تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
معنوى فرمايد « 1 » : شعر
بيمار شود عاشق اما بنمى ميرد * ماه ار چه شود لاغر استاره نخواهد شد
و نوعى از سايبان را نيز گويند . و بحذف همزه نيز مىآيد « 2 » . و در فرهنگ نام بلوكى از مضافات لاهيجان و نام قلعه‌اى از دكن نيز باشد .

آهنجه

- [ بمد الف و فتح هاء و جيم و سكون نون ] پهنا كش جامه باشد كه جولاهان دارند و در شرح سامى فى الاسامى گويد كه آن را گويند كه جولاهان در آخر كار بندند و بر سقف خانه بندند و در فرهنگ بمعنى اول آورده . مثالش اخسيكتى گويد : شعر
ز تشريف صاحب نگويم كه من * بفريادم از صاحب مخزنش
تو خود حله‌اى گير بر قدر حور * نه بغداد ، خلد برين معدنش
بآغاز جبريل آهنجه كار * بفرجام ادريس ماكوزنش

اورامه

- [ به وزن بوداده ] همان اورامن مرقوم .

آغسته

- [ بغين معجمه و سين مهمله . به وزن و معنى آگندهء مرقوم ] يعنى پرساخته و انباشته .

اويژه

- [ بزاى فارسى به وزن « 3 » ستيزه ] يعنى خالص و خاصه و [ بحذف همزه « 21 » ] نيز آمده ، و مىآيد .

اگره

- [ بكاف فارسى و براى مهمله . به وزن سفره ] همان اگراى مرقوم كه نام يكى از اقسام آش آرد باشد . مثالش ابن يمين گويد : شعر
دايم آتش بود تنور آشوب * اگره انجينش اين بود پيوست

ايوره

- [ بفتح همزه و واو و راء مهمله ] بمعنى آراسته باشد . كذا فى ادات الفضلاء .

استوه

- [ بضم همزه و تاء ] بمعنى وامانده و افسرده باشد . مثالش شهنامه . بيت
ز بس كان سپه كوه تا كوه شد * ز انبوه او كوه استوه شد « 4 »

ايمه

- [ به وزن خيمه ] ياوه باشد كه يافه نيز گويند . كذا فى التحفه . مثالش حكيم خاقانى فرمايد « 5 » . شعر
ايمه مگو كه آسمان اهل برون نمىدهد * اهل چو نامد از عدم چيست خطاى آسمان
و حكيم فردوسى نيز گويد : شعر
تو اى مه سخن چند گوئى همى * گل زهر خيره چه بوئى همى
اگر چه معنى مرقوم براى اين لغت بعنوانى كه در بيت مذكور و ديگر ابيات استادان واقع شده پر مناسبت ندارد ، اما چون در تحفه و ديگر نسخ به اين معنى آمده و معنى ديگر به نظر نرسيده بود بنابراين به همان طريق نوشته شد و در فرهنگ [ بكسر همزه ] بمعنى اين‌چنين نيز آورده و [ بفتح ] بمعنى اكنون .

انبره

- [ بنون و باى موحده و راى مهمله به وزن چنبره ] شتر موى ريخته باشد . غواص فرمايد : بيت
بر كنار جوى بينم رستهء بادام و سيب * راست پندارى قطار اشترانند انبره

آبه

- [ بفتح باء ] قريه‌ايست از قراى ساوه
هامش
( 1 ) « ب » : مولوى گويد ؛ « س » « الف » : مولوى مثنوى گويد . ( متن از « ن » است ) . ( 2 ) در « الف » از اينجا تا پايان مطلب در حاشيه است . ( 3 ) اين كلمه در « الف » نيست . ( 4 ) « غ » آورده : استوه و ستوه ، واماندن و افسرده شدن و وامانده و افسرده شده نيز باشد چنان كه شيخ سعدى گويد :پاى مسكين پياده چند رود * كز تحمل ستوه شد بختى( 5 ) متن از « ن » است ؛ نسخ ديگر : خاقانى گويد . ( 21 ) يعنى : ويژه .