تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
شبنم باشد .

افشنه -

به فتح اول و ثالث و نون و سكون ثانى نام دهى است از ده‌هاى بخارا گويند ولادت شيخ ابو على آنجا شده .

افشون -

بر وزن افسون چيزى باشد مانند پنجهء دست و دسته نيز دارد كه دهقانان بدان غله كوفته شده را بر باد دهند تا كاه از آن جدا شود .

افشه -

بر وزن كفچه به معنى بلغور باشد و آن غله‌ايست كه در آسيا خرد كنند و بشكنند چنان كه آرد نشود .

افشين -

بر وزن تسكين نام شخصى بوده كريم و صاحب همت مانند حاتم و معن .

افعى زردفام -

كنايه از قلم واسطى است .

افعى قربان -

كنايه از كمان تيراندازى است .

افعى كاه ربا پيكر -

كنايه از شعله آتش باشد .

افعى مرجان عصب -

به معنى افعى كاه‌ربا پيكر است كه شعله آتش باشد .

افغان -

با غين نقطه‌دار بر وزن مستان به معنى فرياد و زارى باشد و نام قبيله‌ايست مشهور و معروف و جمعش افاغنه است بر وزن فراعنه به طريق جمع عربى و همچنين هيتال را نيز هياتله آمده است .

افگار -

با كاف فارسى بر وزن افسار جراحت پشت چاروا را گويند كه به سبب سوارى بسيار و گرانى بار شده باشد و به معنى زمين‌گير و به جا مانده و آزرده هم آمده است .

افگانه -

با كاف فارسى بر وزن افسانه بچهء نارسيده را گويند كه از شكم انسان و حيوان ديگر بيفتد .

افگنده سم -

كنايه از عجز و زارى بسيار باشد .

افلاطن -

به ضم طاى حطى مخفف و معرب افلاطون است و او حكيمى بوده مشهور و معروف در زمان سكندر و استاد ارسطو است و ساز ارغنون مخترع اوست .

افلاكيان -

به كسر كاف كنايه از ثوابت و سياران است و طايفه‌اى باشند از بىدينان و بدمذهبان .

افنديدن -

بر وزن پسنديدن جنگ و خصومت كردن باشد .

افيلون -

با لام بر وزن شبيخون درمنهء كوهى را گويند اگر خاكستر آن را با روغن بادام بر موضع ريش بمالند موى بر آورد و آن را به عربى شيخ خوانند .

افيون -

معروف است كه ترياك باشد و به عربى لبن الخشخاش گويند اگر قدرى از آن به خود بگيرند زحير را سود دهد و كنايه از سياه باشد .

افيونى چيزى شدن -

كنايه از عادت كردن به چيزى باشد كه بر ترك آن قادر نباشد .

اقارون -

با راى قرشت بر وزن افلاطون لغتى است يونانى و بعضى گويند رومى است و آن دوائى باشد كه به فارسى اگر و به عربى عود الوج خوانند و سطبر و گره‌دار و سفيد مىباشد قوت باه دهد .

اقاقيا -

به كسر قاف و تحتانى به الف كشيده عصاره خاريست كه پوست را بدان دباغت كنند و آن صلب و سياه‌رنگ مىباشد و بعضى گويند صمغ خار مغيلان است اگر به خود برگيرند قطع خون رفتن كند .

اقتنالوقى -

به فتح اول و سكون ثانى و كسر فوقانى و نون به الف كشيده و لام به واو و قاف به يا رسيده لغتى است يونانى و معنى آن در عربى شوكة البيضاست و آن را به فارسى بادآور گويند و آن را بوته خارى باشد سفيد .

اقجنوش -

با جيم و نون بر وزن نمدپوش ريم آهن باشد و آن را به عربى خبث الحديد خوانند .

اقحوان -

به فتح اول و حاى حطى بر وزن ارغوان معرب اكحوان است كه شكوفهء ريحان و بابونه باشد گويند اگر آب آن را بگيرند و بر خصيه و آلت مردى طلا كنند نهايت قوت مجامعت دهد و آن را به عربى احداق المرضى و خبز الغراب خوانند و در موصل شجرة الكافور و در شيراز بابونهء گاو گويند و به ضم اول و ثالث هم به نظر آمده است .

اقريطس -

به فتح اول و سكون ثانى و راى بىنقطه به تحتانى رسيده و ضم طا و سكون بىنقطه نام جزيره‌ايست از جزاير يونان .

اقسوس -

بر وزن افسوس به يونانى دانه‌ايست مانند زرشك و چون او را بشكنند چيزى چسبنده و لزج از درون آن برآيد بازرنيخ بر ناخن تباه شده نهند بروياند و جميع ورمها و آماسها را نافع بود و مويزج عسلى همان است .