تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 968

مساهمون:

ص٩٦٨
جهنده را گويند و به عربى طمر خوانند و به جاى خاى نقطه‌دار جيم هم به نظر آمده است .

هير -

با ثانى مجهول و راى قرشت آتش را مىگويند و به عربى نار خوانند و به معنى طاعت و عبادت هم آمده است و به زبان علمى اهل هند طلا را گويند .

هيراد -

به كسر اول بر وزن بيداد خود را به مردم تازه روى و خوش‌حال وانمودن باشد و به عربى بشير خوانند .

هيربد -

با ثانى مجهول و ضم باى ابجد و سكون دال خادم و خدمتكار آتشكده را گويند و قاضى و مفتى گبران را نيز گفته‌اند و بعضى خداوند و بزرگ و حاكم آتشكده را مىگويند و به معنى آتش‌پرست هم آمده است و صوفى مرتاض را نيز گويند كه رياضت‌كش باشد .

هيرسا -

با ثانى مجهول و سين بىنقطه به الف كشيده به معنى پارسا باشد و آن شخصى است كه در تمام عمر با زنان نزديكى نكرده است .

هيرك -

بر وزن زيرك بچهء بز را گويند كه بزغاله باشد و بعضى گفته‌اند كه همچنان كه بچهء گوسفند را بره مىخوانند بچهء شتر را هيرك گويند .

هيرمند -

با ميم بر وزن ريشخند يكى از القاب گشتاسب است و معنى آن عابد و عبادت كننده باشد و نام رودخانه‌اى هم هست در ولايت نيمروز .

هيرون -

به كسر اول و ضم ثالث بر وزن بيرون نوعى از نى است و آن را به عربى قصب خوانند و آن محكم و ميان‌پر مىباشد گويند اگر بهار و گل آن به گوش رود گوش را كر كند و گل آن به پنبهء برزده مىماند .

هيرى -

به كسر اول بر وزن و معنى خيرى است و آن گلى باشد معروف كه شبها بوى خوش كند .

هيز -

به كسر اول بر وزن حيز است كه مخنث و پشت‌پايى باشد و در فارسى هاى هوز با حاى حطى بدل مىشود و به لغت پهلوى دلو گرمابه‌بان را گويند كه بدان آب بر اطراف حمام ريزند و شست‌وشو دهند و در اين زمان به دولچه مشهور است .

هيزارما -

به كسر اول و ثالث به الف كشيده و به راى بىنقطه زده و ميم و الف به لغت سريانى رستنى باشد كه آن را به عربى نعناع گويند اگر زن پيش از جماع قدرى از آن به خود برگيرد آبستن نشود بعضى گويند اين لغت رومى است .

هيش -

با شين قرشت بر وزن و معنى هيچ است كه لاشى و معدوم باشد و بافته‌اى را نيز گويند از كتان كه بيشتر در بلاد هندوستان بافند و آهن جفت را نيز گويند و آن آهنى باشد كه زمين را به آن شيار كنند .

هيشر -

به فتح اول و شين نقطه‌دار بر وزن قيصر كنگر صحرايى است و درازى آن زياده بر يك گز مىشود و شكوفهء آن پهن بود مانند بنفشه و در ميان شكوفهء آن مانند پنبه چيزى است اگر در گوش مردم رود كر گرداند .

هيگر -

با كاف فارسى بر وزن قيصر اسب كميت را گويند يعنى اسب سرخى كه به سياهى مايل بود و يال و دم او سياه باشد و به كسر كاف هم به نظر آمده است .

هيكل -

با كاف بر وزن صيقل بتخانه را گويند و هر بنايى كه عظيم و رفيع باشد و به معنى صورت و تنه هم هست و هر حيوانى را نيز گويند كه گنده و ضخيم و جسيم باشد و به معنى تعويذ و دعا و حمايل و بازوبند مشهور است .

هيكل بستن -

كنايه از مردن و وفات يافتن باشد .

هيكل خاكى غبار -

كنايه از جسد و قالب آدميزاد باشد .

هيكل رضوان -

كنايه از هيئات بهشت است .

هيل -

با ثانى مجهول معروف است و به عربى قافلهء صغار مىگويند .

هيلا -

به فتح اول و سكون ثانى و لام الف باشه را گويند و آن پرنده‌اى است شكارى كوچكتر از باز .

هيلاج -

به فتح اول بر وزن قيقاج اين لغت يونانى است و معنى آن چشمه زندگانى باشد و آن را منجمان فاس كدبانو گويند و آن دليل جسم مولود است به اصطلاح منجمين چنان‌كه كدخدا دليل روح بود و كيفيت و كميت عمر مولود را از اين دو دليل استخراج كنند و بعضى گويند اين لغت هندى است .

هيلوى -

به فتح اول بر وزن بدخوى چارمغز بازى و گردكان بازى را گويند و به كسر اول هم آمده است ليكن به معنى بازى لا على التعيين .

هيله -

بر وزن و معنى حيله باشد و كلمهء نيك را نيز گويند .

هيليدن -

به كسر اول بر وزن پيچيدن به معنى فروگذاشتن و ترك دادن و فروانداختن باشد .

هيم -

به فتح اول و ثانى و سكون ميم به معنى هستم باشد يعنى موجودم و حيات دارم و حاضرم .

هيمه -

به كسر اول و ثانى مجهول بر وزن نيمه گوشتابه را گويند و هيزم سوختن را هم گفته‌اند و به معنى اول به فتح اول هم آمده است كه به وزن خيمه باشد .

هميه‌تر فروختن -

كنايه از مكر و حيله و تزوير كردن باشد .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 968 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )