تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢
گاه شخصى را ببينند كه بسيار ضعيف و لاغر است گويند كانه عود شكاعى .

كاك -

به سكون كاف به معنى مرد باشد كه در مقابل زن است و به معنى مردم كه آدمى باشد و مردمك چشم هم هست و به عربى انسان العين خوانند و هر چيز خشك را گويند عموما و گوشت قديد را خصوصا و آدمى و حيوانى كه بسيار لاغر و ضعيف شده باشد و نان خشك و نانى كه از آرد خشكه پخته باشند يعنى خوب نپخته باشند و روغن و شير در آن نكرده باشند و معرب آن كعك است و بعضى گويند كاك قرص نان روغنى است و آن را به عربى كعك خوانند اللّه اعلم و قرص ماه را نيز گويند كه ماه شب چهارده باشد و نام قلعه‌اى است از قلاع آذربايجان و به معنى كاواك و ميان خالى هم آمده است .

كاكا -

به هر دو كاف به الف كشيده برادر كلان را گويند و غلامى قديمى كه در خانه پير شده باشد و ميوه خشك و تنقلات را نيز گويند كه به هندى عمو باشد كه برادر پدر است .

كاكاو -

به الف كشيده و به واو زده نوعى از بازى باشد و آن چنان است كه يك كس دستها را بر زمين گذارد و فرياد كند كه كاكاو و حريفان ديگر از اطراف او درآمده او را در باد شلاق گيرند او همان طريق دست بر زمين نهاده از عقب حريفان دود و به هر كس كه سر پاى خود را برساند او را به جاى خود آورد .

كاكبان -

با باى به الف كشيده بر وزن باغبان گل كاجيره باشد كه به عربى معصفر گويند .

كاكره -

به كسر كاف و فتح راى بىنقطه دارويى است كه آن را عاقرقرحا خوانند باه را زياد كند و آن بيخ گياهى باشد و به عربى عود القرح گويندش و به فتح كاف و را هم آمده است .

كاكل -

به ضم كاف تازى و سكون لام معروف است كه موى ميان سر پسران و مردان و اسب و استر و غيره باشد و نوعى از گندم هست كه آن را حنطهء رومى گويند و شوره گياه را نيز گفته‌اند كه اشنان باشد و به عربى حمض خوانند و به فتح كاف فارسى كلك و قلم چيزى نوشتن و نى ميان تهى را گويند كه در ميان آب مىرويد و به كسر ثالث گلهايى كه در ميان آب رويد .

كاكله -

به ضم ثالث و فتح لام نام مبارزى بوده ايرانى از فرزندان تور .

كاكنج -

به سكون ثالث و فتح نون و جيم ساكن لغتى است بعضى گويند عربى است و بعضى گويند معرب است و آن دوايى باشد كه عروس در پرده گويندش و تخم آن را جوز المرج و حب اللهو خوانند و بعضى گويند كاكنج عنب الثعلب است و اين صحتى ندارد چه همه جا گفته‌اند كه عنب الثعلب بدل كاكنج مىشود .

كاكو -

با كاف به واو كشيده به معنى خالو باشد كه برادر مادر است و نام پهلوانى هم بوده از پسرزاده‌هاى سلم بن فريدون و دخترزادهء دختر ضحاك و او را كاكوى نيز گويند با زيادتى تحتانى در آخر واو در دست سام نريمان كشته شد .

كاكوتى -

بر وزن ياقوتى گياهى است كه آن را به عربى سعتر خوانند .

كاكوش -

بر وزن آغوش بنفشه را گويند و آن گلى باشد معروف و مشهور .

كاكول -

به ضم كاف و سكون واو و لام به معنى كاكل است كه موى ميان سر مردان و پسران و اسب و استر باشد .

كاكويه -

به فتح تحتانى به معنى كاكو است كه خالو باشد و آن برادر مادر است و نام پهلوانى هم بوده از پسرزاده‌هاى سلم بن فريدون و دخترزاده‌هاى ضحاك .

كاكى -

بر وزن خاكى نام شخصى است كه پسر او را ماكان مىگفته‌اند و حاكم جايى بوده .

كال -

به سكون لام به معنى خم و خميده و كج باشد و جا و مقام و جايگاه بود چه ميانه كال ميانه جا را گويند و زمين شكافته و آب گند را نيز گفته‌اند و به معنى ژوليده و درهم نيز آمده است و خام و نارسيده را هم مىگويند و به معنى كندنا و كدو هم هست و نوعى از گل را نيز مىگويند و به معنى هزيمت و گريز باشد چه كسى كه گريخت گويند كاليد .

كالا -

بر وزن بالا به معنى رخت و رخوت و اسباب و متاع باشد و به لغت زند و پازند بانگ و فرياد و فغان را گويند .

كالار -

به سكون راى قرشت آب كندى را گويند كه بسيار عميق باشد و از كنار تا كنار او آن مقدار باشد كه اسب و آدم نتواند جست و تختهء سنگ تنك و نازكى را نيز گويند كه بر روى مرور رودهاى زير حمام و جويهاى آب پوشند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 702 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )