شبنم باشد .
افشنه -
به فتح اول و ثالث و نون و سكون ثانى نام دهى است از دههاى بخارا گويند ولادت شيخ ابو على آنجا شده .
افشون -
بر وزن افسون چيزى باشد مانند پنجهء دست و دسته نيز دارد كه دهقانان بدان غله كوفته شده را بر باد دهند تا كاه از آن جدا شود .
افشه -
بر وزن كفچه به معنى بلغور باشد و آن غلهايست كه در آسيا خرد كنند و بشكنند چنان كه آرد نشود .
افشين -
بر وزن تسكين نام شخصى بوده كريم و صاحب همت مانند حاتم و معن .
افعى زردفام -
كنايه از قلم واسطى است .
افعى قربان -
كنايه از كمان تيراندازى است .
افعى كاه ربا پيكر -
كنايه از شعله آتش باشد .
افعى مرجان عصب -
به معنى افعى كاهربا پيكر است كه شعله آتش باشد .
افغان -
با غين نقطهدار بر وزن مستان به معنى فرياد و زارى باشد و نام قبيلهايست مشهور و معروف و جمعش افاغنه است بر وزن فراعنه به طريق جمع عربى و همچنين هيتال را نيز هياتله آمده است .
افگار -
با كاف فارسى بر وزن افسار جراحت پشت چاروا را گويند كه به سبب سوارى بسيار و گرانى بار شده باشد و به معنى زمينگير و به جا مانده و آزرده هم آمده است .
افگانه -
با كاف فارسى بر وزن افسانه بچهء نارسيده را گويند كه از شكم انسان و حيوان ديگر بيفتد .
افگنده سم -
كنايه از عجز و زارى بسيار باشد .
افلاطن -
به ضم طاى حطى مخفف و معرب افلاطون است و او حكيمى بوده مشهور و معروف در زمان سكندر و استاد ارسطو است و ساز ارغنون مخترع اوست .
افلاكيان -
به كسر كاف كنايه از ثوابت و سياران است و طايفهاى باشند از بىدينان و بدمذهبان .
افنديدن -
بر وزن پسنديدن جنگ و خصومت كردن باشد .
افيلون -
با لام بر وزن شبيخون درمنهء كوهى را گويند اگر خاكستر آن را با روغن بادام بر موضع ريش بمالند موى بر آورد و آن را به عربى شيخ خوانند .
افيون -
معروف است كه ترياك باشد و به عربى لبن الخشخاش گويند اگر قدرى از آن به خود بگيرند زحير را سود دهد و كنايه از سياه باشد .
افيونى چيزى شدن -
كنايه از عادت كردن به چيزى باشد كه بر ترك آن قادر نباشد .
اقارون -
با راى قرشت بر وزن افلاطون لغتى است يونانى و بعضى گويند رومى است و آن دوائى باشد كه به فارسى اگر و به عربى عود الوج خوانند و سطبر و گرهدار و سفيد مىباشد قوت باه دهد .
اقاقيا -
به كسر قاف و تحتانى به الف كشيده عصاره خاريست كه پوست را بدان دباغت كنند و آن صلب و سياهرنگ مىباشد و بعضى گويند صمغ خار مغيلان است اگر به خود برگيرند قطع خون رفتن كند .
اقتنالوقى -
به فتح اول و سكون ثانى و كسر فوقانى و نون به الف كشيده و لام به واو و قاف به يا رسيده لغتى است يونانى و معنى آن در عربى شوكة البيضاست و آن را به فارسى بادآور گويند و آن را بوته خارى باشد سفيد .
اقجنوش -
با جيم و نون بر وزن نمدپوش ريم آهن باشد و آن را به عربى خبث الحديد خوانند .
اقحوان -
به فتح اول و حاى حطى بر وزن ارغوان معرب اكحوان است كه شكوفهء ريحان و بابونه باشد گويند اگر آب آن را بگيرند و بر خصيه و آلت مردى طلا كنند نهايت قوت مجامعت دهد و آن را به عربى احداق المرضى و خبز الغراب خوانند و در موصل شجرة الكافور و در شيراز بابونهء گاو گويند و به ضم اول و ثالث هم به نظر آمده است .
اقريطس -
به فتح اول و سكون ثانى و راى بىنقطه به تحتانى رسيده و ضم طا و سكون بىنقطه نام جزيرهايست از جزاير يونان .
اقسوس -
بر وزن افسوس به يونانى دانهايست مانند زرشك و چون او را بشكنند چيزى چسبنده و لزج از درون آن برآيد بازرنيخ بر ناخن تباه شده نهند بروياند و جميع ورمها و آماسها را نافع بود و مويزج عسلى همان است .