تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 809

مساهمون:

ص٨٠٩
نام يكى از شش آوازه موسيقى است و آن نوروز و مايه و سلمك و گوشت و شهناز و گردانيه باشد .

گوشتاب -

بر وزن بونقاب به معنى گوش‌پيچ است كه گوشمال و پارچه‌اى باشد كه بر دور گوش پيچند .

گوشتاسب -

به سكون سين بىنقطه و باى فارسى به معنى احتلام و شيطانى شدن باشد و منقار مرغان را نيز گويند .

گوشت آهنج -

به فتح ها و سكون نون و جيم قلابى را گويند كه بدان گوشت از درون ديگ بيرون آرند و غليواج را نيز گفته‌اند كه زغن باشد .

گوشت آهنگ -

با كاف فارسى بر وزن و معنى گوشت آهنج است كه قلاب گوشت از ديگ برآوردن و غليواج باشد .

گوشت ربا -

به ضم راى قرشت و باى ابجد به الف كشيده غليواج را گويند كه زغن باشد و گوشت ربا هم گفته‌اند با تحتانى در آخر و گويند يك سال نر و يك سال ماده مىباشد و بعضى شش ماه گفته‌اند و قلابى را نيز گويند كه گوشت را بدان از ديگ بيرون آورند .

گوش خارك -

با خاى نقطه‌دار به الف كشيده و فتح را و سكون كاف هر چيز كه بدان گوش خارند و جانورى را نيز گويند بسيار پاى كه به گوش مردم رود و مردم را بىآرام سازد و بسا باشد كه هلاك كند و آن را هزار پا هم مىگويند .

گوش خاريدن -

كنايه از توقف كردن و مكث نمودن و فكر كردن و در فكر شدن باشد .

گوش خبه -

اين لغت را در فرهنگ جهانگيرى به فتح رابع و باى ابجد به معنى گوش خارك آورده كه ميل گوش پاك‌كن و جانور بسيار پاى باشد كه بر گوش رود و آن را گوش خرك نيز گويند و به اين معنى به جاى باى ابجد ياى حطى هم به نظر آمده است اللّه اعلم .

گوش خز -

به فتح خا و سكون زا هر دو نقطه‌دار جانورى است كه آن را هزارپا مىگويند .

گوش خزك -

به فتح رابع و خامس و سكون كاف به معنى گوش خز است كه هزارپا باشد .

گوش خورده -

كنايه از گوشمال خورده باشد .

گوشدار -

با دال ابجد بر وزن هوشيار محافظت كننده و نگاهدارنده را گويند و امر به اين معنى هم هست يعنى نگاهدار و محافظت كن .

گوش داشتن -

به معنى متوجه شدن باشد و كنايه از ديدن و نگاه كردن نيز هست .

گوشزد -

كنايه از سخنى و حرفى بود كه يك بار ديگر شنيده شده باشد و نيز سخنى باشد كه به شخصى بگويند تا وقتى از اوقات ديگر به كار آن شخص آيد .

گوش سراى -

به فتح سين بىنقطه و راى قرشت به الف كشيده و تحتانى زده كسى را گويند كه هر چه بشنود نيكو فهم كند .

گوشك -

با ثانى مجهول بر وزن موشك دو گوشت پاره را گويند كه بر سر حلقوم آدمى كه مجراى طعام است مىباشد و آن را به عربى لوزتان خوانند و صاحب ملازه را نيز گويند و او را كام فرود آمده هم مىگويند و تصغير گوش باشد كه به عربى اذن خوانند .

گوش كرد -

ماضى گوش كردن است يعنى شنيد و نگاه داشت و نگاه كرد و ديد .

گوش كردن -

به معنى شنيدن و نگاهداشتن و نگاه كردن باشد .

گوش گشتن -

كنايه از سخن شنيدن و متوجه شدن باشد .

گوش كشيدن -

به معنى گوش گشتن است كه كنايه از سخن شنيدن و متوجه شدن باشد .

گوش لب -

بر وزن نوش لب آن كه خطش هنوز ندميده باشد .

گوش ماهى -

صدف را مىگويند و آن غلاف مرواريد است و پياله‌اى را نيز گويند كه از صدف سازند .

گوش موش -

به كسر ثالث گياهى است كه آن را مرزنگوش خوانند و آن خوشبوى مىباشد و برگ آن به گوش موش مىماند و به عربى آذان الفار خوانند .

گوش نهادن -

به كسر نون كنايه از سخن شنيدن و متوجه شدن باشد و كنايه از ترك دادن و واگذاشتن هم هست .

گوشواره فلك -

كنايه از ماه نو باشد كه ماه يك شبه است و به عربى هلال گويند .

گوشه باغى گرفتن -

كنايه از گوشه نشينى و خلوت گزيدن باشد .

گوشه بالش -

كنايه از گوشه و كنار مسند باشد .

گوشه جام شكسته -

كنايه از ماه نو باشد كه هلال