تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 689

مساهمون:

ص٦٨٩
معنى فلاخن است و آن آلتى باشد كه از ابريشم الوان و غيره بافند و شاطران و شبانان بدان سنگ اندازند .

قلماش -

بر وزن فرداش به معنى هرزه و بيهوده و ياوه و نامعقول باشد .

قلم جعد كردن -

كنايه از كتابت كردن باشد .

قلم در سياهى نهادن -

كنايه از قلم بر سخن كسى كشيدن باشد .

قلم دركشيدن -

كنايه از محو كردن باشد .

قلم‌زن -

اشاره به نويسنده باشد .

قلم كردن -

كنايه از دو پاره كردن چيزى باشد به يك ضرب و به معنى تراشيدن و بريدن هم آمده است .

قلم نيست -

يعنى حسابى و كتابى ندارد و معاف است .

قلنبك -

به فتح اول و ثانى و باى ابجد و سكون نون و كاف نوعى از عود باشد به غايت خوشبوى چون بر دست مالند دست خوشبوى گردد .

قلندر -

بر وزن سمندر عبارت از ذاتى است كه از نقوش و اشكال عادتى و آمال بىسعادتى مجرد و باصفا گشته باشد و به مرتبهء روح ترقى كرده و از قيود تكلفات رسمى و تعريفات اسمى و دامن وجود خود را از همه درچيده و از همه دست كشيده به دل و جان از همه بريده و طالب جمال و جلال حق شده و بدان حضرت رسيده و اگر ذره‌اى به كونين و اهل آن ميلى داشته باشد از اهل غرور است نه قلندر و فرق ميان قلندر و ملامتى و صوفى آنست كه قلندر تجريد و تفريد به كمال دارد و در تخريب عادات و عبادات كوشد و ملامتى آن را گويند كه كتم عبادت از غير كند و اظهار هيچ خير و خوبى نكند و هيچ شر و بدى را نپوشد و صوفى آنست كه اصلا دل او به خلق مشغول نشود و التفات برد و قبول ايشان نكند و مرتبه صوفى از هر دو بلندتر است زيرا كه ايشان با وجود تفريد و تجريد مطيع و پيرو پيغمبرانند و قدم بر قدم ايشان مىنهند .

قلوز -

به فتح اول و ثانى و ضم واو و سكون زاى نقطه‌دار به معنى راهبر باشد و سوارانى را گويند كه پيشاپيش لشگر به راه روند .

قلومس -

به ضم اول و ثانى به واو رسيده و ميم مضموم به سين بىنقطه زده به يونانى دوايى باشد كه آن را به عربى آذان الدب گويند يعنى گوش خرس چه شباهتى به آن دارد .

قلومن -

بر وزن گشودن به لغت رومى چيزيست مانند آئينه وقتى كه تر باشد و آن را در كنار دريا يابند و به عربى زبد البحر گويند .

قله -

به ضم اول و فتح ثانى مشدد سر كوه را گويند و سبوى بزرگ را گفته‌اند و با ثانى غير مشدد نوعى از انگور است و اسبى را نيز گويند كه رنگش به زردى مايل باشد .

قلى -

به كسر اول و ثانى به تحتانى رسيده چيزيست كه آن را قليا گويند و از اشنان سازند و دوك را نيز گفته‌اند .

قليا -

به فتح اول بر وزن دريا به معنى قلى است كه اشخار باشد و زاج سياه همانست و به كسر اول هم آمده است .

قليدس -

به ضم اول مخفف اقليدس است و آن كتابى باشد در علم هندسه از رياضى و نام مصنف آن كتاب هم هست و درين زمان به تحرير اقليدس مشهور است .

قليميا -

به كسر اول و ميم بر وزن كليسيا به معنى اقليميا باشد و آن خلطى و دردى است كه بعد از گداختن طلا و نقره در خلاص مىماند و سوختهء فلزات ديگر را نيز گويند و بعضى ريزهء زر و سيم را نيز گفته‌اند و نام دختر آدم عليه السلام هم هست .

قليه‌خوار -

با واو معدوله بر وزن پرده‌دار قلتبان و ديوث را گويند .

قليه سغدى -

به ضم سين بىنقطه و سكون غين نقطه‌دار و دال به تحتانى رسيده قليه را گويند كه از گوشت و چرب روده و تخم‌مرغ پزند .

بيان پانزدهم در قاف با ميم مشتمل بر هشت لغت