تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩

مع الباء

بتكوب

- [ بتاى قرشت و كاف ، به وزن محبوب ] ريچاليست كه از مغز گردكان و شير و ماست راست كنند مثالش شمس فخرى گويد : بيت
بر دشمن در او شد روز تيره وز غم * لوزينه در مذاقش بتكوب مىنمايد

بيوراسب

- [ بكسر باء و سكون ياى حطى و سين مهمله و فتح واو و راء ] نام ضحاك باشد و وجه تسميه آنست كه او صاحب ده هزار اسب بود چه بيور بمعنى ده هزار باشد . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت
دوش محمد از در مهر نبوت است * آن دوش بيوراسب بود جاى اژدها

بشاسب

- [ بضم باء و سكون سين مهمله ] بمعنى خواب بود . مثالش اسدى گويد : بيت
چو لختى برآمد بشد در بشاسب * بكوشاسب آمدش دخت گشاسب
كوشاسب نيز بمعنى خواب باشد . و در مقام خود خواهد آمد . كذا فى الفرهنگ و گشاسب ، گشتاسب باشد و بوشاسب نيز گويند چنان كه زراتشت بهرام گويد : بيت
نه در بيدار گفتم نه ببوشاسب * نگويم جز به پيش تخت گشتاسب

بوب

- [ به وزن خوب ] بساط و فرش گرانمايه باشد كه خانه را بدان آرايند . مثالش استاد رودكى فرمايد : شعر
شاه ديگر روز باغ آراست خوب * تحفه‌ها بنهاد و برگسترد بوب

بىآب

- « 1 » يعنى بىرونق و بىجاه

باراب

- اسم ناحيهء بزرگ وسيع است و راى نهر جيحون و آن را فاراب نيز گويند . مثالش حكيم « 2 » سوزنى فرمايد : شعر
نيست آن سر كدوى بارابيست * نه چون آن سر كدوست در باراب

برغاب

- [ براى مهمله و غين معجمه به وزن مهتاب ] بند آب باشد يعنى گوى كه آب در آن جمع شود كذا « 3 » فى شرح السامى و در نسخهء حليمى [ به زاء معجمه « 21 » ] آمده اما اول اصحست .

باب

- بمعنى پدر باشد . مثالش حكيم خاقانى گويد : شعر
عطسهء او آدم است عطسهء آدم مسيح * اينت خلف كز شرف عطسهء او بود باب

مع التاء

بت

- [ بفتح باء ] آهار جولاهان باشد . مثالش استاد عماره گويد : بيت
ريشى چگونه ريشى چون مالهء بت آلود * گويى كه دوش تا روز آن ريش گوه پالود
كذا فى التحفه و بباى فارسى « 22 » نيز آمده و غالبا كه بباى فارسى اصح باشد .

باشت

- [ به وزن چاشت ] چوبى بزرگ كه سقف خانه را به آن پوشند . مثالش نظامى عروضى گويد : بيت
بىپايه ترا « 23 » و سقف بىباشت * با عقل نگه نمىتوان داشت
هامش
( 1 ) اين لغت و شرح آن در « ن 2 » ( تحرير وسط ) آمده است و در برهان قاطع نيز هست . ( 2 ) اين كلمه از « ب » و « ن » است . ( 3 ) « س » « الف » : و كذا . ( 21 ) يعنى : بزغاب . ( 22 ) يعنى : پت . ( 23 ) ترا ، ديوار بلند . ( برهان ) .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 119 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )