تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 817

مساهمون:

ص٨١٧

لاخيز -

بر وزن فاليز به معنى سيلاب باشد .

لاد -

بر وزن شاد به معنى ديوار باشد چه سرلادسر ديوار و بن لاد بن ديوار را گويند و بنياد و بناى ديوار را نيز گفته‌اند و اصل هر چيز را هم مىگويند و در مقام سبب و جهت نيز گفته مىشود مثل اين كه هر گاه گويند لادبرين مراد اين باشد كه بنابراين و بدين سبب و از اين جهت و هر چينه و رده را نيز گويند از ديوار گلى كه بر بالاى هم گذارند و به معنى ديباى نازك و تنك و لطيف و خوش قماش باشد و در عربى نيز همين معنى دارد و خاك را هم مىگويند و به عربى تراب خوانند و مخفف لادن هم هست و آن نوعى از مشمومات است يعنى بوى كردنيها و نام شهر لار بوده است در قديم و در اين زمان دال به را تبديل يافته است و هر گل و شكوفه را نيز گويند و به معنى آبادانى هم آمده است كه در مقابل خرابى است و قلعه را نيز گويند .

لادن -

بر وزن دادن نوعى از مشمومات است يعنى بوى كردنى و آن مانند دوشاب سياه مىباشد و آن را عنبر عسلى گويند و در دواها به كار برند و آن از زمين ريگستان حاصل مىشود به اين طريق كه گياهى كه از آن زمين رويد به لادن آغشته باشد و بز آن گياه را دوست مىدارد و به هنگام چرا ريش و موى بدن بز بدان آلوده مىشود و بعد از آن جدا مىسازند و آنچه به ريش بز آلوده باشد بهتر از آن است كه بر موى ران و اعضاى ديگر گويند اگر در زير دامن‌زنى كه بچهء مرده در شكم داشته باشد بخور كنند بچهء مرده از مشيمه بيرون آيد .

لادنه -

به كسر ثالث و فتح نون گياهى باشد كه از پوست ساق آن ريسمان سازند .

لاده -

بر وزن ساده به معنى بىعقل و احمق و ابله باشد و سگ ماده را نيز گويند .

لارجان -

با جيم بر وزن خاكدان نام كوهى است در طبرستان گويند در آن كوه چشمه‌ايست كه هر قطره‌اى كه از آن مىچكد سنگ مىگردد .

لاژ -

به سكون زاى فارسى نام دهى است از مضافات جام كه از دار الملك خراسان است .

لاژورد -

با زاى فارسى بر وزن و معنى لاجورد است و آن سنگى است كبود كه نقاشان و مصوران به كار برند گويند اگر زنى خواهد كه بچهء او ساقط نشود نيم درم لاجرد را با روغن زيت آميخته به خود برگيرد بچه به سلامت بماند تا به ظهور آيد .

لاس -

بر وزن طاس ابريشم فرومايه باشد و جنسى از ابريشم نيز هست و ابريشم پاك نكرده را هم مىگويند و ماده هر حيوانى باشد عموما و سگ ماده را گويند خصوصا .

لاسكوى -

به فتح سين بىنقطه و كاف و واو به تحتانى رسيده نام جانوركى است كوچك و خوش‌آواز .

لاش -

بر وزن فاش به زبان مرغزى به معنى تاخت و تاراج و غارت باشد و مرغز نام جايى و مقامى است و به معنى ضايع و زبون و فرومايه و بىاعتبار نيز گفته‌اند و به معنى هيچ باشد و چيز اندك و كم و كوچك را نيز گويند .

لاشكن -

با كاف بر وزن بادزن نام كوهى است نزديك به ملك روس و به اين معنى به حذف شين نقطه‌دار هم آمده است .

لاشه -

بر وزن ماشه آدم و اسب و خر لاغر و پير و زبون را گويند و مردهء جميع حيوانات را نيز گفته‌اند .

لاغ -

بر وزن باغ هزل و ظرافت و خوش طبعى باشد و به معنى فريب و بازى و فريب و بازى دادن و بازى كردن و مسخرگى نمودن هم هست و به معنى بددل و بددلى و دل بد كردن هم آمده است .

لاغوس -

با غين نقطه‌دار بر وزن ناقوس به زبان رومى در مؤيد الفضلا خرگوش را گويند و به عربى ارنب و به خطايى توشقان خوانند گويند پاى وى تا بازن باشد آبستن نشود اگر پنير مايه او را با مسكه و عسل حل كنند و هر زنى كه بخورد ديگر آبستن نشود و اگر به خود برگيرد آبستن گردد .

لاغون -

بر وزن هامون به لغت رومى به معنى لاغوس باشد كه خرگوش است .

لاغينه -

بر وزن آدينه درختى است كه آب از بالاى آن به تدريج فرود آيد و جمع شود و به اين معنى به حذف نون هم به نظر آمده است كه لاغيه باشد و به جاى نون ثاى مثلثه هم ديده شده است كه لاغيثه باشد اللّه اعلم .

لاغيه -

بر وزن باديه نباتى است و آن را گلى باشد مانند گل شبت و زنبور عسل گل آن را خورد و چون برگى يا شاخى از آن جدا كنند شير بسيارى از وى برآيد گرم و خشك است در سيم اگر از چوب آن بر آبى كه ماهى داشته باشد اندازند همه ماهيان بر روى آب افتند و در عربى سخن باطل وزن بيهوده‌گوى را گويند .

لاف -

بر وزن كاف كلام فضول و عبارت گشاده و خويشتن‌ستايى و خودنمايى باشد و بىحيا و