تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
شعر
در بره مريخ گرز گاو افريدون بدست * وز مجره شب درفش كاويان انگيخته

آگنه

- [ بكاف فارسى و نون به وزن عاقله ] محلوجى كه در ميان ابره و آستر گذارند . مثالش سوزنى گويد : شعر
شد زمستان و ز جودت بنه‌اى مىخواهم * ابره و آستر و آگنه‌اى مىخواهم

اماره

- [ بعد از همزه ميم . به وزن ستاره ] حساب باشد و آن را آمار و آوار و آواره « 1 » نيز گويند . مثالش لبيبى گويد : شعر
اگر خواهى سپاهش را شماره * برون بايد شد از حد اماره

آمخته

- [ به وزن ناپخته ] مختصر آموخته باشد . « 2 » مثالش لامعى جرجانى گويد : شعر
نيست مرا عيب اگر دوخت قضا چشم من * چونش به دو زند چشم گردد آمخته باز

اخكوژنه

- [ بفتح همزه و سكون خاى معجمه و ضم كاف و فتح زاى فارسى و نون ] گوى گريبان و تكمهء كلاه باشد . فريد احول گويد : بيت
در درى فلك كه مهرست * اخكوژنهء كلاه او باد

انكشته

- [ بنون و كاف و شين معجمه . به وزن خرپشته ] آلتى بود كه برزگران خرمن به آن پاك كنند و بباد دهند « 3 » . حكيم كسائى گويد : شعر
از گراز « 21 » و تش « 22 » و انكشتهء به همان و فلان « 4 » * با تبرزين و دبوسى « 23 » و ركاب و كمرى

آرمده

- [ براء مهمله به وزن ناكرده ] آرميده باشد . مثالش حكيم عنصرى گويد : شعر
بود مرد آرمده در بند سخت * چو جنبنده « 5 » گردد شود نيكبخت

آسمانه

- سقف خانه باشد . مثالش شاعر گويد : بيت
تا همى آسمان توانى ديد * آسمان بين و آسمانه مبين

آخته

- [ به وزن ساخته ] بيرون كشيده باشد مثالش حكيم انورى فرمايد : شعر
تا بتاج هدهد و طاوس در كين عدوت * تيرهاى برزده است و تيغهاى آخته
و آهخته و آهيخته و آهنجيده نيز به اين معنى است و در فرهنگ آهته و آهازيده « 6 » نيز به اين معنى آورده .

آلفته

- به وزن و معنى آشفته باشد .

آمنه

- [ بميم و نون . به وزن آمده ] تودهء هيزم شكافته باشد و ميرزا ابراهيم [ بمد و قصر « 24 » ] بمعنى پشتهء هيزم آورده . مثالش حكيم سوزنى فرمايد « 7 » : شعر
هزار آمنه هيزم همه ز كوه خسك « 8 » * نهاده‌اند در انبار و من در انبارم
و خسك « 8 » نام كوهى است .

انبسته

« 9 » - [ بنون و باى موحده . به وزن در
هامش
( 1 ) « الف » : و آن را آماره و آواره ؛ « س » : و آن را اياره و اواره . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 2 ) از اين پس در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد تا پايان مطلب . ( 3 ) اين كلمه از « ن » است . ( 4 ) « الف » « ب » : انكشته بمهمان فلان . ( متن از « س » است ) . ( 5 ) « س » : « الف » ، « ب » جنبيده . ( متن از « ن » است ) . ( 6 ) « الف » اهازيده . ( 7 ) « ب » : مثالش سوزنى گويد ؛ « س » « الف » : سوزنى گويد . ( متن از « ن » است ) . ( 8 ) « الف » « ب » « ن » : خشك . ( 9 ) « الف » انپسته ؛ « ن » : بنون ؛ « غ » : آنيسته بمد الف و كسر نون و سكون ياء و سين . ( 21 ) گراز ، بيل بزرگ . ( 22 ) تش ، تيشهء بزرگ . ( 23 ) دبوس ، گرز آهنين ، تخماق . ( 24 ) يعنى آمنه و امنه .