح واو و سكون نون دوم ] يعنى بازدارند « 10 » چيزى را در جائى مثل آب را كه در گوى نگه دارند .

بوند

- يعنى باشند و ديگر مرد صاحب هستى و نخوت را گويند .

بوزمند

- [ به زاء معجمه و ميم . به وزن زورمند ] گياهى باشد خوش‌بو . و در مؤيد [ بباى فارسى « 25 » ] نيز آمده .

بيرگند

- نام شهريست كه زعفران خوب از ان آرند و بيرجند معرب آنست . مثالش پوربهاى جامى گويد :
هامش
( 1 ) كلمه از « ن » ست . ( 2 ) « س » « الف » : و مثال . ( 3 ) از اين پس تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « س » « الف » : تسلى . ( متن از « ب » است ) . ( 5 ) « الف » « س » : « و در فرهنگ » را ندارند . ( 6 ) « س » « الف » : . . . خسرو گويد ؛ « ب » : چنانچه امير خسرو گويد . ( متن از « ن » است ) . ( 7 ) كلمه از « ب » است . ( 8 ) « س » « الف » : مفتوح العنو . ( 9 ) « س » : به دوازده . ( 10 ) « س » « الف » : دارنده . ( 21 ) كوچ و بلوچ ، از اتباعست و نام طايفه‌اى از صحرانشينان كه در كوههاى اطراف كرمان توطن دارند . ( 22 ) لكور ، جمعى از صحرانشينان كه در حوالى هرات مىباشند . ( برهان ) . ( 23 ) مفتوح العنوة ، بقهر گشاده . بقهر فتح شده ؛ عنوة - چيرگى و قهر . ( 24 ) يعنى : پوزمند . ( 25 ) چكرى ، نوعى از ريواس . ( برهان ) .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 126 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )