چه در فارسى با و واو به هم تبديل مىيابند و به معنى پسر هم آمده است كه در مقابل دختر باشد .
وادارنگ -
با ثالث به الف كشيده و فتح راى بىنقطه و سكون نون و كاف فارسى ترنج را گويند و آن ميوهاى است معروف كه پوست آن را مربا سازند .
واده -
بر وزن ساده به معنى اصل و بنا و ماده هر چيز باشد و خروشيدن به خودستايى را نيز گويند .
وادياب -
به كسر ثالث بر وزن فارياب به معنى باطل گشته و ناچيز شده باشد .
واديان -
بر وزن و معنى باديان است كه رازيانه باشد چه در فارسى با و واو به هم تبديل مىيابند .
وادى ايمن -
وادى مقدس را گويند و آن بيابانى و صحرايى است كه در آنجا نداى حق سبحانه و تعالى به موسى عليه السلام رسيد .
واديج -
بر وزن و معنى باديج است و آن آستينى باشد كه از پارچهء سفيد و آبى و غيره قلمى آجيده كنند و شاطران و پياده روان مانند ساق چاقشور بر پاى كشند و جفت و چوببندى را نيز گويند كه تاك انگور را بر بالاى آن اندازند و جايى را نيز گويند از تاك كه انگور از آن رويد و جايى كه انگور از آن آويزند و بعضى خمى را گفتهاند كه انگور در آن ريزند به جهت سركه شدن .
وادى عروس -
نام وادى است يعنى بيابان است در راه كعبه .
وار -
به سكون راى قرشت به معنى شبه و مانند و نظير باشد و صاحب و خداوند و رسم و عادت را نيز گفتهاند و به معنى باز هم هست كه كرت و مرتبه باشد چنانكه گويند يك وار و دووار يعنى يك مرتبه و دو مرتبه و به معنى بسيار و مكرر هم هست چنان كه وارها گفتهايم يعنى بارها و بسيار و مكرر گفتهايم و بار شتر و خر را نيز گويند همچو خروارى گندم و شتروارى جو و به معنى مقدار هم آمده است همچو يك جامهوار و يك كلاهوار يعنى به قدر يك جامه و يك كلاه و به معنى لياقت هم گفتهاند همچو شاهوار و گوشوار يعنى لايق پادشاه و لايق گوش و به معنى مهر و محبت هم به نظر آمده است و در تركى به معنى هست باشد كه نقيض نيست است و امر برفتن هم هست يعنى برو .
وارث داود -
كنايه از سلمان عليه السلام است .
وارخد -
به فتح ثالث و سكون خاى نقطهدار و دال بىنقطه مردم كاهل و تنبل را گويند .
واردن -
به فتح دال ابجد بر وزن خاركن چوبى است كه دو سر آن باريك و ميان آن گنده مىباشد و خمير نان را بدان تنك سازند و عربان ثوينا با ثاى مثلثه و نون بر وزن هويدا مىگويند .
وارغ -
به كسر ثالث بر وزن فارغ به معنى برغ است و آن پندى باشد كه در پيش آب از چوب و گل بندند و لحيم را نيز گويند و آن چيزى باشد كه طلا و نقره و امثال آن را بدان پيوند كنند و به ضم ثالث و فتح ثالث هم آمده است و چوب بندى و جفت انگور را نيز گفتهاند .
وارن -
به فتح ثالث بر وزن قارن آرنج را گويند كه بندگاه ساعد و بازو است و به عربى مرفق خوانند و به كسر ثالث هم به اين معنى است و به ضم ثالث مخفف وارون است كه بازگونه باشد و به عربى عكس گويند .
وارنج -
بر وزن و معنى آرنج است كه بندگاه ميان ساعد و بازو باشد و عربان مرفق گويند .
وارون -
بر وزن قارون معروف است كه باژگونه و برگشته باشد و عربان عكس و قلب خوانند و به معنى بدبخت و بداختر و نحس و نامبارك هم گفتهاند .
وارونه -
به فتح نون در آخر به معنى برگشته و بازگونه و معكوس و مقلوب باشد و بدبخت و شوم و نامبارك را نيز گويند .
واره -
بر وزن چاره به معنى وار است كه شبه و مانند و رسم و عادت و كرت و نوبت و مرتبه و بسيار و مقدار و خداوند و صاحب باشد و به معنى فصل و موسم نيز آمده است .
وارى -
بر وزن گارى به معنى همچو باشد چنانكه گويند گل وارى يعنى همچو گل و نبات وارى يعنى همچو نبات ليكن بدون تركيب گفته نمىشود و گاهى وارينه هم مىگويند بر وزن پارينه و همين معنى دارد .
واژ -
به سكون زاى فارسى به معنى باج است و آن زرى باشد كه پادشاه زبردست از پادشاه زيردست مىگيرد .
واژغ -
به فتح زاى فارسى و سكون غين نقطهدار آنچه از درخت خرما ببرند و به ضم اول نيز درست است و به اين معنى با زاى هوز هم گفتهاند و آنچه بدان تاك انگور را بندند و به اين معنى با راى قرشت