افريسموس -
به سكون سين بىنقطه و ضم ميم و واو و سين ديگر ساكن به يونانى مرضى است كه مردان را به هم مىرسد و آن شدت نعوظ است يعنى پيوسته آلت مردى ايستاده مىباشد و به اسقاط همزه هم هست .
افريشم -
بر وزن و معنى ابريشم است گويند مقراض كرده و سوخته آن را در معاجين خوردن تن را فربه سازد .
افزا -
به فتح اول با زاى هوز بر وزن اجزا افزايند و افزون را گويند و امر به افزودن هم هست يعنى بيافزا و زياده كن و به معنى خميازه هم آمده است .
افزار -
بر وزن رفتار به معنى كفش و پاىافزار باشد و بادبان كشتى را نيز گويند و آلات پيشهوران باشد عموما و دفتين جولاهگان را گويند خصوصا و ادويه گرمى كه در طعام كنند همچو فلفل و دارچينى و زيره و مانند آن .
افژول -
با زاى فارسى بر وزن مقبول به معنى تقاضا و انگيز باشد و به معنى پريشان هم آمده است .
افژولنده -
بر وزن افروزنده بر انگيزنده و تقاضا كننده را گويند و به معنى دور كننده و پريشان سازنده هم آمده است .
افژوليدن -
بر وزن افروزيدن به معنى برانگيختن به جنگ و بر سر كار آوردن و تقاضا نمودن و پريشان ساختن و دور كردن هر چيز باشد خصوصا گردى كه بر جامه نشيند .
افسا -
با سين بىنقطه بر وزن ترسا به معنى رام كننده و افسونگر باشد .
افسار -
بر وزن رفتار به معنى افسا است كه افسونگر و رام كننده باشد و چيزى را گويند كه از چرم و مانند آن سازند و بر سر اسب و استر و امثال آن كنند .
افسان -
بر وزن ترسان آهنى و سنگى را گويند كه بدان كارد و شمشير و مانند آن تيز كنند و به معنى افسانه و سرگذشت هم گفتهاند و افسونگر را نيز گويند .
افسانه -
بر وزن مستانه سرگذشت و حكايات گذشتگان باشد و مشهور و شهرت يافته شده را نيز گويند .
افساى -
با ياى حطى بر وزن ليلاى افسونگر و رام كننده را گويند و افسائيدن رام كردن را .
افسر -
بر وزن بر سر به معنى تاج باشد و آن را به عربى اكليل خوانند .
افسردن -
بر وزن افشردن به معنى سرد شدن و يخ بستن و منجمد گرديدن باشد و از چيزى و كسى دل سرد شدن هم هست .
افسر دير اعظم -
به كسر رابع كنايه از آفتاب عالمتاب است .
افسرسگزى -
به كسر سين بىنقطه و سكون كاف فارسى و زاى نقطهدار به تحتانى رسيده نام سازى باشد كه نوازند و نام تصنيفى و قولى است از تصنيفات باربد .
افسر شدن -
كنايه از پادشاه شدن باشد .
افسنتين -
به كسر ثالث و سكون نون و فوقانى به تحتانى رسيده و به نون زده نوعى از بوى مادران كوهى است گل آن باقحوان و تلخى آن به صبر نزديك است درد چشم را سود دارد .
افسوس -
با واو مجهول بر وزن محبوس به معنى ظلم و ستم و بيراهى باشد و دريغ و حسرت را نيز گويند و به معنى بازى و ظرافت و سخرولاغ هم هست و با واو معروف نام شهر دقيانوس بوده و بعضى گويند به اين معنى عربى است .
افسون -
بر وزن افيون خواندن كلماتى باشد مر عزايمخوانان و ساحران را به جهت حصول مقاصد خود و به معنى حيله و تزوير هم هست .
افشار -
با شين نقطهدار بر وزن دستار به معنى افشردن باشد يعنى آب از چيزى به زور دست گرفتن و ريزنده و ريختن پى در پى را نيز گويند و به معنى خلانيدن هم آمده است و امر به اين معنى نيز هست يعنى بخلان و بيفشار و بريز و به معنى ممد و معاون و شريك و رفيق نيز گفتهاند همچو دزد افشار و نام طايفهاى هم هست از تركان .
افشره -
به ضم ثالث و فتح راى قرشت هر چيز كه آن را افشرده باشند و به عربى عصاره گويند .
افشك -
بر وزن چشمك شبنم را گويند كه شبها بر روى سبزه و گل و لاله نشيند .
افشنگ -
بر وزن خرچنگ به معنى افشك است كه