تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
بسته ] چيزى را گويند كه بسته باشد و بدشوارى وا شود . و در تحفه گويد كه چيزى بسته باشد مثل مداد يا خون و امثال آن . مثالش شاكر بخارى گويد : بيت
خون انبسته همى ريزم بر زرين رخ * زانكه خونابه نماندست درين ديدهء تر
و در مؤيد الفضلاء انيسه بنون و سين مهمله به وزن قرينه و اينسه به وزن بىمزه به اين معنى آمده كذا فى ادات الفضلاء . « 1 »

آويشه

- [ به وزن كافيشه ] همان آويشن مرقوم . مثالش يوسفى طبيب گويد : شعر
آويشه خورى چو نيم مثقال « 2 » * بيرون برد از تن تو بلغم

ارژنه

- [ بعد از راء مهمله زاى فارسى و نون . به وزن مدرسه ] نام دشتى از فارس كه تا شيراز سى فرسخ است . مثالش مولانا كاتبى فرمايد « 3 » : شعر
سوار ارژنه را مدح گوى و از دشمن * جوى مترس اگر پنجه زن چو شير نر « 4 » است

آده

- [ به وزن باده ] آن دو چوب بلند كه به زمين فرو برند و چوب ديگر بر آن وضع كنند تا كبوتران بر آن نشينند . مثالش سجزى گويد : شعر
فلك چو برج كبوتر كبوتران چو نجوم * ميان برج خط استواست چون آده
كذا فى الفرهنگ .

انكشبه

- « 5 » [ بفتح همزه و كاف و باء و سكون نون و شين معجمه ] برزيگرى بود كه او را سرمايهء نيك بود و رهيان « 21 » و كاركنان بسى بودش و [ بسين مهمله « 22 » ] نيز آمده و بباى فارسى « 23 » نيز آيد . مثالش استاد رودكى گويد : شعر
در راه نيشابور دهى ديدم بس خوب * انكشبهء او را نه عدد بود و نه مره
و در فرهنگ بتاء قرشت « 24 » آمده . به وزن سرگشته .

آتش‌افروزنه

- چيزى باشد كه بدان آتش افروزند و آن را فروزينه نيز گويند . آتش‌گيره نيز به اين معنى است چنان كه مولانا جامى فرمايد : بيت
شه آتش دان و آتش‌گيره اين مشتى عوان خس « 6 » * كه بهر خان و مانها سوختن باشند اعوانش

آنسته

- [ به وزن دانسته ] در نسخهء ميرزا بيخ گياهى است خوش‌بو و آن را مشكك نيز گويند .

آفروشه

- [ بمد الف و كسر فاء و ضم راء و فتح شين « 7 » ] نام حلوائيست كه از آرد سازند و آن چنان باشد كه اول آرد و روغن بريزند و پس آن را در ظرفى كنند و بدست بمالند تا دانه دانه « 8 » شود پس عسل در آن كنند و در پاتيله بپزند تا سخت شود . مثالش شاه ناصر خسرو فرمايد « 9 » : بيت
اين آفروشه‌ايست كه زاغست خوالگرش * هر دو قرين يكديگر و نيك در خورند
و خوالگر [ به وزن راهبر ] مطبخى و خوان سالار باشد .

استاره

- [ بكسر همزه ] ستاره . و طنبورى « 10 » كه سه تار داشته باشد . مثال معنى اول مولوى
هامش
( 1 ) « الف » « س » و در مؤيد ؛ « ن » : و در ادات الفضلا . ( 2 ) « س » : مسعى . ( 3 ) « س » « الف » : مولانا كاتبى گويد . ( متن از « ب » است ) . ( 4 ) « س » : شير چو نر ؛ « ب » : چه . . . ( 5 ) « الف » : انكشته . ( 6 ) « ب » : شد آتش دان و اين مشتى عوان آتش گيره ؛ در « الف » : در اصل كلمهء « شد » بوده و به « شه » اصلاح شده است . ( 7 ) « الف » « س » : سين . ( 8 ) در « الف » كلمهء دانهء دوم را بعدها افزوده‌اند . ( 9 ) « ب » : . . گويد ؛ « الف » « س » : شاه . . گويد . ( متن از « ن » است ) . ( 10 ) « الف » : طنبورى : ( بدون واو ) . ( 21 ) رهيان جمع رهى است بمعنى بنده و چاكر . ( 22 ) يعنى : انكسبه . ( 23 ) يعنى : انكشپه . ( 24 ) يعنى : انكشته .