تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 730

مساهمون:

ص٧٣٠

بيان چهاردهم در كاف تازى با شين نقطه‌دار مشتمل بر هفتاد و پنج لغت و كنايت

كش -

به فتح اول و سكون ثانى نام شهرى است از ماوراء النهر نزديك به نخشب و مشهور به شهر سبز گويند حكيم بن عطا كه به مقنع اشتهار دارد مدت دو ماه هر شب ماهى از چاه سيام كه در نواحى آن شهر است بيرون مىآورد كه چهار فرسخ در چهار فرسخ پرتو مىانداخت و ستاره زحل را هم مىگويند و سينه را نيز گفته‌اند كه به عربى صدر خوانند و هر گوشه و بيغوله را گويند عموما و گوشه و بيغوله‌ران را خصوصا و به معنى بغل و تهىگاه هم آمده است و دست در بغل كردن و از روى ادب دستها بر تهىگاه نهادن را نيز كش گويند و به معنى خوش و نيك باشد چنان كه گويند كش‌رفتار و كش‌گفتار است يعنى خوش رفتار و خوش گفتار است و زخم و ريشى را نيز گويند كه بر دست و پاى شتر به هم مىرسد و از آن پيوسته زردآب بيرون مىآيد از بيم آن شتران صحيح را داغ كنند كه مبادا به آنها سرايت كند و آن را به عربى غره خوانند به ضم غين نقطه‌دار و امر به كشيدن هم هست يعنى بكش و اسم فاعل هم آمده است كه كشنده باشد همچو جفاكش يعنى جفا كشنده و كنايه از خورنده هم هست همچو پياله‌كش يعنى شرابخور و به ضم اول امر به كشتن و فاعل كشتن باشد و به كسر اول مركب است از كاف خطاب و شين ضمير به معنى كه او را چنان كه گويند كش گفت يعنى كه او را گفت و او را كه گفت و امر برخيزانيدن شاه شطرنج است وقتى كه در خانه مهرهء حريف نشسته باشد و امر به دور كردن و راندن مرغ خانگى نيز هست و به معنى كشه هم آمده است و آن خطى باشد كه به جهت باطل نمودن بر نوشته كشند .

كشا -

به ضم اول و ثانى به الف كشيده امر به گشودن و فاعل گشودن و باز كردن باشد و با كاف فارسى شهرت دارد .

كشاخل -

به ضم اول به فتح خاى نقطه‌دار و سكون لام نام جنسى از غله باشد و آن را شاخل نيز گويند و از آن نان پزند و به ضم خاى نقطه‌دار هم به نظر آمده است .

كشاد -

ماضى گشادن و باز كردن و فتح نمودن و خنديدن و تير از كمان رها كردن باشد يعنى گشود و باز كرد و فتح نمود و خنديد و تير از كمان رها كرد و با كاف فارسى شهرت دارد و به معنى فراخ هم آمده است كه نقيض تنگ باشد .

كشادنامه -

به ضم اول اگر چه اين لغت با كاف فارسى شهرت دارد ليكن در چندين نسخه و همچنين در مؤيد الفضلا با كاف تازى آمده است و به معنى منشور و فرمان پادشاهان و به معنى طلاق‌نامه هم گفته‌اند .

كشاك -

به فتح اول بر وزن هلاك به معنى ضمير است كه خاطر و در دل گرفته باشد .

كشاكش -

بر وزن جفاكش كنايه از فرمايش و فرمودنيهاى پىدرپى و تازه به تازه و كششهاى متعاقب و بردن و آوردن و امر و نهى و ناخوشى و غم و الم بسيار و خوش و ناخوش باشد .

كشان -

به فتح اول بر وزن جهان خيمه را گويند كه به يك ستون بر پاى باشد و نام ولايتى هم هست كه كاموس كشانى منسوب به آن ولايت است و به معنى كشنده باشد كه فاعل كشيدن است و جمع كش هم هست همچو دردىكشان يعنى شراب‌خواران و دلكشان يعنى محبوبان و معشوقان .

كشاورز -

به فتح اول و واو بر وزن فرامرز به معنى دهقان و برزيگر و زراعت كننده باشد و زمين زراعت و كشتزار را نيز گويند .

كشتار -

با تاى قرشت بر وزن هشيار جانور بسمل كرده را گويند كه به عربى مذبوح خوانند .

كشتاو -

به فتح اول و سكون ثانى و فوقانى به الف كشيده و به واو زده به معنى رقت است كه آن مغموم به غم مردم بودن و به قدر حال در خير و صلاح آن كوشيدن باشد .

كشتزار ديو -

كنايه از دنيا و روزگار است كه عالم سفلى باشد .

كشتك -

به ضم اول بر وزن جفتك جعل را گويند و آن جانورى است كه سركين را مىغلطاند و مىبرد .

كشتگان زنده -

كنايه از شهيدان است و شهيد كسى را گويند كه در خدمت امام زمان با كفار جنگ كند و كشته شود .

كشتمند -

به كسر اول و فتح ميم بر وزن خشت بند