تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦

گفتار بيست و سوم از كتاب برهان قاطع در حرف لام با حروف تهجى مبتنى بر بيست و دو بيان و محتوى بر سيصد و هشتاد و شش لغت و كنايت

بيان اول در حرف لام با الف مشتمل بر هفتاد و نه لغت و كنايت

لا -

به معنى لاف و گزاف و هرزه‌گويى و پرگويى باشد و در عربى به معنى نه است كه نقيض آرى باشد و به معنى نفى هم هست همچو لا إله الا اللّه .

لاب -

بر وزن باب به لغت يونانى آفتاب را گويند و نام پسر ادريس عليه السلام هم هست و بعضى گويند نام حكيمى است كه اصطرلاب را او وضع كرده است و بعضى ديگر گويند نام پسر اسطر است و اسطر نام پادشاهى بوده از يونان .

لابرلا -

با لام بر وزن پابرجا به معنى تو بر تو و ته بر ته باشد و نام نوعى از حلوا هم هست .

لابه -

بر وزن تابه به معنى سخنى باشد و اظهار اخلاص با نياز تمام را گويند و به معنى چرب‌زبانى و چاپلوسى و تملق و فروتنى و عجز و نياز و خواهش هم هست و فريب و بازى دادن را هم مىگويند و چيزى را نيز گويند كه از سر تا به پاى چيزى بپيچند .

لابيدن -

بر وزن و معنى لانيدن است كه سخنان زياده از حد خود گفتن باشد و به معنى پرگويى و هرزه‌گويى هم هست .

لاتو -

با تحتانى به واو كشيده نردبان و زينه پايه را گويند و به معنى كردنا هم هست و آن چوبى باشد مخروطى و ميخى كوچك بر سر آن نصب كرده‌اند و اطفال ريسمانى بر آن پيچند و نوعى بر زمين اندازند كه مدتى چرخ زند و تله را نيز گويند كه آلت گرفتار شدن حيوانات است .

لاج -

بر وزن باج مرادف رشوت است و به معنى برهنه و عريان باشد و سگ ماده را نيز گويند .

لاپ -

با جيم فارسى به معنى بازى و فريب و لاغ باشد كه به معنى سخره و ظرافت است .

لاجورد -

به فتح واو و سكون را و دال بىنقطه سنگى است كبود كه از آن نگين انگشتر سازند و صلايه كرده به جهت مذهبان و نقاشان به عمل آورند و تفريح و تقويت كند و بدخشى آن بهتر از دزمارى باشد .

لاجورد خم -

به ضم خاى نقطه‌دار و سكون ميم كنايه از آسمان است و آن را خم لاجورد هم مىگويند .

لاجوردى سقف -

به معنى لاجوردى خم است كه كنايه از آسمان باشد .

لاجوردينه خم -

به معنى لاجوردى سقف است كه كنايه از آسمان باشد .

لاچى -

بر وزن كاچى قاقله باشد و آن را هال و هيل نيز گويند و داخل ادويه حاره در طعام كنند .

لاخ -

به وزن شاخ به معنى جاى و مقام باشد ليكن بدون تركيب گفته نمىشود همچو سنگلاخ و ديولاخ و رودلاخ يعنى جاى سنگ و جاى ديو و جاى رودخانه و به معنى بسيار و انبوه نيز آمده است و به اين معنى هم تنها گفته نمىشود و به غير از اين سه محل در جاى ديگر استعمال نشده است .

لاخشنه -

به كسر ثالث بر وزن آغشته نوعى از آش آرد باشد و بعضى گويند آش تتماج است .

لاخشه -

بر وزن فاحشه به معنى لاخشته است كه نوعى از آش آرد باشد گويند آش تتماج است .

لاخه -

به فتح ثالث به معنى پينه و پاره باشد و لاخه‌دوز پنبه‌دوز را گويند .