شامى خوانند نافع جميع دردها و المهاست كه از سردى باشد و به جاى تحتانى باى ابجد هم به نظر آمده است .
الاو -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به واو زده آتش شعلهناك را گويند .
البا -
به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد به الف كشيده قليهپوتى را گويند و آن دل و جگر قيمه كشيده در روغن بريان كرده باشد و حسرة الملوك همان است و به فتح اول به لغت زند و پازند به معنى شير باشد كه عربان لبن گويند و خطمى صحرائى را گفتهاند و به اين معنى به جاى باى ابجد ياى حطى هم آمده است .
الباد -
به كسر اول بر وزن دلشاد پنبهزن و حلاج را گويند .
البرز -
به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و راى بىنقطه و زاى نقطهدار نام كوهى است مشهور ميان ايران و هندوستان و نام پهلوانى هم بوده است و كنايه از مردم بلند قامت و دلاور باشد .
الج -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم مردم صاحب غرور و متكبر را گويند و خراميدن به ناز و تنعم را نيز گويند .
الچخت -
به فتح اول و جيم فارسى بر وزن بدبخت به معنى طمع و حاجت و اميد و چشمداشت باشد و به كسر و ضم اول هم آمده است .
الچيچك -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم فارسى اول به تحتانى رسيده و جيم فارسى دويم مفتوح به كاف زده نام پادشاهزادهاى بوده است از ترك .
الدگز -
به كسر اول و دال ابجد و كاف فارسى و سكون ثانى و زاى هوز نام پادشاهى بوده است از ترك .
الرد -
به فتح اول و ثانى و سكون را و دال بىنقطه جوالى باشد از ريسمان كه مانند دام بافند و آن را باغبانان و سبزىفروشان پر از شلغم و چغندر و پياز و امثال آن سازند و بر خر و گاو بار كنند و به هر جا كه خواهند برند .
السا -
به فتح اول و سكون ثانى و سين بىنقطه و به الف كشيده تخمى است كه به روى نان پاشند و آن را نانخواه نيز گويند .
الست -
به فتح اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى كفل و سرين را گويند .
الط -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون طاى حطى به لغت رومى ريحانى است كه او را سيسنبر گويند و آن حشيشى باشد ميان نعناع و پودينه ، فواق را نافع است .
الغ -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون غين نقطهدار حيز و نامرد و مخنث را گويند و به ضم اول و ثانى به لغت تركى به معنى بزرگ باشد كه در مقابل كوچك است .
الغده -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و دال بىنقطه مفتوح به معنى مخلوط و آميخته باشد .
الغنجار -
به ضم ثالث و جيم بر وزن گندمزار آلوگرده را گويند و آن ميوهايست شبيه به زردآلو و رنگ آن زرد و بنفش و سبز و به رنگهاى ديگر نيز مىباشد و طعمش ميخوش بود و خشم و اعراضى را نيز گويند كه خوبان از روى ناز و عشوه كنند .
الفاختن -
با فاى سعفص بر وزن پرداختن به معنى به هم رسانيدن و اندوختن و جمع كردن باشد .
الف استوا -
كنايه از خط استوا است و آن سطحى باشد از منطقه معدل النهار كه بر سطح كره زمين دايرهء عظيمه احداث كند .
الف اقليم -
كنايه از اقليم اول است از اقاليم سبعه .
الف باتا -
كنايه از لوح و قلم و كرسى باشد .
الفخت -
بر وزن بدبخت ماضى الفختن است يعنى به هم رسانيد و اندوخت و جمع كرد .
الفختن -
بر وزن برجستن به معنى به هم رسانيدن و جمع كردن و اندوختن باشد .
الفخته -
بر وزن برجسته به معنى اندوخته و جمع كرده باشد .
الفغدن -
با غين نقطهدار و دال بىنقطه بر وزن و معنى الفختن است كه اندوخته و جمع كردن باشد .
الفغده -
بر وزن و معنى الفخته است كه اندوخته و جمع كرده باشد .
الف كوفيان -
كنايه از هر چيز كج باشد و آلت تناسل را نيز گفتهاند .
الفنج -
بر وزن شطرنج ماضى الفنجيدن باشد يعنى جمع كرد و اندوخت و جمع كرده شده را نيز گويند و