و آشفته و ژوليده گرديده و موى مادرزاد و گريخته باشد و چيزى را كه گرد و خاك بر آن نشسته باشد هم كاليده مىگويند .
كاليو -
با ثالث به تحتانى كشيده و به واو زده به معنى نادان و ابله و سرگشته و حيران و سراسيمه و بيهوش و ديوانه مزاج باشد و كر را نيز گويند يعنى كسى كه گوشش نشنود و به عربى اصم خوانند .
كاليوس -
بر وزن آبنوس به معنى كالجوش است و آن نان ريزه كرده باشد كه با كشك و روغن و مغز گردكان و ادويهء گرم جوشانيده خورند و آن را در خراسان اشكنهء قرونى گويند .
كاليوه -
به فتح واو به معنى كاليو است كه نادان و احمق و سرگشته و ديوانه مزاج و كر باشد يعنى گوشش نشنود .
كام -
به سكون ميم سقف دهان را گويند يعنى فك اعلى و به عربى حنك خوانند و دهان را نيز گفتهاند و به معنى مراد و مقصد هم آمده است .
كامته -
به فتح تاى قرشت نام شهرى است از ولايت كوچ و آن ما بين بنگاله و ختا واقع است و در آن شهر ساحران و جادوگران بسيارند .
كام خاريدن -
كنايه از ميل كردن و اراده نمودن به چيزى باشد .
كامرو -
با راى بىنقطه به واو كشيده نام شهرى است ما بين بنگاله و ختا و در آن شهر نيز مانند كامته ساحران و جادوگران بسيارند و گويند راى و پادشاه آنجا نيز ساحر است .
كام فيروز -
نام ولايتى است از فارس .
كامگار -
با كاف فارسى بر وزن نامدار پادشاه صاحب اقبال را گويند و نام يكى از طيور يا سباع شكارى كه به غايت صياد و شكارى مىباشد هم هست و بعضى گويند هر سباع و مرغ شكارى را كه همه چيزگير باشد كامگار مىگويند .
كام ناكام -
اين لفظ در مقام لفظى گفته مىشود كه آن را به عربى البته مىگويند .
كامود -
با ثالث به واو كشيده و به دال ابجد زده به معنى بسيط است كه در مقابل مركب باشد .
كام وريژ -
با راى بىنقطه به تحتانى كشيده و به زاى فارسى زده به معنى مراد و مقصد و هوا و هوس باشد و هر يك از كام وريژ هم جداگانه به اين معنى است .
كاموس -
با ثالث مجهول به وزن ناموس نام مبارزى است كشانى و او پادشاه سنجاب بود و تا به ملك روم ولايت داشت به مدد افراسياب آمد و رستم او را به خم كمند گرفت و كشت و به معنى كامود هم آمده است كه بسيط در مقابل مركب باشد .
كامه -
بر وزن نامه به معنى كام و مراد و خواهش و مطلب و مقصد باشد و مرجان را نيز گويند و آن در قعر دريا مىرويد و ريسمانها بر آن بندند و كشند تا برآيد و در وقت برآمدن سبز رنگ است و چون باد بر او مىخورد و آفتاب مىتابد سرخ مىگردد و در داروهاى چشم به كار برند قوت بصر دهد و شير و دوغ درهم جوشانيده را نيز گويند و نانخورشى است مشهور كه بيشتر مردم صفاهان سازند و خورند و ريچال را نيز گويند كه مرباى دوشابى باشد و بعضى گويند طعامى است كه به زبان عربى كامخ مىگويند و بعضى گويند كامخ معرب كامه است و نام تومنى است از مضافات كابل يعنى قصبهاى است كه صد پاره ده در تحت دارد و لجام اسب را نيز گويند .
كان -
به سكون نون معروف است و به عربى معدن خوانند و به معنى كندن هم هست .
كانا -
بر وزن دانا به معنى نادان و ابله و احمق و بىعقل باشد و چوب بن خوشه انگور و خرما را نيز گويند و پارهاى از خوشه انگور و خرما را هم گفتهاند .
كاناز -
به سكون زاى نقطهدار بر وزن آواز چوب بن خوشه خرما را گويند يعنى جايى كه به نخل چسبيده باشد .
كاند -
به سكون نون و دال ابجد به معنى قند است و شكر را نيز گويند .
كان كن -
به فتح كاف شخصى را گويند كه كان را مىكند و امر به اين معنى هم هست و فرهاد را نيز گويند به طريق كنايه و به ضم كاف تركيب اضافى است .
كانور -
بر وزن كافور كندوى غله را گويند يعنى ظرفى كه غله در آن كنند .
كانون -
بر وزن قانون به معنى آتشدان باشد مطلقا اعم از گلخن يا منقل آتشى و كسى را نيز گويند كه مردم او را گرامى دارند و سخنش قبول كنند و طرز و روش و قاعده را نيز گويند و به لغت سريانى نام بعضى از ماههاى رومى است كه كانون اول و كانون