راست و پاى چپ او سفيد باشد و مكر و حيله و فريب را نيز گويند .
اشكيلچشم -
اشكيل معلوم و فتح جيم فارسى و ضم شين قرشت و سكون ميم دوائى است كه آن را عوسج گويند اگر برگ آن را بكوبند و آب آن را بگيرند و هفت روز در چشم چكانند سفيدى چشم كه به هم رسيده باشد زايل كند .
اشكيود -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث و ياى حطى به واو رسيده و به دال زده مركب را گويند كه در مقابل مفرد است .
اشموسا -
به فتح اول و سين بىنقطه به الف كشيده بر وزن محمودا به لغت يونانى نوعى از مرو باشد كه آن را به شيرازى مرورشك خوانند و بوى آن كمتر از مروخوش باشد .
اشن -
به فتح اول و ثانى بر وزن كفن جامهء بازگونه پوشيده را گويند و به معنى كالك هم آمده است كه خربزه نارسيده باشد .
اشنا -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده گوهر گرانمايه را گويند و به معنى شنا كننده و آب ورز هم آمده است .
اشناب -
به كسر اول بر وزن مهراب به معنى شنا و شناورى باشد .
اشنان -
به ضم اول بر وزن نقصان گياهى باشد كه بدان رخت شويند و بعد از طعام خوردن دست نيز بدان بشويند و آن را به عربى غاسول خوانند و چون آن را بسوزانند اشخار شود .
اشنان دارو -
اشنان معلوم و دال بىنقطه به الف كشيده و راى به واو رسيده زوفاى خشك باشد مشهور به زوفاى مصرى و آن گياهى است دوائى شبيه به برگ حنا استسقا را نافع است .
اشنود -
به فتح اول و ثالث و واو و سكون ثانى و دال ابجد نام روز دوم است از خمسهء مسترقه قديم و به ضم اول و ثالث بر وزن خشنود ماضى شنيدن باشد يعنى شنيد .
اشنوشه -
به كسر اول بر وزن بىتوشه هوائى را گويند كه با صدا و حركت سر از دماغ بر آيد و آن را به عربى عطسه خوانند .
اشنه -
به ضم اول و فتح ثالث به معنى اشنان است كه بدان رخت و جامه شويند و نام داروئى هم هست خوشبوى كه آن را دواله مىگويند و به عربى شبيه العجوز و مسلك القرود خوانند مانند عشقه و لبلاب بر درخت پيچد و اگر بسايند و در چشم كشند چشم را جلا دهد .
اشو -
به فتح اول و ضم ثانى به واو رسيده به لغت زند و پازند به معنى بهشتى باشد كه در مقابل دوزخى است .
اشوغ -
به ضم اول بر وزن دروغ شخص مجهول النسب و مفقود البلد را گويند .
اشه -
به ضم اول و فتح ثانى گياهى است كه كمانگران بر بازوى از جا بدر رفته بندند و اشق معرب آن است .
اشتاف ناميثا -
به فتح اول و كسر فا يعنى عصاره ماميثا و ماميثا به لغت سريانى نام رستنى باشد كه آن را در قابضات به كار برند كه آن را رهبانانى كه در نواحى موصل مىباشند سازند درد چشم را نافع است .
اشيهه -
به فتح اول و كسر ثانى به تحتانى رسيده و هاى مفتوح آواز و شيههء اسب را گويند .
اصابع فرعون -
سنگى است مانند انگشت آدمى و آن را از بحر حجاز آورند و به عربى امساك الخراج گويند .
اصباهان -
معرب اسپاهان است و آن شهريست مشهور در عراق و نام اصلى او اين است و نام مقامى است از جملهء دوازده مقام موسيقى و آن را اصفاهانك نيز خوانند .
اصطخر -
به كسر اول بر وزن و معنى استخر است كه قلعهء فارس باشد و آن تختگاه دارابن داراب است و آبگير و تالاب را نيز گويند .
اصطرخ -
بر وزن و معنى استخر است كه قلعهء فارس باشد و تالاب و آبگير را نيز گويند .
اصطرك -
به فتح اول بر وزن احمدك صمغى است سرخ به سياهى مايل و بعضى گويند صمغ درخت زيتون است نزله را نافع باشد .
اصطرلاب -
معروف است و آن آلتى باشد از برنج و تال ساخته كه منجمان بدان ارتفاع آفتاب و كواكب معلوم كنند و اين لغت يونانى است به معنى ترازوى