معنى فلاخن است و آن آلتى باشد كه از ابريشم الوان و غيره بافند و شاطران و شبانان بدان سنگ اندازند .
قلماش -
بر وزن فرداش به معنى هرزه و بيهوده و ياوه و نامعقول باشد .
قلم جعد كردن -
كنايه از كتابت كردن باشد .
قلم در سياهى نهادن -
كنايه از قلم بر سخن كسى كشيدن باشد .
قلم دركشيدن -
كنايه از محو كردن باشد .
قلمزن -
اشاره به نويسنده باشد .
قلم كردن -
كنايه از دو پاره كردن چيزى باشد به يك ضرب و به معنى تراشيدن و بريدن هم آمده است .
قلم نيست -
يعنى حسابى و كتابى ندارد و معاف است .
قلنبك -
به فتح اول و ثانى و باى ابجد و سكون نون و كاف نوعى از عود باشد به غايت خوشبوى چون بر دست مالند دست خوشبوى گردد .
قلندر -
بر وزن سمندر عبارت از ذاتى است كه از نقوش و اشكال عادتى و آمال بىسعادتى مجرد و باصفا گشته باشد و به مرتبهء روح ترقى كرده و از قيود تكلفات رسمى و تعريفات اسمى و دامن وجود خود را از همه درچيده و از همه دست كشيده به دل و جان از همه بريده و طالب جمال و جلال حق شده و بدان حضرت رسيده و اگر ذرهاى به كونين و اهل آن ميلى داشته باشد از اهل غرور است نه قلندر و فرق ميان قلندر و ملامتى و صوفى آنست كه قلندر تجريد و تفريد به كمال دارد و در تخريب عادات و عبادات كوشد و ملامتى آن را گويند كه كتم عبادت از غير كند و اظهار هيچ خير و خوبى نكند و هيچ شر و بدى را نپوشد و صوفى آنست كه اصلا دل او به خلق مشغول نشود و التفات برد و قبول ايشان نكند و مرتبه صوفى از هر دو بلندتر است زيرا كه ايشان با وجود تفريد و تجريد مطيع و پيرو پيغمبرانند و قدم بر قدم ايشان مىنهند .
قلوز -
به فتح اول و ثانى و ضم واو و سكون زاى نقطهدار به معنى راهبر باشد و سوارانى را گويند كه پيشاپيش لشگر به راه روند .
قلومس -
به ضم اول و ثانى به واو رسيده و ميم مضموم به سين بىنقطه زده به يونانى دوايى باشد كه آن را به عربى آذان الدب گويند يعنى گوش خرس چه شباهتى به آن دارد .
قلومن -
بر وزن گشودن به لغت رومى چيزيست مانند آئينه وقتى كه تر باشد و آن را در كنار دريا يابند و به عربى زبد البحر گويند .
قله -
به ضم اول و فتح ثانى مشدد سر كوه را گويند و سبوى بزرگ را گفتهاند و با ثانى غير مشدد نوعى از انگور است و اسبى را نيز گويند كه رنگش به زردى مايل باشد .
قلى -
به كسر اول و ثانى به تحتانى رسيده چيزيست كه آن را قليا گويند و از اشنان سازند و دوك را نيز گفتهاند .
قليا -
به فتح اول بر وزن دريا به معنى قلى است كه اشخار باشد و زاج سياه همانست و به كسر اول هم آمده است .
قليدس -
به ضم اول مخفف اقليدس است و آن كتابى باشد در علم هندسه از رياضى و نام مصنف آن كتاب هم هست و درين زمان به تحرير اقليدس مشهور است .
قليميا -
به كسر اول و ميم بر وزن كليسيا به معنى اقليميا باشد و آن خلطى و دردى است كه بعد از گداختن طلا و نقره در خلاص مىماند و سوختهء فلزات ديگر را نيز گويند و بعضى ريزهء زر و سيم را نيز گفتهاند و نام دختر آدم عليه السلام هم هست .
قليهخوار -
با واو معدوله بر وزن پردهدار قلتبان و ديوث را گويند .
قليه سغدى -
به ضم سين بىنقطه و سكون غين نقطهدار و دال به تحتانى رسيده قليه را گويند كه از گوشت و چرب روده و تخممرغ پزند .