نام يكى از شش آوازه موسيقى است و آن نوروز و مايه و سلمك و گوشت و شهناز و گردانيه باشد .
گوشتاب -
بر وزن بونقاب به معنى گوشپيچ است كه گوشمال و پارچهاى باشد كه بر دور گوش پيچند .
گوشتاسب -
به سكون سين بىنقطه و باى فارسى به معنى احتلام و شيطانى شدن باشد و منقار مرغان را نيز گويند .
گوشت آهنج -
به فتح ها و سكون نون و جيم قلابى را گويند كه بدان گوشت از درون ديگ بيرون آرند و غليواج را نيز گفتهاند كه زغن باشد .
گوشت آهنگ -
با كاف فارسى بر وزن و معنى گوشت آهنج است كه قلاب گوشت از ديگ برآوردن و غليواج باشد .
گوشت ربا -
به ضم راى قرشت و باى ابجد به الف كشيده غليواج را گويند كه زغن باشد و گوشت ربا هم گفتهاند با تحتانى در آخر و گويند يك سال نر و يك سال ماده مىباشد و بعضى شش ماه گفتهاند و قلابى را نيز گويند كه گوشت را بدان از ديگ بيرون آورند .
گوش خارك -
با خاى نقطهدار به الف كشيده و فتح را و سكون كاف هر چيز كه بدان گوش خارند و جانورى را نيز گويند بسيار پاى كه به گوش مردم رود و مردم را بىآرام سازد و بسا باشد كه هلاك كند و آن را هزار پا هم مىگويند .
گوش خاريدن -
كنايه از توقف كردن و مكث نمودن و فكر كردن و در فكر شدن باشد .
گوش خبه -
اين لغت را در فرهنگ جهانگيرى به فتح رابع و باى ابجد به معنى گوش خارك آورده كه ميل گوش پاككن و جانور بسيار پاى باشد كه بر گوش رود و آن را گوش خرك نيز گويند و به اين معنى به جاى باى ابجد ياى حطى هم به نظر آمده است اللّه اعلم .
گوش خز -
به فتح خا و سكون زا هر دو نقطهدار جانورى است كه آن را هزارپا مىگويند .
گوش خزك -
به فتح رابع و خامس و سكون كاف به معنى گوش خز است كه هزارپا باشد .
گوش خورده -
كنايه از گوشمال خورده باشد .
گوشدار -
با دال ابجد بر وزن هوشيار محافظت كننده و نگاهدارنده را گويند و امر به اين معنى هم هست يعنى نگاهدار و محافظت كن .
گوش داشتن -
به معنى متوجه شدن باشد و كنايه از ديدن و نگاه كردن نيز هست .
گوشزد -
كنايه از سخنى و حرفى بود كه يك بار ديگر شنيده شده باشد و نيز سخنى باشد كه به شخصى بگويند تا وقتى از اوقات ديگر به كار آن شخص آيد .
گوش سراى -
به فتح سين بىنقطه و راى قرشت به الف كشيده و تحتانى زده كسى را گويند كه هر چه بشنود نيكو فهم كند .
گوشك -
با ثانى مجهول بر وزن موشك دو گوشت پاره را گويند كه بر سر حلقوم آدمى كه مجراى طعام است مىباشد و آن را به عربى لوزتان خوانند و صاحب ملازه را نيز گويند و او را كام فرود آمده هم مىگويند و تصغير گوش باشد كه به عربى اذن خوانند .
گوش كرد -
ماضى گوش كردن است يعنى شنيد و نگاه داشت و نگاه كرد و ديد .
گوش كردن -
به معنى شنيدن و نگاهداشتن و نگاه كردن باشد .
گوش گشتن -
كنايه از سخن شنيدن و متوجه شدن باشد .
گوش كشيدن -
به معنى گوش گشتن است كه كنايه از سخن شنيدن و متوجه شدن باشد .
گوش لب -
بر وزن نوش لب آن كه خطش هنوز ندميده باشد .
گوش ماهى -
صدف را مىگويند و آن غلاف مرواريد است و پيالهاى را نيز گويند كه از صدف سازند .
گوش موش -
به كسر ثالث گياهى است كه آن را مرزنگوش خوانند و آن خوشبوى مىباشد و برگ آن به گوش موش مىماند و به عربى آذان الفار خوانند .
گوش نهادن -
به كسر نون كنايه از سخن شنيدن و متوجه شدن باشد و كنايه از ترك دادن و واگذاشتن هم هست .
گوشواره فلك -
كنايه از ماه نو باشد كه ماه يك شبه است و به عربى هلال گويند .
گوشه باغى گرفتن -
كنايه از گوشه نشينى و خلوت گزيدن باشد .
گوشه بالش -
كنايه از گوشه و كنار مسند باشد .
گوشه جام شكسته -
كنايه از ماه نو باشد كه هلال