بگيرند تا منفعت بخشد و آن را عربان بساق القمر و بصاق القمر و بزاق القمر با زاى نقطهدار خوانند و زبد القمر نيز گويند و بعضى گويند سنگى است كه آن را در شبهاى افزونى ماه يابند و آن سفيد و شفاف مىباشد ساييده به خورد مصروع دهند نافع بود .
مهوند -
بر وزن فرزند موضعى است در هند كه نمك آن به غايت سفيد مىباشد .
مهى -
به فتح اول و ثانى به تحتانى كشيده نوعى از بلور است و بعضى گويند سنگى است سفيد و يك رنگ و زنان چون در وقت زاييدن از گردن آويزند زاييدن بر ايشان آسان گردد و به كسر اول به معنى بزرگى باشد چه مه به معنى بزرگ است .
مهياوه -
به فتح اول و واو بر وزن سرداوه مخفف ماهياوه باشد و آن نان خورشى است كه بيشتر مردم لار از ماهى ريزه و كوچك در آفتاب ترتيب دهند و خورند .
مهير -
بر وزن فطير يكى از نامهاى ماه است كه قمر باشد .
مهين -
به كسر اول بر وزن نگين به معنى بزرگتر و بزرگترين باشد .
مهينه -
به كسر اول بر وزن نگينه به معنى مهين است كه بزرگتر و بزرگترينه باشد .
مهيوه -
به فتح اول و ثالث و واو و سكون ثانى مخفف ماهياوه است كه نان و خورش مردم لار باشد كه از ماهى كوچك سازند و خورند .
بيان بيست و هشتم در ميم با ياى حطى مشتمل بر هشتاد و دو لغت و كنايت
مى -
به فتح اول و سكون ثانى شراب انگورى را گويند و به معنى گلاب هم آمده است و پياله را نيز به طريق كنايه گفتهاند همچنان كه مىگويند پياله مىخورند يعنى شراب مىخورند .
مياستو -
با تاى قرشت بر وزن خواصگو نام معبدى است ترسايان را و با طاى حطى هم آمده است كه مياسطو باشد .
ميامار -
با ميم بر وزن ميازار منع از حساب كردن و شمردن باشد يعنى مشمار و حساب مكن زيرا كه امار و اماره حساب و شماره را گويند .
ميان -
به كسر اول معروف است كه در مقابل كنار باشد و به عربى وسط گويند و به معنى كمرگاه هم هست و غلاف كارد و خنجر و شمشير و مانند آن را نيز گفتهاند و به معنى هميان هم آمده است و آن كيسهاى باشد طولانى كه زر در آن ريزند و بر كمر بندند و به لغت هندى به معنى بزرگ باشد كه در مقابل كوچك است .
ميان سرايى -
نوعى از انگور باشد و در خراسان بسيار است .
ميانه -
به كسر اول و فتح نون به معنى وسط و ميان است كه در مقابل گوشه و كنار است و درى را نيز گويند كه در ميان عقد مرواريد كشند و آن را به عربى واسطة العقد خوانند و نام شهرى است ما بين عراق و آذربايجان .
مىپخته -
به فتح اول به معنى دوشاب است و دوشابى را نيز گويند كه چندان بجوشانند كه به قوام آيد و بعضى گويند شرابى است كه آن را با داروى چند بجوشانند و صاف كنند و معرب آن مىبختج باشد و به عربى عقيد العنب خوانند .
مىپرست -
كنايه از دائمالخمر است يعنى شخصى كه پيوسته شراب خورد .
ميتين -
با ثانى مجهول و تاى قرشت بر وزن پيشين كلنگ و ميل آهنى باشد كه سنگ تراشان بدان سنگ تراشند و بشكافند و بكنند .
ميخ -
بر وزن سيخ معروف است و به معنى سكه زر هم آمده است يعنى آهنى كه در آن نقشى كه بر روى زر و پول است كنده باشند و بدان سكه بر زر زنند و به معنى شاش هم آمده است كه بول باشد .
ميختن -
با ثانى مجهول بر وزن ريختن به معنى شاشيدن و بول كردن باشد .