بىنقطه به الف كشيده در فرهنگ جهانگيرى به معنى كوكنار و غوره خشخاش باشد و در صحاح الادويه به جاى راى بىنقطه آخر واو آمده است و خشخاش را نيز گفتهاند .
انار مشك -
به كسر ميم و سكون شين قرشت و كاف نام داروئى است كه از هندوستان آورند و آن تخمى باشد سرخ رنگ و اندك سبزى در ميان دارد و به عربى رمان مصرى خوانند .
اناطيطس -
با طاى حطى به تحتانى رسيده و طاى ديگر به سين بىنقطه زده لغتى است به يونانى و معنى آن به فارسى سنگ زائيدن آسان كن باشد و آن دانهايست سياهرنگ به مقدار جوزبوا به غايت املس و صلب و دشوار شكن و چون بجنبانند مغز آن در درون وى صدا كند و آن را به شيرازى گن ابليس خوانند به ضم كاف فارسى و نون يعنى خايه شيطان و به عربى حجر الولادة گويند چه هر گاه در زير زنان آبستن دود كنند زود بزايند و اگر با شير زنان سحق كنند و قدرى پشم را بدان بيالايند و زنى كه نمىزايد به وقت جماع به خود برگيرد آبستن شود گويند چون آن را در دست گيرند و با كسى مخاصمت كنند بر آن كس غالب آيند .
اناغاطس -
با غين نقطهدار به الف كشيده و طاى حطى مضموم به سين بىنقطهزده به يونانى سنگى باشد كه چون آن را به آب بسايند رنگى مانند خون از آن برآيد و با شير زنان در چشم چكانند ورم چشم و بسيارى آب آمدن از چشم را نافع است و آن را به عربى حجر اناغاطس گويند .
اناغلس -
به ضم غين نقطهدار و لام و سكون سين بىنقطه به يونانى دوائى است كه آن را به فارسى مرزنگوش و به عربى آذان الفار گويند چه برگ آن به گوش موش مىماند با سركه برگزيدگى عقرب مالند نافع است .
اناليقى -
با لام و قاف هر دو به تحتانى رسيده به لغت رومى دوائى است كه آن را ابجره گويند و تخم آن را بذر الابجره گويند و به عربى قريض خوانند تخم آن مستعمل است اگر مقدار سه درم از آن با شير گوسفند بخورند قوت باه دهد و بعضى گويند اناليقى همان بذر الابجره است .
اناهيد -
با هاى به تحتانى رسيده و به دال زده به معنى ناهيد است كه ستارهء زهره باشد .
انب -
به فتح اول و ثانى و سكون باى ابجد بادنجان را گويند و آن معروفست به افراط خوردن آن جذام و صداع و بىخوابى آورد و بعضى گويند عربى است .
انباخون -
با خاى نقطهدار بر وزن افلاطون حصار قلعه و جاى محكم را گويند .
انبار -
به فتح اول بر وزن زنگار به معنى لبريز و مملو و پر باشد و فروريختن خانه و افتادن ديوار و امثال آن را نيز گويند و به معنى خس و خاشاك و فضله انسان و سرگين حيوانات ديگر باشد كه توده كرده باشند و مزارعان بر زمين زراعت ريزند و استخر تالاب را نيز انبار گويند و به كسر اول مخفف اين بار است .
انباردگى -
بر وزن و معنى انباشتگى باشد كه به معنى پرى و بسيارى نعمت است .
انباردن -
با دال ابجد بر وزن و معنى انباشتن است كه پر كردن و انبار كردن چيزى باشد از چيزى ديگر .
انبارده -
بر وزن و معنى انباشته است كه پر كرده باشد و به معنى پر نعمت و با نعمت هم آمده است .
انبارش -
بر وزن افزايش پر كردنى را گويند و چيزى باشد كه جوف درون چيزى را به آن پر كنند و آن را به عربى حشو خوانند .
انباز -
بر وزن دمساز شريك و رفيق و همتا را گويند .
انباشت -
بر وزن برداشت ماضى انباشتن است يعنى پر كرد و مملو گردانيد .
انباشتن -
بر وزن برداشتن به معنى پر كردن و مملو گردانيدن و انبار نمودن باشد .
انباغ -
با غين نقطهدار دو زن را گويند كه در نكاح يك مرد باشند و هر يك از ايشان مر ديگرى را انباغ باشد .
انبانبار -
به كسر نون و با باى ابجد بر وزن مردان كار مردم فربه و بىكاره و هيچكاره را گويند .
انبانه -
بر وزن دندانه به معنى انبان است و آن پوستى باشد دباغت كرده كه درست از گوسفند بر مىآورند .
انبر -
به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و راى