كه در زير بريان پزند و آن را بريان پلاو خوانند و به معنى دويم به جاى دال زاى نقطهدار هم آمده است و اصح آنست .
گودر -
به فتح اول و ثالث بر وزن كوثر نام مرغى است از جنس مرغابى كه گوشت آن به غايت بدبو مىباشد و بچهء گاو را نيز گويند كه گوساله باشد و بچهء گوزن را هم گفتهاند كه گاو كوهيست و پوست گوساله را هم مىگويند و نوعى از غله خودرو هم هست در ميان زراعت گندم و جو كه آن را جودر و جودره خوانند و نام پسر شاپور و نام يكى از پهلوانان ايران باشد .
گودرز -
به ضم اول و فتح ثالث و سكون راى بىنقطه و زاى نقطهدار نام دو پادشاه است از ملوك اشكانى اول نام پسر شاپور كه وليعهد پدر خويش بود و در زمان او معابد و مساجد بسيار خراب شد و ظلم و جور به غايت رسيد و او پنجاه و هفت سال پادشاهى كرد و عيسى عليه السلام در زمان او به وجود آمد و دويم پسر ايران شاه كه بعد از پدر پادشاه شد و سى سال پادشاهى كرد و نيز نام دو پهلوان ديگر است كه از ايران يكى پسر قارن بن كاوه آهنگر كه حكومت صفاهان كرد و ديگرى پسر كشواد كه پدر گيو باشد و نام مرغى هم هست كه بيشتر بر كنارههاى آب نشيند و چيزى را نيز گويند كه خرق و التيام نپذيرد يعنى از هم جدا نشود و به هم نيايد و اين معنى در فلكيات جاريست لاغير .
گودره -
به فتح اول و ثالث و رابع به معنى گودر است كه غله خودرو و بچهء گاو و گوزن و پوست گوساله و نوعى از مرغابى و نام پسر شاپور و نام پهلوانى باشد از ايران .
گور -
به فتح اول و سكون ثانى و راى قرشت آتشپرستانى را گويند كه به دين و ملت زردشت باشند و ايشان را مغ مىگويند به ضم ميم و سكون غين نقطهدار و قومى و قبيلهاى باشند از كفار هندوستان و نام شهرى بوده در دار الملك بنگاله و اكنون خراب است و به ضم اول و ثانى مجهول به معنى قبر باشد و آن جايى است كه مردهء آدمى را در آن بگذارند و دشت و صحرا و هموارى را نيز گويند و از اين جهت است كه خردشتى را گورخر مىگويند و به معنى خردشتى هم آمده است كه گورخر باشد و آن را به عربى حمار الوحش خوانند گويند نگاه كردن بر چشم او قوت چشم افزايد و صحت چشم را نگاه دارد و منع نزول آن كند و لقب پادشاهى هم بوده از ساسانى كه او را بهرام گور مىگفتند و به معنى شراب و عيش و عشرت هم به نظر آمده است .
گوراب -
با ثانى مجهول بر وزن شوراب نام شهرى است كه از مرو شاه جان تا به آنجا چهارده روز راه است و ميدانى را نيز گويند كه به جهت اسب دوانى ساخته باشند و گنبدى كه بر سر قبرها مىسازند و چاقشور ساق كوتاه پشمى را نيز گفتهاند كه به جهت دفع سرما در زير موزه پوشند و معرب آن جوراب است و زمين شورهزارى باشد در صحرا كه از دور به آب ماند و آن را سراب مىگويند .
گورابه -
با ثانى مجهول بر وزن رودابه نام موضعى است كه دخمه پدران رستم در آنجاست و گنبدى را نيز گويند كه بر سر قبرها سازند .
گوراگور -
به ضم كاف فارسى بر وزن زورازور به معنى زودازود است كه مبالغه در زودى و جلدى و تندى و تيزى باشد .
گورب -
به ضم اول و فتح ثالث چاقشور ساق كوتاه پشمى باشد كه در زمستان در زير كفش و موزه پوشند و معرب آن جورب است و كفش نمدى را هم گفتهاند .
گوربا مدفون -
به كسر ثالث كنايه از آن ماهى باشد كه يونس عليه السلام را فرو برده بود و به اين معنى به جاى باى ابجد نون هم به نظر آمده است .
گورب بافك -
پرندهايست كه خانهاى از خاشاك نرم سازد مانند جوراب و از شاخههاى درخت آويزد و او را به عربى وصعه خوانند .
گورچشم -
پارچهاى باشد ابريشمى كه به وقت بافتن چشم گورخر بر آن نقش كنند مانند پارچهاى كه آن را چشم بلبل خوانند و آن را به عربى معير مىگويند بر وزن مخير .
گورخان -
با خاى نقطهدار بر وزن مولتان نام پادشاه چين باشد و بهرام گور را هم گفتهاند .
گوردين -
با دال ابجد بر وزن پوستين به معنى گليم و پلاس باشد و جامهء پشمين را نيز گويند .
گورس -
به ضم اول و سكون ثانى و ثالث و سين بىنقطه به معنى گرس است كه از گرسنگى باشد .
گورشكاونه -
با ثانى مجهول شخصى را گويند كه شبها گور و قبر را بشكافد و كفن مرده را ببرد و او را