تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 752

مساهمون:

ص٧٥٢
را گويند كه در صحرا به جهت مسافران كنده باشند و جايى كه در دامن كوه به جهت گوسفندان كنده باشند و به ضم اول بر وزن دنبه كنده قصابان و هر چوب گنده بزرگ را گويند عموما و چوبى كه بر پاى گناهكاران و مجرمان گذارند خصوصا و پسر امرد قوى جثه و غول بيابانى را نيز گفته‌اند .

كنده چهاربند -

كنايه از دنيا است به اعتبار چهار عنصر .

كنده‌گر -

به فتح اول و كاف فارسى بر وزن پنجه‌ور به معنى كنده‌كار است يعنى شخصى كه در مس و برنج و چوب و تخته و امثال آن نقش‌ها كند .

كندى -

به فتح اول بر وزن لندى نام گلى باشد سفيد و مايل به زردى و به درازى نيم گز شود و به غايت خوشبوى باشد و درخت و طلع آن شبيه به درخت و طلع خرما است و اين گل در بلاد عرب و گرمسير شيراز و هندوستان بسيار است و آن را به عربى كاذى و به هندى كيوره خوانند .

كنز -

به فتح اول و ثانى و سكون زاى نقطه‌دار بن و بيخ خوشه و خرما را گويند يعنى جايى كه به درخت چسبيده است .

كنست -

به فتح اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى آتشكده و آتشخانه را گويند .

كنستو -

بر وزن ارسطو اشنان باشد و آن گياهى است كه با بيخ آن جامه شويند و بعضى گويند كنستو رستنى باشد شبيه به اشنان و آن بيشتر در ولايت يمن و فرغانه رويد و به عربى محلب خوانند .

كنش -

به ضم اول و كسر ثانى و سكون شين نقطه‌دار به معنى كردار است خواه كردار نيك باشد و خواه كردار بد و مخفف كنشت هم هست كه آتشكده و معبد يهودان باشد .

كنشت -

به ضم اول و كسر ثانى و سكون شين و تاى قرشت به معنى آتشكده است و معبد يهودان و جاى بستن خوكان را نيز گويند و به معنى كردار هم آمده است چنان كه گويند بدكنشت يعنى بدكردار .

كنشتو -

به فتح اول بر وزن ارسطو به معنى غوره باشد كه انگور نارسيده است و به عربى حصرم خوانند و گياهى را نيز گويند كه بدان جامه شويند .

كنشتوك -

بر وزن پرستوك به معنى دويم كنشتو است و آن گياهى باشد كه بدان جامه شويند .

كنشك -

به كسر اول بر وزن سرشك تير زدن اعضا را گويند به سبب دردمندى و آن را به عربى وجع خوانند .

كنشن -

به ضم اول و كسر ثانى و سكون ثالث و نون به معنى كنش است كه كردار نيك و بد باشد و به معنى كنشت هم آمده است كه آتشكدهء گبران و معبد جهودان و جاى خوكان باشد .

كنشو -

به فتح اول بر وزن بدگو به معنى غوره باشد كه انگور خام است .

كنعان -

با عين بىنقطه بر وزن مرجان نام شهرى كه مسكن يعقوب و مولد يوسف عليه السلام بوده است و نام پسر نوح عليه السلام هم هست و نام پدر نمرود عليه اللعنه هم بوده است .

كنغ -

به كسر اول و سكون ثانى و غين نقطه‌دار چرك كنج و گوشه‌هاى چشم را گويند .

كنغال -

به ضم اول بر وزن دنبال به معنى پنهان و خفيه ديدن دوستان باشد .

كنغاله -

به فتح اول بر وزن بنگاله به معنى خواستن و خواستگارى كردن باشد عموما و خواستگارى و زن خواستن باشد خصوصا و زن فاحشه و قحبه را نيز گويند و به معنى بخيل و ممسك هم آمده است و بخيلى و قحبگى را نيز گفته‌اند و نام كوهى هم هست در خراسان .

كنف -

به فتح اول بر وزن علف ريسمانى را گويند كه از پوست كتان تابند و آن به غايت محكم و مضبوط مىباشد و در عربى به معنى كرانه و جانب و ناحيه و طرف و ظل و حرز و حمايت و پناه و نگاه داشتن و ستر باشد و بال مرغ را نيز گويند .

كنفليل -

با فا و لام بر وزن زنجبيل ريش پهن بزرگ را گويند .

كنك -

به فتح اول و ثانى بر وزن فلك نوعى از گياه باشد كه از آن ريسمان تابند و گردكانى كه مغز آن به دشوارى برآيد و بخيل و خسيس را نيز گويند و به كسر اول و ثانى و به كسر اول و فتح ثانى هم آمده است و به فتح اول و سكون ثانى هم آمده است و به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى به معنى بال است يعنى سرانگشتان دست آدمى تا دوش و از جانوران پرنده جناح و از درختان به معنى شاخ باشد و به ضم اول و سكون ثانى و كاف فارسى نام بندرى است از بنادر و مرد سطبر و قوى هيكل را نيز گويند و به معنى بيخ و بن خوشهء خرما هم هست و به