است كه جامه منقش الوان باشد و به فتح اول هم آمده است و جامه منقش يكرنگ را نيز گفتهاند .
كمخت -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون خاى ثخذ و تاى قرشت به لغت زند و پازند به معنى آميخته و درهم باشد .
كمر -
به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت معروف است كه ميان باشد و آنچه آن را يك دور بر ميان بندند از ابريشم و زر و نقره مانند حلقه و طوقى و ميانه كوه را نيز گويند كه كمر كوه باشد و به معنى بلند هم آمده است .
كمرا -
بر وزن صحرا محوطهاى را گويند كه شبها چهارپايان و ستوران را در آن كنند و به اين معنى با كاف فارسى هم آمده است و طاق بلندى را نيز گويند مانند طاق درگاه سلاطين و امرا و ديوار بلند را هم گفتهاند و زنارى كه امتان زردشت بر ميان مىبستهاند .
كمر آفتاب -
خطى كه بر مركز آفتاب گذرد همچو محور و دايره و در مويد الفضلا كنايه از كوه و تجويفات آن نوشتهاند .
كمر بر كمر -
يعنى بلندى بر بلندى چه كمر به معنى بلندى هم آمده است .
كمر بستن -
كنايه از اختيار كردن و قوىدل شدن در كارها و اهتمام نمودن در آن كار باشد و كنايه از مقابل و برابر شدن در مقابله و جنگ هم هست .
كمر بستن آب -
كنايه از منجمد شدن و يخ بستن آب است .
كمر بسته -
به معنى مستعد و مهيا و آماده خدمت شده باشد و نوكر و ملازم را نيز گويند .
كمربند -
بر وزن سمرقند چيزى را گويند كه بر ميان بندند و امر به اين معنى هم هست يعنى ميان خود را ببند و به معنى فاعل هم آمده است كه كمر بندنده است و كنايه از ملازم و نوكر و خدمتكار باشد .
كمردار -
بر وزن خبردار به معنى خادم و ملازم و نوكر و خدمتكار باشد .
كمردون -
با دال ابجد بر وزن شفقگون قوس و قزح را گويند .
كمر رستم -
به معنى كمان رستم است كه قوس و قزح باشد .
كمركش -
به فتح اول و كاف بر وزن قمروش مردم شجاع و دلير و دلاور و بهادر و پهلوان باشد .
كمر گشادن -
و كمر گشودن كنايه از ترك دادن و قطع نظر كردن باشد و كنايه از توقف نمودن و باز ماندن از كارى هم هست .
كمر كوه -
معروف است كه ميان كوه باشد يعنى وسط كوه و كنايه از آفتاب عالمتاب و آسمان چهارم و عيسى عليه السلام و بيت المعمور هم هست .
كمريا -
بر وزن انبيا به لغت زند و پازند ماهتاب را گويند .
كمزده -
بر وزن غمزده شخصى را گويند كه پيوسته در قمار نقش كم زند و كافر و منافق را نيز گفتهاند چه كم زدهاى چند كنايه از كفار و منافقان است .
كمزن -
بر وزن كردن مدبر و صاحب تدبير و راى باشد و شخصى كه خود را و كمالات خود را عظمى ندهد و سهل انگارد و بىدولت را نيز گويند و شخصى كه پيوسته در قمار نقش كم زند .
كمست -
به فتح اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى نوعى از جواهر زبون كم قيمت و ارزان باشد و كنايه از مردم بد اصل و نادان هم هست .
كمسك -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و كاف چيزى باشد از شير و دوغ درهم آميخته كه آن را نان خورش كنند و به عربى شيراز گويند .
كم كاسه -
با كاف بر وزن تلواسه مردم بخيل و كم همت و ناقص و كم سفره و نان مخور باشد و كم كاسگان و بخيلان و كم همتان .
كمكام -
با كاف تازى بر وزن اندام دارويى است كه آن را به عربى افواه الطيب و ضرو خوانند و آن نوعى از درخت بلوط است و در كوهستان يمن بسيار مىباشد و صمغ آن را صمغ الكمكام خوانند و بعضى گويند پوست بيخ آن درخت است و بعضى ديگر گويند كمكام صمغ آن درخت است اللّه اعلم .
كم گرفتن -
كنايه از ترك دادن و واگذاشتن و ناشده انگاشتن باشد .
كمكم -
به ضم هر دو كاف و سكون هر دو ميم صدا و آواز كندن نقب و چاه باشد و آن را كمكم نقاب گويند و صداى شمردن زر را نيز گفتهاند و آن را كمكم آفتاب خوانند و به معنى زعفران و ريگ روان هم آمده است .
كملكان -
با لام و كاف بر وزن قلمدان جوى كوچك و قطره آب را گويند .
كمله -
به ضم اول بر وزن جمله به معنى ابله و احمق