بيان دوم در طاى بىنقطه با باى ابجد مشتمل بر بيست لغت و كنايت
طباز -
به كسر اول و ثانى به الف كشيده و به راى بىنقطه زده نوعى از انجير است و آن سرخ و بزرگ مىباشد .
طباشير -
بر وزن و معرب تباشير است و آن چيزى است دوايى و به استخوان سوخته مىماند سرد و خشك است در دويم و سيم .
طباشير صبح -
كنايه از سفيدى صبح صادق است .
طباق -
به فتح اول و ضم اول هر دو آمده است و سكون قاف به لغت رومى به معنى قافث است و آن گلى باشد لاجوردى و دراز شكل و از حوالى كوهستان شيراز آورند گرم و خشك است در اول و دويم و به كسر اول در عربى زمين بلند و هر چيز كه آن را بر روى هم به ترتيب چيده باشند .
طباهجه -
به فتح اول معرب تباهجه است كه گوشت نرم باشد و خاگينه را نيز گويند .
طبر -
بر وزن خطر نام ولايت طبرستان است كه مازندران باشد و بيد طبرى كه به بيد مجنون اشتهار دارد منسوب بدانجا است .
طبرخون -
با خاى نقطهدار بر وزن شفقگون بيد سرخ باشد و آن را بيد طبرى نيز خوانند و بعضى گويند طبرخون سه عدد چوب است كه آن را با حلقههاى آهنين تعبيه كرده به هم پيوستهاند و شاطران بر دست گيرند و مرغان و جانوران را بدان زنند و شكار كنند و رنگ سرخ را نيز گفتهاند و به معنى عناب نيز آمده است و آن ميوهاى باشد دوايى شبيه به سنجد .
طبريه -
بر وزن حنفيه شهرى است در جانب مغرب گويند عقرب در آن شهر بسيار است .
طبطو -
با طاى حطى بر وزن بدبو نام نوعى از مرغابى باشد .
طبع كافورى -
كنايه از مزاج سرد و خشك است و كنايه از مردم كند طبع و خنك و بارد و بيخ بسته هم هست و كنايه از فوت و موت باشد .
طبقا -
به فتح اول و سكون ثانى و قاف به الف كشيده به لغت رومى نوعى از گندم باشد ليكن باريكتر از گندم است و آن را به فارسى كاكل گويند خوردن آن اسب را ضرر نرساند ليكن آدمى را ضرر به معده رساند .
طبقرى -
بر وزن جعفرى طبقچه را گويند و به معنى كنار و دامن هم هست و جايى و مقامى باشد غير معلوم .
طبق زنبور -
كنايه از خانه زنبور است .
طبل خوردن -
كنايه از رم كردن و رميدن باشد .
طبل در زير گليم زدن -
كنايه از پنهان داشتن امرى است كه آن ظاهر و هويدا بود و شهرت يافته باشد .
طبل در زير گليم ماندن -
كنايه از بىنام و نشان بودن باشد .
طبل واپس -
و طبل واپسين هر دو به معنى طبل ماتم است يعنى طبلى كه در عاشورا و ماتم نوازند .
طبنك -
به فتح اول و ثانى بر وزن و معنى تبنك است و آن طبقى باشد پهن و بزرگ از چوب كه بقالان اجناس در آن كنند .
طبيخ -
به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و به خاى نقطهدار زده به معنى خربزه است كه عربان بطيخ گويند و در عربى هر چيز پخته شده باشد .
طبيعت شناس -
كنايه از طبيب و معالج باشد .