تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 808

مساهمون:

ص٨٠٨
كرده سر آن را بگيرند در ساعت شراب رسيده خوشگوار گردد و آن شراب فربهى آورد و قوت باه دهد و آن را معرب كرده جوز جندم خوانند .

گوزن -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و نون نوعى از گاو كوهى باشد و شاخهاى او به شاخهاى درخت خشك شده ماند گويند آب گوشه‌هاى چشم او ترياق زهرهاست .

گوزه -

با ثانى مجهول بر وزن روزه غلاف و غوزه خشخاش و پنبه و پيلهء ابريشم و امثال آن را گويند و با زاى فارسى هم آمده است .

گوزهر -

به فتح اول و كسر ثانى و فتح ثالث و سكون ها و راى قرشت عقده راس ذنب را گويند و آن دو نقطه تقاطع فلك حامل و مايل قمر است و معرب آن جوزهر باشد .

گوزه مخ -

به ضم اول و ميم و سكون خاى نقطه‌دار غلاف گل خرما را گويند .

گوزينه -

به فتح اول بر وزن لوزينه حلوايى را گويند كه از مغز گردكان پزند .

گوساله -

معروف است كه بچهء گاو باشد و به معنى شتر بچه و فيل بچه و هر چيز كه آن كوچك و خردسال باشد هم هست چه گو به معنى خرد و كوچك نيز آمده است و گاهى به طريق كنايه به جوانان بىعقل اول عمر هم استعمال كنند .

گوساله -

كنايه از برج ثور است كه برج دويم باشد از جمله دوازده برج فلكى .

گوسپندكشان -

به ضم كاف روز عيد قربان را گويند .

گوست -

بر وزن پوست كوفتگى و كوفته شده را گويند و به معنى كوس هم هست كه نقارهء بزرگ باشد .

گوش -

با ثانى مجهول بر وزن موش معروفست و به عربى اذن گويند و به معنى كج و گوشه هم آمده است و نام فرشته‌ايست كه موكل است بر مهمات خلق عالم و نام روز چهاردهم از هر ماه شمسى باشد و فارسيان در اين روز جشن كنند و عيد سازند و آن را سيرسور گويند و در اين روز سير برادر پياز خورند و گوشت را با گياه و علف پزند نه با چوب و هيزم و گويند اين باعث امان يافتن از مس و لامسه جن است و بدان دواى امراضى كنند كه منسوب به جن است و در اين روز نيك است فرزند به مكتب دادن و پيشه آموختن و به معنى نظر و منتظر و انتظار نيز آمده است و به معنى حفظ و محافظت هم هست .

گوشاسب -

به ضم اول و ثالث به الف كشيده و به سين بىنقطه و باى فارسى زده به معنى خواب ديدن باشد كه عربان رؤيا گويند و به معنى احتلام و شيطانى شدن هم هست و جوانى را نيز گويند كه هنوز خطش ندميده باشد .

گوش افتادن -

كنايه از كر شدن و ناشنودن گوش باشد .

گوشان -

با ثانى مجهول بر وزن جوشان عصير و فشرده انگور را گويند .

گوشانه -

بر وزن روزانه به معنى گوشه و كمينگاه باشد .

گوش آوايى -

با واو به الف كشيده به تحتانى زده شخصى را گويند كه هر چيز شنود خوب فهم كند و ياد گيرد .

گوش بدر -

به كسر باى ابجد و فتح دال و سكون راى قرشت به معنى گوش بر آواز است كه منتظر و انتظاركش باشد .

گوش برداشتن -

كنايه از نااميد شدن و قطع نظر كردن از انتظار باشد و در جاى ديگر به معنى انتظار كشيدن به نظر آمده است .

گوش بر در داشتن -

كنايه از انتظار كشيدن و منتظر بودن باشد .

گوش بستر -

به كسر باى ابجد و سكون سين بىنقطه و فتح تاى قرشت نام شخصى بوده كه چون اسكندر ذو القرنين متوجه شهر بابل مىشد در اثناى راه به كوهى رسيد بس عظيم و در دامن آن كوه دريايى بود لشگريانش به شكار مشغول شدند و مردى را يافتند بزرگ جثه و درشت اعضا و پرموى و پهن‌گوش گويند پهنى گوش او به مثابه‌اى بود كه چون خوابيدى يك گوش را بستر و گوش ديگر را لحاف كردى نزد اسكندر آورند تحقيق احوال او كرد و نام او را پرسيد گفت كه مرا گوش بستر نهادند نام .

گوش پيچ -

به معنى گوشمال است و پارچه‌اى را نيز گويند كه به جهت دفع سرما بر دور سر و گوش پيچند .

گوش پيچيده -

كنايه از شاگرد باشد و گوش‌مال داده را نيز گويند .

گوشت -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و فوقانى