گويند و به معنى مرغ تيز پر و بلند پرواز هم آمده است و بعضى گويند كبكنجير دراج است و آن پرندهاى است مشهور .
كبل -
به فتح اول و ثانى و سكون لام به معنى گول است و آن پوستينى باشد كه از پوست گوسفندان بزرگ دوزند .
كبوتر دم -
به فتح دال ابجد و سكون ميم كنايه از دهان بر دهان مطلوب گذاشتن و زبان مطلوب را مكيدن و بوسهء خاطر خواه خوردن باشد و به ضم دال علاقهء دستار و كمربند را گويند كه بر يك طرف راست ايستاده باشد .
كبوتروار آب -
با واو كنايه از پاياب است و آن جايى باشد از رودخانه كه پياده توان گذشت .
كبود -
بر وزن حسود رنگى است معروف و آسمان بدان رنگ است و نام كوهى هم هست و عربان كوه را جبل گويند .
كبودان -
به ضم اول و ثانى به واو مجهول رسيده و ثالث به الف كشيده و به نون زده نام قريهاى است از مضافات نيشابور و تخمى باشد كه آن را سياه دانه خوانند .
كبود پشت -
به ضم باى فارسى و سكون شين و تاى قرشت كنايه از آسمان است .
كبود حصار -
به معنى كبود پشت است كه كنايه از آسمان باشد .
كبودر -
با دال ابجد بر وزن كبوتر كرمكى باشد در آب و آن را ماهيان كوچك خورند و بعضى گويند مرغى است آبى و ماهىخوار و آن را بوتيمار خوانند و جمعى گويند كرمى است بزرگ و ماهىخوار كه جز در شب پيدا نشود و روز مخفى باشد .
كبود طشت -
به فتح طاى حطى كنايه از آسمان است .
كبوده -
بر وزن نبوده نام چوپان افراسياب بوده و درختى باشد بزرگ كه تنهء آن لطيف و خوش آينده باشد و بعضى گويند درخت پشه غال است و نوعى از بيد هم هست و بعضى گويند درخت بيدمشك است .
كبوس -
با واو مجهول بر وزن مجوس به معنى كج و ناراست باشد و در فرهنگ جهانگيرى به اين معنى به جاى حرف ثانى ياى حطى هم آمده است .
كبوك -
به فتح اول و ثانى به واو كشيده و به كاف زده مرغى است كبود رنگ به مقدار باشه گويند كه با هم جنس خود جفت نشود و بعضى گويند مرغى است آبى و سرخ رنگ و آن را سرخاب گويند و تركان عنقد خوانند و به تشديد ثانى چكاوك باشد كه عربان ابو المليحش خوانند .
كبه -
به ضم اول و فتح ثانى مشدد شيشه يا شاخ يا كدويى باشد كه حجامان آن را بر محل حجامت نهند و بمكند و معرب آن قبه است و برآمدگى هر چيز را نيز گويند و به غير تشديد هم درست است و به فتح اول نيز به نظر آمده است و با باى فارسى هم هست .
كبى -
بر وزن صبى ميمون سياه را گويند .
كبيتا -
به ضم اول و فوقانى به الف كشيده بر وزن هويدا حلوايى باشد كه از مغز بادام و پسته و گردكان و كنجد و امثال آن پزند و آن را حلواى مغزى هم مىگويند و به عربى بناطقه خوانند و معرب آن قبيطا باشد و بعضى گويند نانى است كه از شكر و كنجد پزند و به ضم اول و كسر ثانى طعامى است كه از خمير آرد گندم سازند و خورند و به عربى قطايف گويند و آن رشتهء قطايف نيست چه به عربى رشتهء قطايف را كنافه مىخوانند .
كبيتك -
به ضم اول و فتح ثانى و رابع و سكون تحتانى و كاف آسيا زنه را گويند و آن آلتى باشد كه آسيا را بدان تيز كنند .
كبيته -
بر وزن قبيده به معنى كبيتا است كه حلواى مغزى باشد .
كبيجه -
به فتح اول بر وزن دريچه چارويى را گويند كه زير دهان او ورم كرده باشد و پشت خار را نيز گويند و آن چوبكى باشد كه به اندام پنجه دست يا اندام ديگر سازند و پشت بدان خارند .
كبيد -
به فتح اول بر وزن وزيد لحيم زرگرى را گويند و آن چيزى باشد كه طلا و نقره و مس را با آن به هم وصل و پيوند كنند و سريشم را نيز گويند و آن چيزى باشد كه درودگران طلا و نقره و استخوان را بدان به هم چسبانند .
كبيدن -
به كسر اول بر وزن نشيمن به معنى از جاى گشتن و از جاى كشيدن و گردانيدن باشد .
كبيده -
به ضم اول و كسر ثانى بر وزن كليچه آردى را گويند كه گندم آن را بريان كرده باشند و آرد برنج و نخود و جو بريان كرده و غير بريان كرده را نيز گويند و به معنى وليد هم آمده است كه درشته و شكسته