شعر
در بره مريخ گرز گاو افريدون بدست * وز مجره شب درفش كاويان انگيخته
آگنه
- [ بكاف فارسى و نون به وزن عاقله ] محلوجى كه در ميان ابره و آستر گذارند . مثالش سوزنى گويد :
شعر
شد زمستان و ز جودت بنهاى مىخواهم * ابره و آستر و آگنهاى مىخواهم
اماره
- [ بعد از همزه ميم . به وزن ستاره ] حساب باشد و آن را آمار و آوار و آواره « 1 » نيز گويند . مثالش لبيبى گويد :
شعر
اگر خواهى سپاهش را شماره * برون بايد شد از حد اماره
آمخته
- [ به وزن ناپخته ] مختصر آموخته باشد . « 2 » مثالش لامعى جرجانى گويد :
شعر
نيست مرا عيب اگر دوخت قضا چشم من * چونش به دو زند چشم گردد آمخته باز
اخكوژنه
- [ بفتح همزه و سكون خاى معجمه و ضم كاف و فتح زاى فارسى و نون ] گوى گريبان و تكمهء كلاه باشد . فريد احول گويد :
بيت
در درى فلك كه مهرست * اخكوژنهء كلاه او باد
انكشته
- [ بنون و كاف و شين معجمه .
به وزن خرپشته ] آلتى بود كه برزگران خرمن به آن پاك كنند و بباد دهند « 3 » . حكيم كسائى گويد :
شعر
از گراز « 21 » و تش « 22 » و انكشتهء به همان و فلان « 4 » * با تبرزين و دبوسى « 23 » و ركاب و كمرى
آرمده
- [ براء مهمله به وزن ناكرده ] آرميده باشد . مثالش حكيم عنصرى گويد :
شعر
بود مرد آرمده در بند سخت * چو جنبنده « 5 » گردد شود نيكبخت
آسمانه
- سقف خانه باشد . مثالش شاعر گويد :
بيت
تا همى آسمان توانى ديد * آسمان بين و آسمانه مبين
آخته
- [ به وزن ساخته ] بيرون كشيده باشد مثالش حكيم انورى فرمايد :
شعر
تا بتاج هدهد و طاوس در كين عدوت * تيرهاى برزده است و تيغهاى آخته
و آهخته و آهيخته و آهنجيده نيز به اين معنى است و در فرهنگ آهته و آهازيده « 6 » نيز به اين معنى آورده .
آلفته
- به وزن و معنى آشفته باشد .
آمنه
- [ بميم و نون . به وزن آمده ] تودهء هيزم شكافته باشد و ميرزا ابراهيم [ بمد و قصر « 24 » ] بمعنى پشتهء هيزم آورده . مثالش حكيم سوزنى فرمايد « 7 » :
شعر
هزار آمنه هيزم همه ز كوه خسك « 8 » * نهادهاند در انبار و من در انبارم
و خسك « 8 » نام كوهى است .
انبسته
« 9 » - [ بنون و باى موحده . به وزن در
هامش
( 1 ) « الف » : و آن را آماره و آواره ؛ « س » : و آن را اياره و اواره . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 2 ) از اين پس در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد تا پايان مطلب .
( 3 ) اين كلمه از « ن » است .
( 4 ) « الف » « ب » :
انكشته بمهمان فلان . ( متن از « س » است ) .
( 5 ) « س » : « الف » ، « ب » جنبيده . ( متن از « ن » است ) .
( 6 ) « الف » اهازيده .
( 7 ) « ب » : مثالش سوزنى گويد ؛ « س » « الف » : سوزنى گويد . ( متن از « ن » است ) .
( 8 ) « الف » « ب » « ن » : خشك .
( 9 ) « الف » انپسته ؛ « ن » : بنون ؛ « غ » : آنيسته بمد الف و كسر نون و سكون ياء و سين .
( 21 ) گراز ، بيل بزرگ .
( 22 ) تش ، تيشهء بزرگ .
( 23 ) دبوس ، گرز آهنين ، تخماق .
( 24 ) يعنى آمنه و امنه .