تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 747

مساهمون:

ص٧٤٧
است كه جامه منقش الوان باشد و به فتح اول هم آمده است و جامه منقش يكرنگ را نيز گفته‌اند .

كمخت -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون خاى ثخذ و تاى قرشت به لغت زند و پازند به معنى آميخته و درهم باشد .

كمر -

به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت معروف است كه ميان باشد و آنچه آن را يك دور بر ميان بندند از ابريشم و زر و نقره مانند حلقه و طوقى و ميانه كوه را نيز گويند كه كمر كوه باشد و به معنى بلند هم آمده است .

كمرا -

بر وزن صحرا محوطه‌اى را گويند كه شبها چهارپايان و ستوران را در آن كنند و به اين معنى با كاف فارسى هم آمده است و طاق بلندى را نيز گويند مانند طاق درگاه سلاطين و امرا و ديوار بلند را هم گفته‌اند و زنارى كه امتان زردشت بر ميان مىبسته‌اند .

كمر آفتاب -

خطى كه بر مركز آفتاب گذرد همچو محور و دايره و در مويد الفضلا كنايه از كوه و تجويفات آن نوشته‌اند .

كمر بر كمر -

يعنى بلندى بر بلندى چه كمر به معنى بلندى هم آمده است .

كمر بستن -

كنايه از اختيار كردن و قوىدل شدن در كارها و اهتمام نمودن در آن كار باشد و كنايه از مقابل و برابر شدن در مقابله و جنگ هم هست .

كمر بستن آب -

كنايه از منجمد شدن و يخ بستن آب است .

كمر بسته -

به معنى مستعد و مهيا و آماده خدمت شده باشد و نوكر و ملازم را نيز گويند .

كمربند -

بر وزن سمرقند چيزى را گويند كه بر ميان بندند و امر به اين معنى هم هست يعنى ميان خود را ببند و به معنى فاعل هم آمده است كه كمر بندنده است و كنايه از ملازم و نوكر و خدمتكار باشد .

كمردار -

بر وزن خبردار به معنى خادم و ملازم و نوكر و خدمتكار باشد .

كمردون -

با دال ابجد بر وزن شفق‌گون قوس و قزح را گويند .

كمر رستم -

به معنى كمان رستم است كه قوس و قزح باشد .

كمركش -

به فتح اول و كاف بر وزن قمروش مردم شجاع و دلير و دلاور و بهادر و پهلوان باشد .

كمر گشادن -

و كمر گشودن كنايه از ترك دادن و قطع نظر كردن باشد و كنايه از توقف نمودن و باز ماندن از كارى هم هست .

كمر كوه -

معروف است كه ميان كوه باشد يعنى وسط كوه و كنايه از آفتاب عالمتاب و آسمان چهارم و عيسى عليه السلام و بيت المعمور هم هست .

كمريا -

بر وزن انبيا به لغت زند و پازند ماهتاب را گويند .

كمزده -

بر وزن غمزده شخصى را گويند كه پيوسته در قمار نقش كم زند و كافر و منافق را نيز گفته‌اند چه كم زده‌اى چند كنايه از كفار و منافقان است .

كم‌زن -

بر وزن كردن مدبر و صاحب تدبير و راى باشد و شخصى كه خود را و كمالات خود را عظمى ندهد و سهل انگارد و بىدولت را نيز گويند و شخصى كه پيوسته در قمار نقش كم زند .

كمست -

به فتح اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى نوعى از جواهر زبون كم قيمت و ارزان باشد و كنايه از مردم بد اصل و نادان هم هست .

كمسك -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و كاف چيزى باشد از شير و دوغ درهم آميخته كه آن را نان خورش كنند و به عربى شيراز گويند .

كم كاسه -

با كاف بر وزن تلواسه مردم بخيل و كم همت و ناقص و كم سفره و نان مخور باشد و كم كاسگان و بخيلان و كم همتان .

كمكام -

با كاف تازى بر وزن اندام دارويى است كه آن را به عربى افواه الطيب و ضرو خوانند و آن نوعى از درخت بلوط است و در كوهستان يمن بسيار مىباشد و صمغ آن را صمغ الكمكام خوانند و بعضى گويند پوست بيخ آن درخت است و بعضى ديگر گويند كمكام صمغ آن درخت است اللّه اعلم .

كم گرفتن -

كنايه از ترك دادن و واگذاشتن و ناشده انگاشتن باشد .

كم‌كم -

به ضم هر دو كاف و سكون هر دو ميم صدا و آواز كندن نقب و چاه باشد و آن را كم‌كم نقاب گويند و صداى شمردن زر را نيز گفته‌اند و آن را كم‌كم آفتاب خوانند و به معنى زعفران و ريگ روان هم آمده است .

كملكان -

با لام و كاف بر وزن قلمدان جوى كوچك و قطره آب را گويند .

كمله -

به ضم اول بر وزن جمله به معنى ابله و احمق