فاعل هم آمده است كه بلند كننده باشد و منبر خطيبان را هم گويند و به معنى جمع باشد كه در مقابل فرد است و بسته و گشاده و پهن شده را نيز گويند و به معنى فريب و نزديك و پيش باشد و نشيب را هم گفتهاند كه در مقابل فراز است و به معنى ازين باز و بعد از اين هم هست و سركش و سركشيده را نيز گويند و به معنى آلت تناسل هم آمده است .
افرازيدن -
به معنى بلند ساختن و افراختن باشد و به معنى آراستن و زيب دادن و خوش كردن هم آمده است .
افراس -
بر وزن كرباس خيمه و قنات را گويند .
افراس آب -
به كسر سين بىنقطه به معنى سواران آب است كه حباب باشد .
افراسياب -
نام پادشاه تركستان است و كنايه از همواره به راه رونده هم هست چه به معنى راهرو هموار است .
افراشت -
بر وزن برداشت يعنى ساخت و بالا برد .
افراشتن -
بر وزن و معنى برداشتن و بلند ساختن باشد .
افراشته -
بر وزن و معنى برداشته و بلند ساخته و بالا برده باشد .
افراه -
بر وزن همراه طعامى را گويند كه به جهت محبوسان پزند .
افربيون -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و كسر باى ابجد و ياى حطى به واو رسيده و به نون زده دوائى است كه آن را فرفيون گويند اگر غبار آن به دهن آدمى رود دندانها را بريزاند گزندگى جانوران را نافع است .
افرنجمشك -
و فرنجمشك نباتى است كه آن را به شيرازى بالنگوى خودرو گويند بواسير را نافع است .
افرنجه -
به فتح اول بر وزن سرپنجه نام شهريست كه نوشيروان آباد كرده بود در كنار درياى مصر و مادر عذرا از آن شهر است و نام ولايتى است از زنگبار و نام زمينى هم هست در بلاد عرب .
افرند -
بر وزن فرزند فرو نيكوئى و زيبائى و حشمت باشد .
افرنديدن -
مصدر افرند است يعنى زيب دادن و زينت كردن و آراستن .
افرنگ -
بر وزن و معنى اورنگ است كه تخت پادشاهان باشد و به معنى فرو نيكوئى و زيبائى و حشمت نيز آمده است و فرنگ را نيز گويند كه به عربى نصارى خوانند .
افروختن -
بر وزن اندوختن به معنى روشن كردن آتش و چراغ باشد .
افروز -
بر وزن سردوز به معنى روشن و روشن كردن باشد و روشنكننده را نيز گويند و امر بدين معنى هم هست يعنى روشن كن و بيافروز .
افروساليين -
با سين به الف كشيده و كسر لام و ياى حطى به تحتانى رسيده و به نون زده به لغت يونانى سنگى است كه آن را به عربى حجر القمر خوانند و آن سفيد و شفاف مىباشد و در شبهاى افزونى ماه مىيابند اگر بر گردن مصروع بندند شفا يابد .
افروشه -
به فتح اول و شين نقطهدار نام حلوائى است و آن چنان باشد كه آرد و روغن را با هم بياميزند و به دست بمالند تا دانه دانه گردد آنگاه در پاتيلى كنند و عسل در آن ريزند و بر بالاى آتش نهند تا نيك بپزد و سخت شود و بعضى گويند نان خورشى است در گيلان و آن چنان باشد كه زرده تخممرغ را در شير خام ريزند و نيك بر هم زنند و بر بالاى آتش نهند تا شير مانند دلمه بسته شود بعد از آن شيرينى داخل آن سازند و نان را در آن تريت كنند يا خشكه پلاو در آن ريزند و با قاشق خورند و حلواى گندم دليده شده و لوزينه را نيز افروشه گويند .
افروغ -
به فتح اول به معنى فروغ و روشنى و تابش و پرتو باشد اعم از روشنى و پرتو آفتاب و ماه و آتش و امثال آن .
افرهنج -
به فتح اول و ثالث و ها و سكون ثانى و نون و جيم دوايى است كه آن را كشوث نامند و تخم آن را بذر الكشوث خوانند فواق را نافع است .
افرى -
به فتح اول و ثانى بر وزن سفرى مخفف آفرين است كه در مقام تحسين گويند و به سكون ثانى هم درست است .
افريدون -
فريدون باشد و او پادشاهى بوده مشهور و بعضى گويند افريدون نوح عليه السلام است و بعضى ذو القرنين اعظم او را مىدانند .