تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
مصطكى خوانند و بعضى گويند مصطكى هم نوعى از كندر است كه كندر لوبان باشد و بعضى ديگر گويند كندر درختى است شبيه به درخت پسته ليكن بارى و ميوه‌اى و تخمى ندارد صمغ آن را به نام آن درخت خوانند و صمغ البطم همان است و آن شبيه است به مصطكى و طبيعت آن گرم باشد و نام پادشاه سقلاب هم بوده و او به يارى افراسياب آمده بود .

كندر رومى -

صمغى است كه آن را علك رومى گويند و مصطكى همان است .

كندرك -

به ضم اول بر وزن سنبلك صمغى باشد كه آن را بجاوند و آن را علك خاييدنى هم مىگويند و گويند مصطكى همان است .

كندرو -

بر وزن گفتگو نام وزير ضحاك بوده و مصطكى را نيز گويند .

كندروش -

به فتح اول و ثالث و سكون آخر كه شين نقطه‌دار باشد زمين پشته پشته را گويند .

كندره -

به فتح اول بر وزن جندره مرغكى است كه در آن نشيند و مكان و آشيان در آب سازد .

كندز -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و زاى نقطه‌دار در آخر نام شهرى بوده آباد كردهء جمشيد و ياى تخت فريدون هم بوده است و معرب آن قندز باشد و به ضم اول و كسر ثالث مخفف كهن دز است كه قلعه كهنه باشد و كوشك و بالاخانه كهنه را هم گفته‌اند و نام شهرى بوده در توران آباد كردهء فريدون و اكنون بيكند گويندش .

كندسه -

به ضم اول و ثالث و به فتح سين بىنقطه چيزى است كه آن را آذريون گويند و به شيرازى چوبك اشنان خوانند اگر سه قطره از آب بيخ آن در بينى چكانند درد دندان را نافع باشد .

كندش -

به ضم اول و كسر ثالث بر وزن جنبش گلوله پنبه بر زده را گويند كه به جهت رشتن مهيا كرده باشند و چوبى را نيز گويند كه حلاجان پنبه بر زده را بر آن پيچند تا گلوله شود و به فتح اول و ضم سيم نيز به نظر آمده است و به معنى كندسه هم هست كه چوبك اشنان باشد و معرب آن قندش است .

كندك -

به ضم اول بر وزن اردك نان ريزه شده و پاره پاره را گويند .

كند گوش -

با كاف فارسى بر وزن سرخ‌پوش كسى را گويند كه گوش او كم‌شنو باشد يعنى چيزى را بلند بايد گفت تا بشنود .

كندلان -

به فتح اول و ضم ثالث و لام به الف كشيده و نون زده نوعى از خيمه را گويند و بعضى اين لغت را تركى مىدانند و به ضم اول و فتح ثالث مىگويند .

گندله -

به ضم اول و ثالث و فتح لام چيزى گره شده و يك جا جمع گشته را گويند .

كندمند -

به فتح اول و ميم بر وزن نقشبند عمارتى را گويند كه خراب شده و از هم ريخته باشد .

كندو -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به واو كشيده ظرفى را گويند مانند خم بزرگى كه آن را از گل سازند و پر از غله كنند و معرب آن كندوج باشد و به ضم اول هم به اين معنى و هم به معنى غول بيابانى آمده است .

كندواله -

به ضم اول بر وزن خورد ساله مرد بلند بالاى قوى هيكل را گويند و پسر امرد بد اندام زشت را نيز گفته‌اند و او را كرتله هم مىگويند .

كندوره -

بر وزن طنبوره سفرهء چرمين را گويند و پيش‌انداز را نيز گفته‌اند و آن پارچه‌اى باشد كه در پيش سفره و بر روى زانوى مردم بگسترانند تا چيزى از خوردنى بر زمين و دامن مردم نريزد و اين رسم در ملك روم جارى است .

كندورى -

بر وزن رنجورى سفره و دستار خوان چرمى را گويند و بعضى پيش‌انداز را گفته‌اند يعنى پارچه‌اى كه در پيش سفره و روى زانو اندازند به وقت چيزى خوردن .

كندوك -

به ضم اول و سكون ثانى و ثالث به واو كشيده و به كاف زده ظرفى باشد از گل مانند خم بزرگى كه غله در آن كنند و معرب ان كندوج باشد .

كند و كوب -

به فتح اول و ضم كاف بر وزن نغز و خوب كنايه از تشويش و بىقرارى باشد .

كندوله -

به ضم اول و فتح لام به معنى كندوك است كه خمى باشد از گل ساخته كه غله در آن كنند و سفال را نيز گويند كه كوزه و كاسه و خم شكسته باشد .

كندويدستر -

با واو بر وزن و معنى جندبيدستر است كه آش بچه‌ها باشد و جندبيدستر معرب آن است و گويند كه آن خايهء سگ آبى است و او را قندز خوانند و از پوست او كلاه سازند .

كنده -

به فتح اول بر وزن بنده جرى و كوى را گويند كه بر گرد حصار و قلعه و لشكرگاه كنند تا مانع آمدن از دشمن گردد و معرب آن خندك است و زيرزمينى
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 751 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )