تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 773

مساهمون:

ص٧٧٣
گزاف و لا طايل و تجاوز كردن از حد و اندازهء خود باشد و به معنى شكاف هم به نظر آمده است .

گاگا -

با كاف فارسى بر وزن بابا به معنى نقل و نبات و ميوه‌هاى خشك باشد .

گال -

بر وزن سال به معنى دور باشد كه در مقابل نزديك است و نام غله‌ايست بسيار ريزه و آن را گاورس مىگويند و غوزه و غلاف پنبه را نيز گفته‌اند و به معنى شغال هم آمده است و آن جانورى باشد مانند روباه ليكن از روباه كوچكتر است و فرياد و آواز بلند را هم مىگويند و به معنى غلطيدن هم هست و فريب دادن و بازى دادن را نيز گويند و نوعى از عنكبوت است كه به عربى رتيلا خوانند و خروس را هم گفته‌اند و سرگينى را نيز گويند كه از زير دنبه گوسفند از پشم آويخته و خشك شده باشد .

گال بنك -

به فتح باى ابجد بر وزن آب رنگ گياهى است كه در ايام بهار از ميان زراعت گندم و جو رويد و غوزه‌اى دارد كنگره‌دار مانند غوزه لاله و در درون آن چند دانه گندم نارسيده باشد و خوردن آن مستى آورد اگر بيشتر خورند مردم را بىشعور كند و ديوانه سازد .

گاله -

بر وزن لاله به معنى دور است كه در مقابل نزديك باشد و گلولهء پنبه برزده و حلاجى كرده را نيز گويند كه به جهت رشتن مهيا كنند و به معنى جوال هم آمده است و آن ظرفى است كه از پشم و موى بافند .

گام -

بر وزن لام مسافت ما بين پايها را گويند در وقت راه رفتن و به معنى قدم نيز به نظر آمده است كه از پاشنه پا باشد تا سر انگشتان و به معنى لجام اسب هم آمده است و روستا و دهكده را نيز گويند و به هندى هم ده را گام مىگويند .

گاميش -

مخفف گاوميش است و آن جانورى باشد از جنس گاو .

گان -

بر وزن جان مخفف لايق و سزاوار باشد و پادشاه و سلاطين ظالم را نيز گويند و به معنى پيوستن هم آمده است و افاده معنى جمع مىكند وقتى كه در آخر كلمه‌اى درآيد كه آخر آن كلمهء ها باشد همچو ايستادگان و نشستگان و خوابيدگان .

گانه -

بر وزن خانه لفظى است از الفاظ زايده كه در آخر هر يك از اعداد در آورند و معنى همان عدد بىكم‌وزياد مفهوم گردد .

گاو -

معروف است و به عربى ثور خوانند و صراحى و ظرفى را نيز گويند كه به صورت گاو سازند و مسافت سه گروه زمين را نيز گفته‌اند و هر گروهى سه هزار گز و بعضى گويند چهار هزار گز است پس گاوى نه هزار گز و به قول بعضى دوازده هزار گز باشد و گرد و مبارز و دلير را هم مىگويند و به اين معنى به حذف الف هم هست .

گاواب -

بر وزن داراب جل وزق و جامه غوك را گويند و آن چيزى باشد سبز مانند نمد كه در روى آبهاى ايستاده به هم رسد و به عربى ثور الماء و طحلب خوانند .

گاواره -

بر وزن آواره گلهء گاو را گويند و مخفف گاهواره هم هست كه به عربى مهد خوانند .

گاوآهن -

آهنى باشد كه بر سر قلبه نصب كنند و و زمين را بدان شيار نمايند .

گاوبيشه -

به كسر باى ابجد و سكون ياى مجهول و فتح شين قرشت كنايه از روزگار است .

گاو پيكر -

به فتح باى فارسى و سكون ياى حطى و را نام گرز فريدون است گويند كه آن را به هيأت سر گاوميش از آهن ساخته بودند .

گاو تازى -

با تاى قرشت بر وزن كار سازى كنايه از غالب وانمودن است خود را بر خصم و سخنان تهديد آميز گفتن و اشتلم نمودن و ترسانيدن باشد او را .

گاو چشم -

يعنى فراخ چشم و نام گلى است كه او را در شب بوى باشد و در روز نباشد و به عربى عرار گويند و نام گلى هم هست كه بيرونش سفيد و درونش زرد مىباشد و به عربى عين البقر و بهار و در موصل شجرة الكافور و به يونانى فربانيون گويند طبيعت آن گرم و تر است و بابونه گاو و اقحوان همان است اگر آب آن را گرفته بر حوال انثيين بمالند قوت مجامعت دهد و بوييدن آن سبات آورد و آن مرضى است مهلك و بعضى گويند نوعى از انگور كوهى است كه به عربى عين البقر خوانند .

گاو چشمه -

به فتح ميم نام دارويى است كه به عربى عين البقر و عين العجل خوانند .

گاوچهر -

به كسر جيم فارسى و سكون ها و راى قرشت به معنى گاوپيكر است كه گرز فريدون باشد و آن را به هيأت سر گاوميش از آهن ساخته بودند .

گاود -

به كسر ثالث بر وزن خالد به لغت زند و پازند