تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 703

مساهمون:

ص٧٠٣

كالاشكن -

به سكون شين نقطه‌دار و فتح كاف بر وزن واداشتن نوعى از حلوا باشد .

كالب -

بر وزن و معنى قالب است كه آن را كالبد نيز گويند .

كالبد -

به ضم با و سكون دال ابجد به معنى قالب است كه قالب هر چيز باشد و به معنى تن و بدن آدمى و حيوانات ديگر نيز هست و به فتح باى ابجد هم گفته‌اند .

كالبوى -

با باى ابجد به واو رسيده و تحتانى زده به معنى سرگشته و متحير و حيران باشد و به معنى نادان و هيچمدان هم آمده است و به حذف تحتانى هم درست است كه بر وزن نازبو باشد .

كالجار -

با جيم به الف كشيده به لغت گيلان بر وزن و معنى كارزار است كه جنگ و جدال باشد و مزرعه برنج را نيز گويند .

كالجوش -

با جيم بر وزن شال‌پوش نوعى از ماحضر باشد كه درويشان پزند و آن چنان باشد كه نان را ريزه كنند همچنان كه براى اشكنه ريزه مىكنند و كشك به آب نرم كرده را با روغن و اندك فلفل و زيره و مغز گردكان و نانهاى ريزه كرده در ديگ ريزند و دو سه جوشى داده فرود آرند و خورند .

كالد -

به فتح ثالث و سكون دال ابجد يعنى درهم شود و بگريزد .

كالفته -

بر وزن آلفته به معنى آشفته و شيدايى و ديوانه مزاج و پريشان حال باشد .

كالفه -

به ضم ثالث و فتح فا به معنى كالفته است كه آشفته و شيدايى باشد .

كالك -

به فتح لام و سكون كاف خربزهء نارسيده كوچك را گويند و به عربى خضف خوانند و كدوى استادان حجام را گويند كه با آن حجامت كنند .

كالم -

به ضم ثالث و سكون ميم زنى را گويند كه شوهرش مرده باشد يا طلاق گرفته باشد .

كالنج -

به فتح ثالث و سكون نون و جيم نام ميوه‌اى است شبيه به كنار و آن را در خراسان علف شيران و به عربى زعرور خوانند .

كالنجر -

به فتح ثالث و جيم بر وزن آهنگر نام قلعه‌اى است در هندوستان كه نيل از آنجا آورند و نيل چيزى است كه بدان چيزها رنگ كنند .

كالنجه -

به كسر ثالث و فتح جيم فاخته را گويند و آن پرنده‌اى است مشهور و شيرازيان آن را قالنجه خوانند و به عربى صلصل گويند و بعضى عكه را نيز قالنجه خوانند .

كالوج -

با ثالث به واو كشيده و به جيم زده كبوتر را گويند و آن پرنده‌اى است معروف و انگشت كوچك را هم مىگويند كه عربان خنصر خوانند و به اين معنى با جيم فارسى هم آمده است .

كالوخ -

به سكون خاى نقطه‌دار گياهى باشد بدبوى و بعضى گويند كندناست و آن سبزى باشد كه خورند .

كالوس -

بر وزن سالوس به معنى نادان و بىعقل و احمق باشد .

كالوسك -

به سكون سين بىنقطه و كاف باقلا را گويند .

كالوشه -

به فتح شين نقطه‌دار ديگ طعام‌پزى را گويند و آشى هم هست مخصوص مردمان ديلمان كه از برنج و نخود و چغندر و سركه پزند و چون پخته شود گشنيز و تره و نعناع را با هم كوفته در روغن بريان كنند و بر بالاى آن ريخته بخورند .

كالونى -

بر وزن قانونى نام گياهى است كه آن را به عربى سعتر مىگويند .

كاله -

بر وزن لاله به معنى كالا است كه اسباب و متاع باشد و گلوله پنبه حلاجى كرده و پنبه‌اى كه به جهت رشتن فتيله كرده باشد و هر كدو را نيز گويند عموما و كدويى كه شراب در آن كنند خصوصا و به معنى كالك هم آمده است كه خربزهء كوچك نارسيده باشد و زمينى را نيز گويند كه به جهت زراعت كردن آراسته و مهيا ساخته باشند .

كاله‌دان -

با دال ابجد بر وزن لاله‌سان سله و سبدى باشد كه زنان پنبهء رشتن و ريسمان رشته شده را در آن گذارند .

كالى -

بر وزن قالى به معنى محافظت كننده و نگاهبان باشد و در عربى به معنى نسيه است كه نقيض نقد باشد .

كاليد -

بر وزن جاويد ماضى كاليدن است يعنى درهم شد و درهم كرد و آميخت و به معنى گريخت هم آمده است كه ماضى گريختن باشد .

كاليدن -

بر وزن ناليدن به معنى درهم شدن و درهم كردن و گريختن باشد .

كاليده -

بر وزن ماليده به معنى درهم شده و آميخته
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 703 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )