تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 750

مساهمون:

ص٧٥٠

كنجاله -

بر وزن دنباله به معنى كنجال است كه نخاله كنجد و هر تخم روغن گرفته باشد .

كنجدك -

به ضم اول و ثالث و فتح دال ابجد بر وزن مضحكك كلفه‌اى را گويند كه بر روى مردم به هم مىرسد يعنى روى مردم افشان مىشود و آن را به عربى برش مىگويند و به معنى خال هم آمده است و نام صمغى هم هست كه آن را عنزروت خوانند و در دواهاى چشم و ريشها و زخمها به كار برند و به معنى پادزهر نيز گفته‌اند .

كنجده -

به ضم اول و كسر ثالث به معنى كنجدك است كه عنزروت و پادزهر باشد و كلفهءرو يعنى خالهاى سفيد ريزه كه بر روى و اندام آدمى افتد و بدن و رو را افشان كند و خال را نيز گفته‌اند و به فتح جيم و ضم جيم هم به نظر آمده است .

كنجر -

به كسر اول بر وزن دلبر فيل بزرگ جثه و قوى هيكل جنگى را گويند .

كنجك -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و كاف نام درختى است كه آن را پشه‌غال گويند و به ضم اول هر چيز غريب و تازه و نو را گفته‌اند كه ديدن آن مردم را خوش آيد و به عربى طرفه گويند .

كنج كنج -

به كسر دو كاف و سكون دو نون و دو جيم به معنى كوچك و خورد باشد و به معنى اندك و كم‌كم و بهره بهره نيز آمده است و به اين معنى با جيم فارسى هم گفته‌اند و به جاى نون ياى حطى نيز به نظر آمده است .

كنجل -

بر وزن بلبل هر چيز درهم كشيده شده و چين و شكنج به هم رسانيده باشد و دست و پايى را نيز گويند كه انگشتان آن درهم كشيده شده باشد و خمير نانى كه در تنور افتاده و در ميان آتش پخته شده باشد .

كنجلك -

به ضم اول و ثالث بر وزن بلبلك چين و شكنج رو و اندام و قالى و پلاس و امثال آن را گويند و به اين معنى به سكون ثالث هم آمده است .

كنجه -

به ضم اول و فتح ثالث خر الاغى را گويند كه زير دهانش ورم كرده باشد و خر الاغ دم بريده را نيز گويند و به فتح اول و جيم فارسى هم به اين دو معنى آمده است .

كنجيده -

به ضم اول بر وزن كنجيده به معنى كنجاره است كه ثفل روغن كشيده باشد عموما و ثفل كنجد را گويند خصوصا .

كنخ -

به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطه‌دار دوغ خشك شده را گويند كه كشك و قروت باشد .

كنخت -

به فتح اول و ثانى بر وزن كرخت به معنى جوهر باشد چنان كه گويند شمشير بىكنخت يعنى شمشير بىجوهر .

كند -

به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد به معنى شكر باشد و معرب آن قند است و به معنى جراحت و ريش هم به نظر آمده است و نام دهى است در ماوراء النهر بر طريق كاشغر كه بادام خوب از آنجا آورند و به معنى گريز هم آمده است كه از گريختن باشد و به تركى ده را گويند كه در مقابل شهر است و به ضم اول به معنى دلير و پهلوان و مردانه و شجاع باشد و فيلسوف و دانا و حكيم را هم گفته‌اند و كنده‌اى كه بر پاى مجرمان و گريز پايان نهند و نقيض تيز هم هست چنان كه گويند اين كارد كند است يعنى تيز نيست و خصيه و آلت تناسل را نيز گفته‌اند و به اين معنى با كاف فارسى هم آمده است و اصح آن است .

كندا -

به ضم اول بر وزن دنيا حكيم و فيلسوف و دانا و منجم را گويند و به معنى شجاع و دلير و پهلوان هم هست به فتح اول نيز به هر دو معنى به نظر آمده و نام نقاشى و مصورى هم بوده است و با كاف فارسى نيز درست است .

كنداگر -

به ضم اول بر وزن خنياگر به معنى كند است كه حكيم دانا و شجاع و دلير و پهلوان باشد .

كندامويه -

به ضم اول و ميم موى مادرزاد باشد يعنى مويى كه چون طفل زاييده شود در بدن او باشد .

كنداواله -

به ضم اول و واو به الف كشيده و فتح لام مرد بلند بالاى قوى هيكل را گويند و به معنى امرد درشت اندام فربه نيز هست كه مزلف بد اندام باشد و به معنى امرد بزرگ ناهموار را گفته‌اند .

كندآور -

با واو بر وزن و معنى كنداگر است كه حكيم و دانا و مبارز و پهلوان باشد و به معنى سپهسالار هم به نظر آمده است و به معنى پهلوان و سپهسالار با كاف فارسى هم گفته‌اند .

كندر -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و راى قرشت مطلق شهر و مدينه را گويند عموما و شهرى بوده از شهرهاى خراسان خصوصا و به فتح اول و ضم ثالث ظرفى باشد كه از گل سازند و گندم و نان در آن كنند و به ضم اول و ثالث صمغى است كه آن را
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 750 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )